ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

«الفبال» آزادی

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
گفت و گو با سولماز نراقی هنرمند بینارشته ای نوگرا به بهانه ارائه آثار در گالری بیان اصفهان

مریم قدسیه

 

بر بلندی نشسته است؛ با دامنی سفید و گشوده منقوش به طرح پرندگان .چنان پرنده ای با شوق پرواز که نغمه رهایی و سرود آزادی را آواز می کند. حالات صورت ، لحن صدا ، حرکت دست‌ها و دعوتش به همخوانی چه خوش در جانمان می نشیند تا همصدا و همدل ، مرغ سحر بخوانیم و بگرییم وقتی زبان با درد مردم می گشاید ؛ گونه هایش خیس اشک می شود و با بغض، ترانه‌اش را به امید روز خوش ظفرمندی به پایان می رساند...سولماز نراقی هنرمند بینا رشته ای اهل همدان در ماه آخر سال نمایشگاه «الفبال و بین خطوط» را در همکاری با دوست عکاس و هنرمندش، ساجده شریفی، به گالری بیان اصفهان آورد. او مخاطبان خود را همراه با تماشای این آثار به دیدن ویدئو شعر «يونس زادن و بلعيدن اندر» و اجرای پرفومنسی از دیالوگ مرغان ادبیات معاصر به تاملی دوباره در هنر، فرهنگ و زندگی دعوت کرد. نراقی در نمایشگاه الفبال «مرغ» را به عنوان نمونه ای کلاسیک از خوشنویسی فیگوراتیو ایرانی و نقشمایه‌ای کلیدی در ادبیات و هنر ایران به عنوان کانسپت اصلی برگزید و گذر این نقشمایه از عصر پیشامدرن به عصر ترقی را موضوع کار خود قرار داد. انتخاب این موضوع توسط  او بر مبنای این تفکر صورت گرفت که مرغ سحر ملک الشعرای بهار، هزاردستان امیر جاهد، بوف کور هدایت، خروس ابراهیم گلستان، غراب، ققنوس، مرغ آمین و مرغ مجسمه نیما یوشیج، پرندگان شعر فروغ  و آن «پرنده ای که نبوده است» رضا قاسمی، هر یک دریچه ای متفاوت را به جهان ایرانی و تحولات آن از عصر مشروطه تا کنون می گشایند.

نراقی در مجموعه اش کوشیده است از طریق درهم‌شکستن فرم هایی که یادآور ساحت شبهِ الوهی مرغ در سنت خوشنویسی فیگوراتیو ایرانی‌اند، به بیانی تصویری از دگرگونی کارکرد استعاری آن در شعر و قصه معاصر دست یابد. پروژه‌ «بین خطوط»‌ نیز چنان که سامان سیف در بیانیه نمایشگاه نوشته است، تلاشی است برای خواندن متن و در عین حال آنچه بین خطوط آمده است، تمرینی است برای لحظه‌ای، مکثی در آیه‌ها و تصور آن در خیال و تصویرپردازی آن در یک قاب. خواسته اینکه هر تصویر، همان‌گونه که ذات «قرآن» بر «وحی»‌و «نزول»‌استوار است، حاصل ثبت لحظه و برداشتی آنی از موقعیتی معاصر باشد و همه به دور از هرگونه کولاژ. از دیگر سو، ماهیت روایی «کتاب»، روایتی تغزلی به مجموعه‌ تصاویر، در کنار یکدیگر می‌بخشد؛ غزلی از لحظه‌ها و مکث‌ها و به قول هنرمندان نمایشگاه «بین خطوط» دعوتی است که پیش از هر سخنی، می‌گوید: ‌«بخوان...»این نمایشگاه پیش از این دو بار در پاریس به نمایش درآمده و از آنجا که پروژه ای دنباله دار است، در مرحله بعد بار دیگر به پاریس و از آنجا به نیویورک خواهد رفت. ساجده شریفی عکاس ایرانی-فرانسوی و دارای دکترای حرفه ای عکاسی از نیویورک است که نراقی را برای همکاری در این پروژه دعوت کرده است و نتیجه  کاری است مشترک که در فاصله دو رسانه هنری عکس و خط رخ می دهد و از همنشینی آن دو یک اثر واحد را بدست می دهد.   ارائه این آثار در گالری بیان اصفهان و تماشای اجرای دیدنی نراقی بهانه خوبی برای گفت‌وگو با او درباره نمایشگاهش و جریان هنر معاصر و زندگی ماست.

 

 

تلاش کرده ای نگاه تازه و سنت شکنانه‌ای به مرغان آشنای هنرمان داشته باشی. ققنوس، سیمرغ، غراب و ... نشانه ها و عناصری دیرین در فرهنگ ما هستند که در ادبیات معاصرمان سیر و فلسفه وجودی شان تا حد زیادی دچار دگرگونی شده ولی این تحول کمتر در فضای تجسمی ما اتفاق افتاده، هر چند در سال‌های اخیر به کرّات با آثاری از هنرمندان معاصرمواجه بوده ایم که تلاش کرده اند نگاه دگرگون و پرسشگر به انسان، اساطیر، تاریخ و ... داشته باشند.  ماحصل این تجسس نیز بعضا ما را با آثاری شبیه به هم مواجه کرده است. فکر می‌کنی چرا هنرمندان تجسمی به سراغ چنین عناصر و نشانه‌های آشنایی نرفته اند؟
شاید یکی از دلایلش این باشد که هنرمندان تجسمی معاصر ما کمتر سراغ منابع کلاسیک خودمان می‌روند. متاسفانه هنرمندان ما یا این منابع را فرتوت و فرسوده می دانند یا ذهنشان به قدری درگیر رخدادهای هنری معاصر خارج از ایران است که بعضا به بازتولید برخی کارها می پردازند. عموما هم نگاهی که من در صحنه هنر معاصر ایران می بینم نوعی نگاه به تاریخ هنر معاصر جهان است؛ شاید نوعی تقلید از آنکه البته نیاز به آسیب شناسی دارد. اما اینکه این رویگردانی از سنت ها از کجا می آید هم بحث مفصلی است. علاوه بر اینکه آن دسته هنرمندانی که به سراغ سنت ها می روند، بیشتر برخوردی اگزوتیک با آن دارند و جاذبه های توریستی اش را می بینند؛ بنابراین صرفا عناصری از آن را برداشت و مصرف می‌کنند؛ درحالی‌که هنرمند معاصر باید تولید کننده باشد. این نگرش خصوصا از دوران بعد از مکتب سقاخانه بیشتر اوج گرفته است.  البته این نگرش به معنای آن نیست که من موفق شده ام حرکت تازه و منحصربه فردی انجام دهم، ولی مسیر تجربه و راه های تازه را برگزیده‌ام .

 

 

 

بخشی از نقد جریان هنر معاصر هم می‌تواند ناشی از دوری و ایجاد فاصله بین هنرمندان رشته‌های مختلف باشد. شاید بر همین مبنا  اتفاقاتی که در فضای ادبیات در جهت نگاه های تازه و تولید و خلق افتاده، چندان به فضای تجسمی ایران نرسیده و نکته تامل برانگیز اینجاست که حلقه های ارتباطی هنرمندان ما در گذشته اتفاقا نزدیک بوده است. 
به نظرم ما با یک گسست مواجه هستیم. نوعی تخصص گرایی که شاید تا حدودی مخرب بوده است. اینکه هنرهای ما به جزیره های از هم جدایی تبدیل می شوند؛ در حالی‌که بعضی رشته ها نزدیکی خاصی به هم دارند. مثل ادبیات و نقاشی که به نوعی با هم عجین بوده اند .

 

 

 

 البته در این پیوند تجسمی و زیرشاخه هایش ظاهرا پی‌روی ادبیات و بر مبنای آن حرکت کرده است. مثل نگارگری که به کمک تصویرسازی متون ما آمده است.
تا حد زیادی موافقم . البته در مرقعات اینطور نیست و به خصوص در قرن دهم و عصر صفوی ما شاهد استقلال مرقعات در خط و نقاشی هستیم. اما در دوران تخصص‌گرایی که هنرها جزیره های جدا از هم می شوند این مسئله بیشتر خود را نشان می دهد. خصوصا در صحنه هنر معاصر گاهی با تاکید هنرمندان بر این جریان مواجهیم.  تا جایی که حتی گاهی هنرمند اصرار دارد عنوانی پای اثرش نوشته نشود و اثر به صورت مستقل ارائه شود و مثلا از ادبیات بری باشد. در حالی‌که ما در عصری بینا رشته ای زندگی می کنیم و اتفاقا تجربه هنری معاصرتر به متن نگاه دارد و مثلا ممکن است از آن استفاده کند یا حتی تلاش کند دلالت های نشانه شناختی متن و تصویر را در هم بیامیزد. نمونه هایش را هم می‌توان در مدیوم های معاصرتر مثل شعر انضمامی یا دیداری یا مثلا در ویدئوشعر یا اجراشعر(پرفورمنس پوئتری) و مدیوم‌های ترکیبی دیگر دید و می توان گفت از این حیث رجعتی دوباره به آن پیوستار کهن شده اما ارتباط بین این رسانه ها در فضای هنری معاصر، از جنس دیگری است.

 

 

 

ماجرای هنر بینارشته ای ظاهرا برای تو تمام‌ناشدنی است. چون فقط به نقاشی خط و ادبیات اکتفا نکرده ای. در کنار نمایشگاه ویدئوشعر ارائه کرده ای. از اجرا و پرفورمنس هم کمک گرفته ای و در ترکیب موسیقی با اجرایی که بدن و بیان و حضورت به عنوان بخشی از اثر به آن شکل می دهد هم در پی بهتر رساندن مفهوم مورد نظرت هستی . فکر می‌کنی اگر اجرای تو نبود چه نقصی در ارائه آثارت اتفاق می افتاد؟
البته من با این تعبیر که «به دنبال رساندن مفهومی مشخص» هستم که در راستای آن از مدیوم های ترکیبی استفاده می کنم، همدلی ندارم. اما در این پروژه، به‌خصوص، محور، مرغان ادبیات معاصر بوده است و این برای من یک پروژه ادامه دار است و در قدم بعدی قصد دارم دیالوگی را که برای اجرا، بین آنها نوشته ام، تکمیل کنم. به زعم من هر کدام از این مرغان ورود سمبلیک خاص خود را به عصر ترقی کرده اند و در یک تحلیل کلی، تصویری به ما می دهند از آنچه در ایران معاصر رخ داده است. بنابراین اگر بتوان بین اینها دیالوگی برقرار کرد شاید بتوان لایه هایی از ذهنیت انسان ایرانی عصر ما را آشکار کرد. پرفورمنس هم در راستای همین تلاش شکل گرفت. البته من در اصفهان فقط دیالوگ مرغ مجسمه و بوف کور و خروس را اجرا کردم، ولی در تهران بخش های دیگری از این متن را که البته هنوز تمام نشده خواندم.

 

 

 

تجمیع انواع هنر در وجودت هم ظاهرا به آن کمک کرده. هنرمندی که هم نقاشیخط هم موسیقی و شعر و  هم... اینهمه شاخه هنری انجام داده که هرکدام دنیایی است، اینها چطور برایت جدی شد؟
من ادبیات کلاسیک خوانده ام. از طرفی از زمان کودکی خوشنویسی آموخته ام . به نظریه های ادبی و هنری معاصر هم علاقه مند بوده ام و همیشه دوست داشته‌ام پیوندی میان داده هایم برقرار کنم و راستش از تنوع مدیوم ناگزیرم چون منشوری فکر می کنم. یک تکه از افکارم به شکل کلمه سراغم می آید یک جا به صورت تصویر یک جا به صورت صوت یا موسیقی .

 

 

 

جالب است، ولی ما امروز کمتر شاهد هنرمندان موفق چند شاخه ای هستیم.
اتفاقا چه در گذشته و چه امروز هنرمندان موفق چند‌رشته ای زیادی داشته ایم. اما آمیختن آنها با هم کار دیگری است. مثلا عارف قزوینی هم خط خوشی داشته هم شعر می سراییده هم صدای خوبی داشته و هم دستی بر ساز . حتی در دوران خودمان هم از این دست هنرمندان زیاد داریم. محمدرضا شجریان هم خوشنویس است هم صدای فوق العاده و موسیقی عالی دارد. در کشورهای دیگر هم از این نمونه هنرمندان زیاد داشته ایم. مثلا وودی آلن که هم کلارینت درجه یک می‌نوازد هم فیلم‌ساز و بازیگر مطرح و موفقی است هم در نویسندگی دست دارد. حتی جایزه اسکارش را هم نگرفت چون هفته ای یکبار در یک کافه ساز می‌زد و شب دریافت جایزه اسکار همزمان شده بود با روز اجرای موسیقی در آن کافه. در میان هنرمندان جوان تر هم تعداد زیادی داریم که استعدادها و توانایی های مختلف دارند، ولی خیلی وقت ها پنهانش می کنند، چون شهامت یا علاقه پیوستنشان به هم را ندارند.

 

 

 

موتیف مرغ به فضای هنری تو شکل خاصی داده است. جریانی که شاید به این زودی ها برایت تمام شدنی نباشد و همچنان ادامه‌اش دهی. فکر می‌کنی در تاریخ هنری ما تا چد حد از این دست موتیف‌ها وعناصر برای بازتولید هنری وجود دارند؟
خیلی زیاد. فقط کافی است کمی ذخایر و میراثمان را جدی بگیریم. من از دریچه مطالعه‌ام روی نقاشیخط و بررسی انتقادی آن، توجهم به شیوه برخورد نقاش-خطاطان معاصر با موتیف مرغ جلب شد. دیدم که با همه دستکاری هایی که از حیث فرمی در آن ممکن بوده رخ دهد،  ولی ساحت الوهی و معنوی اش همچنان حفظ شده. در حالی‌که در روند مدرنیزاسیون تلاش برای فروپاشی و تجدید حیات مستمر یک عنصر مهم است. من فکر کردم که به مدد ادبیات معاصر و تحولات رخ داده در کارکرد استعاری مرغ، این موتیف را از حیث تصویری هم دگرگون کنم. مرغ جایگاهی رمزی در ادبیات عرفانی ما داشته تا جایی که انگار نمادی از جان اسیر آدمیزاد بوده است، اما در عصر مشروطه متحول می‌شود. مثلا بلبل از جایی به بعد حامل مضامین سیاسی می شود یا مرغ آمین نیمایوشیج زبان از درد مردم می گشاید .

 

 

 

نکته جالب اینجاست که تو از این کارکرد هم فراتر رفته ای و مثلا خروس ابراهیم گلستان را هم در زمره مرغانت داری.
 درست است، خروس ابراهیم گلستان به نوعی نقب می‌زند به مردسالاری و به طور کلی یک جور نظام سالاری. البته این تلقی، حاصل تحلیل شخصی من از قصه گلستان است که می توان برای آن یک مقاله نوشت. اما من به جای این کار، سعی کرده ام تحلیل خودم را به زبان تصویر ترجمه کنم.

 

 

 

یکی از نکات قابل بحث در مجموعه کار تو بخش ارائه و پرفورمنست است. انتخاب لحنت برای اجرا به نظرم نکاتی دارد . لحنی که گاهی شبیه نقال‌ها می‌شد، گاهی طرب می‌گرفت و گاهی ساده بود. این تنوع برچه مبنا و ضرورتی بود؟
درست است. لحنم در اجرای بعضی بخش ها برگرفته از نقالی بود.چون فکر می‌کنم نقالی از آن دسته منابع سنتی بسیار کهن ماست که به شدت ارزش توجه دوباره را دارد. آن هم نه فقط کهن در ایران بلکه در دنیا از سنت  از تروبادورها و کولی ها گرفته تا عاشیق ها  و بخشی ها و خنیاگران ایران که همان گوسان های پارتی هستند و سابقه شان به عصر اشکانی هم می رسد. جالب است ما شاعری مثل رودکی را داریم که هم شاعر است و هم با لحن موسیقیایی اشعار خودش را می‌خواند. یا مثلا سنت پرده‌خوانی را داریم در دروان جدیدتر که هم شامل تجسمی و ادبیات است هم از هنر نمایش بهره می‌برد . یا مثلا سنت مطربی و پیش پرده خوانی که از نمایندگان برجسته آن هنرمند فقید، مرتضی احمدی است. می‌دانید من از اینکه به نوعی این سنت‌ها را احیا کنم خیلی لذت می‌برم. در این اجرا هم از این لحن‌ها بهره بردم، اما متن شعر و تمهیدات ادبی آن کاملا معاصر بود.

 

 

 

با توجه به اینکه تو در پی بازنگری و بازتولید به قول خودت ذخایر و میراث هنری ایرانی هستی. انتظار می‌رود نگاهت به استفاده از این سنت ها هم باید مثل ادبیات ونقاشی خط  تازگی داشته باشد. اصلا تا چه حد به این سنت‌ها نگاه انتقادی داری؟
چون به هر حال همان طور که مفاهیم مرغ ها و فرم استفاده از آنها را برای انسان امروز نیازمند بازنگری می بینی. لحن و موسیقی گفتار مورد نیاز انسان معاصر هم دستخوش تغییر و تازگی شده است.  من فرم های اجرایی‌شان را به شدت دوست دارم و درمورد نگاه انتقادی هم باید بگویم بیشتر در نوع استفاده‌شان جا به جایی دارم. این لحن ها قبلا بیشتر برای اجرای شاهنامه، واقعه کربلا، خداینامه‌ها و ... استفاده می‌شده است، اما الان و در اجرای من بار مذهبی یا حماسی قبل را ندارند، چون متن و محتوا اینجا شعر معاصر است و بعضا از امکانات دیجیتالی صدا هم برای فضاسازی بهره می گیرم. به نظرم ما در عصری از تاریخ هنر زندگی می کنیم که می‌توان همه چیز را به رسمیت شناخت و از هر چیز دور ریزی در راستای تحقق یک ایده استفاده خلاقه کرد و به بسیاری از عناصر ارجاع داد.

 

 

 

اما مانند بقیه موارد، لحن و کلام و موسیقی مورد نیاز انسان، امروز هم دچار تغییر شده است و شاید ذائقه امروزی کمتر نقالی و پرده خوانی و... را با وجود اهمیت و زیبایی اش، بپسندد؟
درست است، ولی به هرحال برایش ملموس است و خاطره‌اش خوشحالش می کند و برایش نوعی پیوند با گذشته و ریشه هایش برقرار می کند. ضمن آنکه می توان آن را با کمک امکانات معاصر، به روز کرد.

 

 

 

قطعا این پیوند شیرینی های خودش را دارد. مثل وقتی که در اولین برخورد با نمایشگاه تو با اسامی مرغان آشنای تاریخ و هنرمان مواجه می شویم. اما مسئله نوع و ظرفیت آن برای استفاده هم به نظرم قابل اهمیت است. چون برقراری پیوندی که می‌گویی اصلا کار آسانی نیست.
بله اما من ترجیح می دهم یک تجربه ناکام معاصر داشته باشم تا یک تجربه کامیاب تقلیدی. در واقع اصراری برای هویت مند کردن این ذخائر نمی بینم، اما نمی توانم تعلقم به آن را هم نادیده بگیرم. چون نتیجه زیست من است.

 

 

 

فکر می‌کنی چرا بسیاری از هنرمندان معاصر ما از این حس تعلق و ذخایر گریزان هستند؟ حتی عده‌ای معتقدند تنها با نبود و حذف این تعلقات است که ممکن است اتفاق های بهتری برای هنر و نگرش انسان امروزی بیفتد. مثلا اینکه اگر نقش جهانی نباشد که ما به آن ببالیم، شاید جریان های تاز‌ه ای در هنر اصفهان اتفاق بیفتد. نگاهی که من به شدت با آن مخالفم.
شاید چون ما نسلی هستیم که متاسفانه نوعی سنت‌گرایی یا بهتر بگویم هویت گرایی آمرانه از سوی نهادهای قدرت به آن اعمال شده است و این رویگردانی بعضا آنارشیستی ناشی از حس اجبار است. اما به‌نظرم یک نگاه منصفانه و به دور از هیجان می تواند ظرفیت‌های مختلف هنری و فرهنگی مان را پیش چشممان دوباره بگشاید و کشفشان کند و به بازبینی و بازنگری آن منجر شود.

 

 

 

اصلا چطور می توانیم انکار کنیم که جایی مثل نقش جهان هنوز چقدر حالمان را خوب میکند؟
دقیقا. من به نقش جهان که وارد می شوم. رهایی و تنفس دیگری را تجربه می کنم. نفسی که انگار جاهای دیگر از من دریغ شده است. الگوهای هندسی متعادل و نظم بین دایره و مربعی که نوعا بر اساس کشف رمز تعادل هستی بنا شده است و به نظرم هیچ وقت نمی‌توان چنین  فضاهایی را کنار گذاشت.

 

 

 

گذشته از اینکه این معماری مثل همان نقالی و خنیاگری ها از جریان های ریشه دار مردمی می‌آید و زمانی که می‌خواهی با مردمت ارتباط بگیری نمی‌توانی این جریان جوشیده از دل آنها را نادیده بگیری.
دقیقا . پاپ آرت هم با نگاهی به جامعه و نیازهای مردم و عناصر زندگی شان شکل می گیرد. مثلا قوطی کنسروی که هنرمند غربی به عنوان کانسپت کارش استفاده می کند معنایی در بستر فرهنگی اش دارد، اما تقلید و بازتولیدش توسط ما چه تناسب و ارتباطی می تواند با مخاطب و فرهنگان در اینجا داشته باشد؟! می‌دانی مسئله این است که باید جوهره را گرفت نه اینکه به بازتولید هر الگویی پرداخت؟ نباید به عناصر فرهنگی و ذخایر جامعه خودمان با موضع نگاه کنیم .

 

 

ولی در مورد اجرا و اثر تو به نظرم از یک منظر دیگر هم می توان به موضوع فکر کرد . استفاده از  بیان  و حتی  اینکه رجوع به کانسبت مرغ و پرنده برای سولماز نراقی به عنوان یک هنرمند زن چقدر مسئله بوده است؟ در واقع اثر تو و خصوصا اجرای اخیرت در اصفهان نسبت جالبی به لحاظ اجتماعی پیدا کرده بود.

اشاره جالبی است. بله من از تصنیف مرغ سحر در اجرای خود  استفاده کردم ولی چون آواز خواندن زن در فضاهای رسمی ممنوع است در بعضی قسمت های آوازی من فقط لب می‌زدم و این تماشاگران بودند که آواز می خواندند. هموطنانم ترانه ای را می خواندند که در حافظه تاریخی‌شان جوری ثبت شده که انگار برایشان حکم سرود ملی دارد. هم هنگام خواندن بخش‌هایی از مرغ سحر، و هم جملاتی از مرغ آمین نیما،  مثل سطرِ «او نشان از روز بیدار ظفرمندی ست» به طور ناخودآگاه اشکم جاری شد. لحظه‌ای که تجربه‌اش ناگزیر بود ...استفاده از موتیف مرغ و پرنده هم تا حد زیادی برخاسته از زن بودنم است و اصلا جنسیتم به طور مستقیم برتجربه های خلاقه هنری ام تاثیر دارد. از طرفی درمورد حضور خودم و استفاده اززبان  بدن و بیان در اجرا فکر می کنم به طور کلی در هنر معاصر این استفاده برای زنان به شدت اهمیت پیدا کرده و آثار زیادی در این مدیوم توسط آنها کار شده است. جد ای از این من پیوندی بین خط و قدرت احساس می کنم که هر دو با مسئله زن بودن درگیر می شود. رابطه بین خط و قدرت تا حد زیادی به مطالعاتی که درباره خط از بدو پیدایش آن کرده‌ام برمی گردد و هر چه بیشتر پیش می روم بیشتر به این برمی خورم که تا چه حد نوشتار به صورت بنیادی با قدرت در پیوند است. تمام نیازهای به‌وجود آمدن خط بر همین مبناست . اولینش نیاز به شمارش بوده در تجارت که معطوف به قدرت اقتصادی است و از طرف دیگر نیاز به ثبت رویدادهای تاریخی یا فتوحات پادشاهان که معطوف به قدرت سیاسی است. همین طور قدرت جادو و ... و حتی پیوند بنیادی‌تر نوشتار و دانش را در نظر بگیریم که بلافاصله یادآور پیوند دانش و قدرت است. علاوه بر اینکه دانش و سواد تا مقطعی از تاریخ که امری در انحصار مردان بوده را نمی‌توان انکار کرد.  بنابراین به همین میزان که خط را مردان بیشتر بلد بوده اند به همان میزان هم آنها در شکل دادن جنبه های زیبایی شناسا نه اش نقش داشتند و ذوقی که به این هنر سر و شکل داده تا حد زیادی مردانه بوده است. من مدتی است که روی این پروژه کار می‌کنم اما هنوز جای کار زیادی دارد، مخصوصا بر این مبنا که ورود زن ها می‌تواند منشأ چه تغییرات و دخل و تصرفاتی باشد؟ علاوه بر اینکه در جریان هنرهای سنتی و کلاسیک مصداق های آن نوعی چارچوب بندی و نظم و تقارن و تعادلی دارد که پارادایم زیباشناسی هنر سنتی را شکل می‌دهد.  ولی اگر بخواهیم این تقارن را از زاویه ای دیگر ببینیم ریشه اش را می توان در هراسی مردانه از نظر برخی نظریه پردازان مثل هلن سیکسو پیدا کرد . به نظر او زن‌ها کمتر دچار این نوع هراس هستند و مدعایش هم نمونه های هنری آنها در هنرهای دستی ، خانگی مثل فرشبافی، صنایع دستی و... است . هنری که بی قرارتر و بی قیدتر است. بنابراین من اگر به مشخصه ای قائل باشم، به عنوان مولفه زنانه از دریچه ظرافتی که ما همیشه به زنان نسبت می‌دهیم نیست بلکه از دریچه نوعی خشونت است که از ذات مهار ناشدنی زنانه سربرمی‌آورد. ذاتی که همیشه در طول تاریخ انکار و سرکوب شده چون عامل بر هم زدن نظم موجود شناخته شده است . البته بخشی از ماجرا به هنر مدرن هم نزدیک است چون هنر مدرن هم در پی آوردن سطوحی از هنر غیررسمی، قومیت ها و اقلیت ها و ... به جریان هنر است. پس بخشی از رهایی امروز من مدیون تحولات هنر معاصر و تفاوت مفهوم زیبایی است.   

url : http://www.isfahanziba.ir/node/71022

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی