ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

استاد محمد نسبت مرا با معماری تغییر داد

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸
شماره روزنامه: 
روایتی از آموزش در کارگاه استاد آسمانه‌ها

حسنی صالحی

کارشناس ارشد معماری

 

در یکی از روزهای آخر دوره کارشناسی معماری، در دانشکده، برای کاری از آتلیه بیرون آمدم و در‌هال ورودی، به دوستی قدیمی برخوردم؛ خانم مهندس زهره یادگاری که از اصفهان آمده بود برای کرکسیون پایان‌نامه دکتری با استاد راهنمایش. آشنایی‌ام با ایشان از طریق خانواده در سال‌های گذشته بود. وقتی می‌خواستم برای دانشگاه انتخاب رشته کنم، با او مشورت کرده بودم و حالا در روزهای آخر درسم، دوباره فرصتی فراهم شد تا او را ببینم. قرار گذاشتیم بعد از جلسه ایشان و کلاس من، ساعتی را با هم گفت‌وگو کنیم. عصر، به کافه دانشگاه رفتیم. خیلی زود متوجه شد که احوال خسته و پریشانی دارم و باب گفت‌وگو از همین جا باز شد. از من درباره این چند سال دانشکده پرسید. برایش از چیزهایی گفتم که راجع به خودم فهمیدم و از چیزهایی که انتظارش را داشتم، اما در دانشکده معماری پیدایشان نکردم... او گفت حال مرا درک می‌کند. تحصیل معماری که هیچ تجربه ساختن و مواجهه با ساختمان واقعی در آن نباشد، حتما کسل‌کننده و مایه پریشان‌حالی است... انگار که آدم چیزی گم کرده. من با اینکه خیلی هم آدم فنی‌ای نبودم که به کار گِل اصرار داشته باشد و از دانشکده هم بدم نمی‌آمد، اما از شنیدن حرف‌هایش احساس کردم آنچه می‌گوید، دقیقا کمبود و گمشده من است. گفت باید کار عملی کنی. گفتم چگونه؟ گفت بروی کناردست یک استاد بایستی کار ببینی و کار کنی. مطمئن باش حالت خوب می‌شود. بعد گفت می‌داند که به این آسانی نیست، اما کسی را می‌شناسد که مرا به کارگاه راه دهد و حوصله داشته باشد سوال‌هایم را جواب دهد و بگذارد کار را تجربه کنم. با ناباوری به او نگاه می‌کردم: اگر امکانی که ایشان می‌گوید واقعیت داشته باشد، یعنی تجربه عجیب و تازه‌ای در انتظارم خواهد بود.

به این ترتیب چندی بعد، قرار گذاشتیم و در اصفهان به‌اتفاق، به کارگاه استاد محمد پاک‌نژاد رفتیم. آن روز، یکی از روزهای زمستان 1394 بود و سرآغازی شد تا دنیای من و نسبتم با معماری، کلا تغییر کند. فاصله‌ای که در جایگاه یک دانشجوی معماری، نسبت به معماری طاق و جرز و آجر و خاک احساس می‌کردم، کم‌کم رنگ باخت و با فضایی روبه‌رو شدم که خیلی سرراست‌تر به سراغ اصل مطلب می‌رفت. این مهم‌ترین تفاوت کارگاه معماری با دانشکده معماری بود. در کارگاه همه چیز را با دقت تماشا می‌کردم و هزاران سوال برایم ایجاد می‌شد که هر هزارتایش با حوصله پاسخ می‌گرفت. موقعیت کاملا دلخواهی بود. کم‌کم فهمیدم این کارگاه بین استادان دانشگاه‌های اصفهان هم به همین ویژگی‌ها شهره است. هر هفته چند دانشجو برای دیدن فن یا پرسیدن سوالی پیش استاد پاک‌نژاد می‌آمدند. آنها بیشترشان دانشجوی رشته مرمت بودند و به کارگاه‌های دیگری هم سرزده بودند. آنها می‌گفتند کارگاه استاد محمد پاک‌نژاد کلاس درس است. می‌گفتند حوصله‌ای که استاد پاک‌نژاد برای دانشجویان دارد، استثنایی است. این را از خود استاد هم بارها شنیدم که نذر دارد هرچه از دانش و فن معماری اندوخته به دیگران که طالبش هستند، یاد بدهد. استاد پاک‌نژاد، معمار هنرمندی است؛ کارنامه حرفه‌ای او غنی و درخشان است. اما خلق و خوی او، از همه کارهایش درخشان‌تر است. همین فضای استثنایی، مرا سال‌ها در کنار استاد و بنایان در کارگاه نگه داشت. هر هفته به اصفهان می‌آمدم و برمی‌گشتم. بعد از اتمام دوره کارشناسی، امتحان کارشناسی‌ارشد دادم و در دانشکده خودمان، در رشته «مطالعات معماری ایران» دوباره مشغول به تحصیل شدم. غرض این بود که در پایان‌نامه‌ام، دریافت‌هایم را از کارگاه استاد پاک‌نژاد به جامعه دانشگاهی منتقل کنم، یعنی کارگاه را حلاجی کنم که چه جایی است و چه ویژگی‌هایی دارد.  علاوه بر نوشتن پایان‌نامه، سعی کردم کارگاه استاد را به دوستانم و به همه دانشجویان معماری معرفی کنم که اگر آنها هم طالب تجربه نابی چنین هستند، این فرصت فراهم است.

پای درس روی طاق تیمچه

اولین تجربه حضورم در کارگاه‌های استاد پاک‌نژاد، به کاروانسرای حاج‌کریم برمی‌گردد؛ وقتی برای اولین بار، کنار حوض خالی میان سرا، من به استاد معرفی می‌شوم. طاق تیمچه اجزای مختلف و حفره‌هایی دارد که داخل یک ساختار هندسی، دور تا دور تکرار می‌شوند. قسمت‌هایی از سطح رویی طاق که هنوز گل و آجر رویش را نپوشانده، قسمت‌هایی از امعاواحشای طاق را نمایان می‌کند. سه نفر بنا، رو و کنار طاق مشغول‌اند. یک نفر نشسته آن بالا نزدیک نوک طاق و از دومی که چند متر پایین‌تر روی کف بام ایستاده آجرها را می‌قاپد و سطح روی طاق را با آنها فرش می‌کند. آجرها از این جدیدهاست. سوراخ سوراخ است. دوست دارم بپرسم چقدر در کارشان از مصالح سنتی استفاده می‌کنند. نفر سومی‌از نردبانی که به طاق تکیه دارد، بالا و پایین می‌رود و از جایی آن سوتر یک سطل فلزی حاوی گِل را برای آن نفر بالایی پُر می‌کند و برمی‌گردد بالا. سپس سطل را در کنار گل‌های مالیده شده در جایی که او می‌گوید خالی می‌کند. بنایی که روی طاق یک زانو را خم کرده و روی پا نشسته، به تناوب گِل قهوه‌ای رنگ جلویش را با یک ماله که در دست دارد پهن می‌کند و سپس آجرها را یکی یکی می‌قاپد و با کمی‌فاصله از هم، می‌گذارد روی لایه‌ای از گِل. استاد می‌گوید کارگرها مشغول پالانه کردن طاق هستند و توضیح می‌دهد که روی طاق برای اینکه یکدست شود، بهتر است یک لایه آجرفرش شود که زیر و رویش کاهگل باشد و این یعنی پالانه کردن طاق. 

در لایه‌های بعدی هم سیمان و ایزوگام برای محکم‌کاری اجرا می‌شود. ادامه گفت‌وگوها ابتدا بر سر این است که چه خوب بود اگر سیمان و ایزوگام به کار نمی‌رفت که بنا نفس بکشد. این نفس کشیدن را آقای مهندس می‌گوید و استاد هم با ابراز موافقت جدی خود می‌گوید چون مرمتش احتمالا همین یک بار است و می‌خواهند دیگر سراغش نیایند، چاره‌ای نیست که ایزوگام کنیم. در غیر این صورت مراقبت می‌خواهد و کاهگل‌کشی چندسال یک بار، ایزوگام هم که برای بند شدن باید زیرش سیمان باشد. احساس تأسف و ناامنی زیادی به من حمله می‌کند. احساس می‌کنم که همه بازار و بناهایش و همه آثار کهن شبیه به این دارند به سرعت از بین می‌روند، چون بودجه کافی برای مرمتش نگذاشته‌اند. احساس ناامنی و غمم از این حرف بیشتر می‌شود. این طور که خانم مهندس گفته بود، افراد فراوانی نیستند که مثل استاد محمد مشغول به این کار باشند و مهارتش را داشته باشند. 

موزه لطایف و فنون معماری

چهار سال بعد از آن روزی که در دانشکده خانم یادگاری را دیدم، در همان دانشکده، از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم و باز به کارگاه برگشتم. حالا کارگاه مشغول ساخت یک خانه آجری است که به قول یکی از دوستانم، موزه معماری معاصر ایرانی است. وقتی بعد از چند ماه که در تهران برای انجام پایان‌نامه بست نشسته بودم، به اصفهان آمدم و کار را دیدم، از ظرایف و تنوع گوشه و کنارش شگفت‌زده شدم. دیدم واقعا موزه کامل فنون و لطایف معماری است. حالا اینجا هستم تا شاهد اجرای طاق عظیمی در سرسرای خانه باشم. چنین طاقی را ما، همراهان چند سال اخیر استاد، اولین بار است که می‌بینیم و بسیار شوق آن را داریم که کامل شدن رج به رج یک چنین آسمانه‌ای را به چشم خودمان ببینیم. دعا می‌کنیم به جان دست‌های هنرمند استاد که سال‌های سال به آفریدن آثار ماندگار مشغول بماند. او که همیشه، آرزو و دعایش این است که بشود از فرصت مرمت ابنیه در شهرهای سراسر ایران و فرصت حضور این هنر، استادکاران قدیمی‌معماری ایران، برای تربیت و پرورش دانشجویان استفاده شود. استاد پاک‌نژاد، در چندین مصاحبه این پیشنهاد را با من در میان گذاشته است که چه خوب می‌شود اگر برنامه درسی دانشکده‌های معماری با سازمان میراث فرهنگی هماهنگ شود و دانشجویان بتوانند کنار دست استادکاران، معماری را در عمل تجربه کنند. بی‌شک همه استادکاران معماری درِ کارگاه‌هایشان به روی دانشجویان طالب تجربه و دانش باز است. در کشوری که کشور خودکفایی‌هاست، خوب است که در عرصه فرهنگ، بیش از هر چیز از خود همت نشان دهیم، چون فرصت استفاده از گنجینه‌های فرهنگی محدود است.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/104406

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی