ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

اطاعت امر

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

زهره قندهاری

مثل همیشه صدایش را بالا برد و از پیرمرد خواست تا بارهای سنگین را بر دوشش بگذارد و آنها را سوار بر کامیون کند. پیرمرد بیچاره نفس زنان گونی های حبوبات را یکی یکی می گذاشت روی دوشش و وارد کامیون می کرد.صاحب مغازه هم با غرش داد می زد: «زود باش دیر شد. وقت نداریم.» پیرمرد آهی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد. از زمانی که همسر و فرزندش را در سانحه تصادف از دست داده بود دلش بیشتر از حرف های اطرافیان می شکست، بغضش را فرو خورد: «باشه علی آقا هر چی شما بگین.» کامیون های دیگر هم از راه رسید و هر کدام منتظر ماندند تا بارهای آنها تخلیه شود. پیرمرد تنها بود و کسی نبود که به او کمک کند. هر چقدر قدرت و توان داشت برای انجام این کار گذاشته بود؛ اما انگار باید نیرویی چند برابر داشته باشد تا بتواند همه دستورات صاحب مغازه را اجرا کند. ظهر شد و پیرمرد خسته و کوفته از کار نشست کنار مغازه. صاحب مغازه به محض اینکه دید او نشسته و کاری انجام نمی دهد باز هم داد و بیداد راه انداخت.«چرا بیکار نشستی؟ پاشو کلی کار داریم.»پیرمرد بیچاره دیگر نایی در تن نداشت و رمقش را از دست داده بود.«باشه علی آقا خسته شدم. الان پا میشم.» صاحب مغازه لم داد روی صندلی و پایش را انداخت روی پایش و سینی چایی را که روی میزش بود کشید جلو. استکان را برداشت و هورت کشید.«وای چقدر این چایی یخ کرده. اینجا بی صاحاب شده. کسی نیست به این پیرمرد بگه چرا وظایفتو به خوبی انجام نمی دی. اگه نمیتونی کار کنی که هری. برو تا یه جوون بیارم. آخه اینجوری که نمیشه. این از طرز کار کردنت؛ اینم از طرز چایی آوردنت. این چایی از صد تا فحش برای من بدتر. پاشو بریزش توی سطل.» پیرمرد دست و پایش را گم کرد.«باشه علی آقا اطاعت امر. من تازه چایی دم کرده بودم. فک کنم زیر سماور خاموش بوده که سرد شده.» صاحب مغازه کتش را از  روی جالباسی برداشت. جلوی آینه ایستاد. دستی کشید به موهایش و از مغازه رفت بیرون.«تا برمی گردم اینجا باید عین دسته گل باشه. عصری قراره حاج آقا موسوی برای حساب کتاب بیاد نبینم اینجا بهم ریخته باشه ها.» پیرمرد همانطور که سینی چایی در دستانش می لرزید گفت: «باشه علی آقا هر چی شما بگین.» پیرمرد دلش خوش بود به تنها دختری که در خانه دارد. او حالا بعد از فوت همسر و دختر بزرگش شده بود همه چیز زندگیش. قوری و استکان را شست و چایی تازه درست کرد. یکراست رفت از توی آشپزخانه جارو را برداشت تا همه مغازه را جارو کند. مبل ها را جابه جا کرد و افتاد. نتوانست حرفی بزند. دستش را گذاشت روی قلبش. عصری که صاحب مغازه رسید هنوز چایی روی سماور بود و پیکر نیمه جان پیرمرد و سنگفرش مغازه.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/66816

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی