ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

«بیرونِ در» خبری نیست...!

تاریخ درج : چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
نگاهی به آخرین اثر منتشر شده محمود دولت‌آبادی

مهدی وحید دستجردی

برای صحبت درباره جهان داستانی این روزهای محمود دولت‌آبادی، باید کمی از کلیت اثر آخرش «بیرون در» فاصله گرفت و با دیدی کلی‌تر به بررسی پرداخت. در این دو دهه دولت‌آبادی هر چه نوشته و منتشر کرده (کم هم نیست)، خبر از تغییر روند داستان‌نویسی‌اش می‌دهد که روزگاری نه چندان دور آثاری قابل دفاع مانند «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» را خلق می‌کرد؛ اما به یک‌باره راه و روشی دیگر را برای ادامه زیست نویسندگی خود برگزیده است. از رمان‌های «سلوک» (1382) و «آن مادیان سرخ یال» (1385) تا «طریق بسمل شدن» در سال 97 می‌توان خط سیر یک اضمحلال را دید؛ اضمحلالی که با گذشت زمان مدام بیشتر و بیشتر شده و به تمامی‌وجوه داستان‌نویسی مرد خراسانی تسری پیدا کرده است. مسئله بر سر این است که چرا و چگونه خط روایی داستان‌های دولت‌آبادی نحیف و نحیف‌تر می‌شود؟ چطور نویسنده‌ای که روزگاری بلندترین رمان ایرانی را نگاشته است، امروزه از پس حفظ تعلیق در یک داستان بلند 140 صفحه‌ای هم بر نمی‌آید؟ شاید نکته در قدرت داستان‌پردازی نهفته باشد؛ از «سلوک» تا به امروز پیکره داستانی هر اثر باریک و باریک‌تر شده است و چیزی که جایگزین آن می‌شود، حرافی است. شاید اصلا به همین دلیل باشد که موفق‌ترین اثر داستانی دولت‌آبادی در این 20 سال مجموعه داستان «بنی آدم» می‌شود. مجموعه‌ای با ایده‌های بیش و کم ناب که از لحاظ خط روایی، متناسب با مدیوم داستان کوتاه هستند. گویی که ذهن نویسنده دیگر کششی برای گسترش پلات رمان‌های بزرگ نداشته باشد؛ اما به نظر می‌رسد که مؤلف از رویارویی با این حقیقت در گریز است. بی‌تردید اثری مانند «بیرونِ در» بر خط روایی یک داستان کوتاه بنا شده است و این ایده از پس ایجاد کشش داستانی در طول بیش از 140 صفحه بر نمی‌آید. پس چه چیزی جایگزین آن می‌شود...؟ حرف، حرف و حرف. روزگاری هوشنگ گلشیری در انتقاد از رضا براهنی از هول زدن وی برای نوشتن می‌گفت و حالا می‌توان این توصیف را برازنده محمود دولت‌آبادی دانست. «بیرونِ در» داستان دختری به نام آفاق است که در آستانه انقلاب از بند رها شده است، درگیری تشکیلاتی دارد و در این میان روزی با مردی مسیحی به نام ماکار آشنا می‌شود. مردی که در پی انتقام خون همسرش است؛ همسری که در زمان زندانی بودن مرد، مورد تجاوز قرار می‌گیرد و خودکشی می‌کند و حالا به یکباره آفاق، شخصیت اصلی رمان وارد زندگی این مرد همیشه غایب می‌شود تا سر و سامانی به آن بدهد. روایت با آشنایی این دو در کافه‌ای فرانسوی نزدیک دانشگاه تهران شروع می‌شود؛ شروعی جذاب که امیدوارکننده است، اما به دلیل انتخاب زاویه دید دانای کل این امیدواری به زودی رنگ می‌بازد و جای خود را به توضیح می‌دهد. در واقع توضیح جای توصیف را می‌گیرد و با وجودی که بخشی عمده از حجم رمان به مکان‌ها (خانه‌ها و کوچه‌های شهر) اختصاص می‌یابد، اما بیشتر شاهد گفتن هستیم تا نشان دادن. مؤلف با استفاده از امکانات زاویه دیدی که انتخاب کرده است، مدام از ذهن یک شخصیت به ذهن دیگری می‌رود که گاهی اصلا توجیه‌پذیر نیست و این احساس را القا می‌کند که تنها و تنها برای پر کردن صفحه‌ها انجام می‌گیرد. این ناکارآمدی سمت‌وسویی راکه دولت‌آبادی در پیش گرفته است، می‌توان در دو مورد به عینه مشاهده کرد؛ یکی در ناتوانی در بازسازی شرایط عضویت در گروهای چپ انقلابی در زمان سلطنت و تاکید بر مواردی گل‌درشت در ساختن آن فضا و دیگری پایان بندی روایت. جایی که در صفحه‌های پایانی رمان و با کمترین تلاش، در چند دیالوگ تمامی‌داستانی را می‌گوید که در بیش از 100 صفحه سعی در نگفتن و پنهان داشتن آن از چشم خواننده را داشته است. تنها در چنین پایان‌بندی عجولانه‌ای است که تمامی‌سرنخ‌های داستانی (هر چقدر هم نامربوط) باید به یکدیگر گره بخورند و متصل شوند و با انتقام‌گیری مرد داستان به پایان برسد (چیزی شبیه به فیلم‌های کیمیایی مثلا قیصر).

url : http://www.isfahanziba.ir/node/106121

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی