ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

این آقا رئیس امور شهر است!

تاریخ درج : پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
حسین فروغی از خاطراتش در «شهر»داری می‌گوید

زهره قندهاری

پای ثابت شهرداری‌ها، از همان مردان خوش‌رویی است که دل در گرو رفع معضلات شهری بسته و همیشه حرف برای گفتن دارد، با کاغذهایی که از گذشته کپی کرده و در کیفی بزرگ جا داده است و از این شهرداری به آن شهرداری برای پیگیری نوشته‌هایش ساعت‌ها وقت می گذارد.حسین فروغی، شهروند اصفهانی است. پسرش سال‌هاست در آمریکا ساکن است و او هم هر سال چند ماهی به آن کشور سفر می کند. لهجه شیرین اصفهانی سخنانش را حلوایی‌تر می‌کند. معاون شهردار دیروز حالا شهروندی است که هنوز دست از خدمت نکشیده و برای آب و خاکش دل می‌سوزاند. او زمانی در این شهر بازرس و رئیس برزن بوده و حالا هم همان راه را ادامه می‌دهد، چه در ایران و چه در آمریکا.

 

 

 

«بنده حسین فروغی به عنوان یک خدمتگزار بر خاک این وطن بوسه می زنم و وظیفه دارم هر کجای این دنیا باشم یک خدمتگزار برای ایران باشم و این افتخار من است.»وقتی از او می پرسم چند سال دارید، می خندد و طفره می رود: «متولد 1328 یا 1329 هستم، بچه خیابان ابن سینا.»آقای فروغی از دوران کودکی و نوجوانی به چه موضوع‌هایی علاقه‌مند بودید؟ حالا که پای ثابت شهرداری هستید.[می خندد] من در ساختمانی که الان جهان‌نماست، خیاطی می کردم. روزی پنج ریال دستمزدم بود، هم کار می کردم، هم درس می خواندم.

چی شد که به موضوع‌های شهری علاقه‌مند شدید؟
پدرم خیاط بود و شهردار اصفهان شاگرد پدرم بود. آن زمان آقای مدنی پور، شهردار و منزلشان کنار کنسولگری روس بود. پدرم مرا یک بار آورد پیش شهردار و به من گفت: دیگه از خیاطی راحت، و شهردار شدی. من گفتم: شهرداری یعنی چه؟ آقای شهردار در همین ساختمان فعلی شهرداری یک صندلی داشت و یک میز. من هم علاقه‌مند شدم در شهرداری کار کنم. خیلی پیگیر بودم که بفهمم شهرداری چیست و شهرداران چه کاری انجام می دهند. روز اولی هم که آمدم شهرداری برای کار، ظهر همان روز اخراجم کردند.

اخراج؟ چرا؟ چند ساله بودید؟
همان اول جوانی بود، سالش را درست به یاد ندارم. وقتی وارد شهرداری شدم همه آرزویم این بود که برای مردم کاری انجام دهم.  همان روز اول بازرس شدم. یک سند به من دادند  و گفتند ببر دروازه تهران. آن زمان دروازه تهران به این صورت نبود. فلکه ای خاکی بود و یک اتاق مربوط به عوارضات شهرداری که به آن می گفتند: نواقب. آنجا تریلی ها می ایستادند و عوارض پرداخت می کردند. سند را گرفتم و رفتم. آن‌قدر تیرهای برق بلند بود و خورشید می تابید که نتوانستم 48 لامپ را بشمارم. پیاده رفتم و پیاده برگشتم. رئیسم گفت: سند شمارش لامپ ها را امضا کن. گفتم: رفتم آنجا، اما نتوانستم لامپ ها را بشمارم. گفت: امضا می‌کنی یا نه؟  گفتم: چون نشمردم امضا نمی کنم. گفت: برو کارگزینی تسویه حساب.به کارگزینی درطبقه بالای شهرداری رفتم. مسئول کارگزینی گفت: چه کار کردی ؟ گفتم: امضا نکردم، گفت :برو دم در بایست. من رفتم دیدم یک آقای محترمی وارد شد و گفت: چرا اینجا ایستاده ای؟ من همه ماجرا را برای او تعریف کردم. گفت: باریک الله باریک الله. من بازرس استانداری هستم بیا استانداری. من هم رفتم استانداری و از فردای آن روز بازرس شهر شدم.

چه جالب، پس آن روزها حق به حق‌دار می رسیده است ؟
واقعا دقیق نمی دانستم که چه تعداد لامپ بود؛ به همین خاطر امضا نکردم و این شد که در کار بازرسی افتادم و شدم رئیس امور شهر، بازرس دانشگاه و سلاخ خانه هم بودم.

در طول زندگی با چند شهردار کار کردید؟
درست حضور ذهن ندارم؛ اما این را می دانم که وقتی همه شهردارها من را در سمت بازرسی می دیدند، می‌شناختند؛ چون بازرس سینما و کافه ها هم بودم.در همین ساختمان جهان نما درگیر کاری بودم برای شهر، یک روز وقتی رفتم دفتر آقای عظیمیان که آن زمان شهردار بودند او مرا به نمایندگانی که از تهران آمده بودند، معرفی کرد و گفت: ایشان برای شهر و مردم آمده، ولی شما آقایان برای خودتان آمده اید. به من گفت: چه کاری داری؟  گفتم: اول کار آقایان را راه بیندازید و او به نمایندگان گفت: ببینید همین الان هم به فکر مردم است.

شما در خیابان فروغی بودید. اسم خیابان را شما گذاشتید؟
[می خندد]  خیر. در خیابان فروغی  از سمت شهدا که وارد شوید بعد از آبلیمو فروشی ها یک مادی است که داخل آن بازارچه ای بود به نام کوفتی ها. تاریخچه این بازار نزد من است. رضا شاه وقتی به اصفهان آمد و از این بازارچه بازدید کرد، دید تعدادی مریض آنجا هستند و از محمد علی فروغی که نخست وزیر بود سوال کرد که اینها کی هستند؟ او گفت: قربان! اینها جذامی و بیمارهستند و باید با وسیله ای مثل بیلچه به آنها غذا بدهیم. رضا شاه به فروغی دستور داد که این بازارچه را برای همیشه جمع  و در این شهر خیابانی به نام خودش (فروغی)نام‌گذاری کند.[البته بعد از انقلاب این خیابان به نام شهید احمدعلی فروغی نام‌گذاری شد.]

خاطرات‌تان را از زمان ورود به شهرداری بگویید. شهرداران آن زمان به چه کارهایی توجه می کردند؟
به نظر من شهرداری یک اداره ملی است و شهردارها هم باید شخصیت های ملی باشند نه استانی و منطقه ای. تلاش شهرداران آن زمان این بود که مردم راضی باشند.

شهرداران مردم‌محور بودند؟
من چون با بیشتر شهردارها و استانداران کار کردم،
مردم‌محوری آنها برایم آشکار بود؛ به‌عنوان‌مثال، همین آقای جهانگیری که استاندار اصفهان بود، شاید هفته ای دو روز مزاحم او می شدم  و پیگیر کارهای مردم بودم. او هم به مطالبات آنها رسیدگی می کرد.

خاطره ای از آن زمان دارید؟
زمانی در خیابان سروش، میدان میوه و تره بار و کشتارگاه بود و من بازرس آنجا بودم. یک روز به همراه خانواده برای خرید رفته بودم و دیدم آنجا بسیارکثیف است و مردی آنجا نشسته و از مردم پول می‌گیرد. نامه ای برای آقای جهانگیری استاندار نوشتم و عنوان کردم که آقایان و مسئولان بهداشت اگر توان اداره این مکان را ندارند حضرت عالی به من بفرمایید تا به سرعت و 48 ساعته این محل را پاک‌سازی کنم و تحویل دهم.  استاندار نیز نامه‌ای برای شهردار نوشت و گفت: ایشان حق دارد و دلسوز است. بلافاصله  پس از مکاتبه من با او، محل پاک‌سازی شد.

از کدام شهرداران بیشتر خاطره دارید ؟
فرض بگیرید جمعیت اصفهان یک میلیون نفر است و متراژ کوه صفه هم یک میلیون متر مربع. من یک مترم را از شما می خواهم. او گفت:   با  سرهنگ صحبت می کنم و در نهایت رأی به نفع من صادر شد.
شاید باورتان نشود، اما به خاطر علاقه و مسئولیتی که داشتم و رئیس برزن بودم  هر روز از ساعت چهار صبح تا شش بعد ازظهر با یک حلب روغن پنج‌کیلویی  آب و از گردنه هفت تپه خاک می آوردم و با یک بیل کوچک زمین را گود می کردم و درخت کاج  می کاشتم که حالا این درخت ها سایه‌بانی شده‌اند برای کوه‌نوردان خسته از راه وکسی هم نمی داند این درخت‌ها  با چه خون دل خوردنی به بار نشسته است. محلی که حتی روز هم کسی جرات نداشت آنجا برود، چه برسد به شب،  حالا روز و شب مردم در آنجا رفت و آمد می کنند.کوه صفه در حدود 80 هکتار زمین دارد؛ اما تعداد درختانش را نمی دانم. زمانی که آقای عظیمیان شهردار بودند مهندس حقانی، رئیس فضای سبز بود و واقعا کمک می‌کرد. من هر موقع به او می گفتم درخت می‌خواهم، نمی‌گفت: برای کجا و همان زمان تمام زمین های بایر کوی امام و بهار را درخت کاشتم و به نام شهرداری ثبت کردم تا مردم هوای سالم و فضای سبز خوبی داشته باشند و از هوای پاک لذت ببرند.

از  زمانی که رئیس برزن بودید، بگویید. 
زمان آقای قائم من را دروازه شیراز فرستادند و گفتند یک برزن تاسیس کن. آقای قائم  به استاندار گفته بود  یکی را پیدا کن که علاقه‌مند باشد و دلسوز؛ از همین رو مرا انتخاب کردند. آن زمان دروازه شیراز مثل یک بیابان خشک و بی‌آب و علف بود. در خواست کردم در خیابان‌ها اتوبوس بگذارند تا مردم راحت تر رفت و آمد کنند. جنوب اصفهان هم خشک بود و برهوت وحالا جنوب اصفهان به عنوان بهترین نقطه شهر مطرح است. می خواهم ادعا کنم که من به عنوان یک مستخدم و دلسوز مردم این کار را کردم.

از شهرداران جدید اصفهان چه مطالباتی داشتید؟
سال 1387 مرتب به آقای سقائیان نژاد، شهردار وقت آن زمان نامه می نوشتم که کانون بازنشستگان که داخل آزمایشگاه است بوی نفرت می دهد و حق بازنشسته ای که آبروی شهر است، این نیست. به آقای امینی، رئیس شورای شهر هم نامه نوشتم و پیگیری های زیادی کردم و گفتم: در واقع حق این رئیسی که حالا از شهرداری بازنشسته شده این نیست که گوشه پارک بنشیند و مردم مثل گدا به او نگاه کنند. بازنشستگان آبروی شهر و شهرداری هستند و نباید این چنین باشد. در نهایت این کانون را منتقل کردند به پارک شهید رجایی. یکی از شهردارانی که به مردم خدمت بسیار کرد آقای ملک مدنی بود. یکی از یادگارهای او احداث باغ گل‌هاست. آن زمان در مکان فعلی باغ گل ها سنگ قبر و سنگ خانه می تراشیدند و  ایشان اصرار کردند تا آنجا را تغییر دهند.

 دورانی که برزن بودید، چگونه بر شما گذشت؟
 دفتری کنار پل خواجو تاسیس کردم و یک تابلو زدم که بر روی آن بزرگ نوشته بود:  «انتقاد از شهرداری، پیشنهاد برای شهرداری». یک میز و صندلی گذاشتم و همان‌جا نشستم. یک روز آقای ملک مدنی با دوچرخه از آنجا رد شد و به من گفت: این چه تابلویی است که زدی؟ گفتم: نباید دلخور شوید؛ زیرا مردمی که انتقاد می کنند پیشنهاد هم دارند. او مرا تحسین کرد و گفت: آفرین و یک نامه تشکر برای من نوشت. چون در واقع اگر انتقادی نباشد پیشنهادی هم نیست. کاری که من انجام دادم نتیجه های زیادی هم داشت.

 رئیس خدمات شهری هم بودید، درست است؟
 بله، دفتر ما در همین خیابان آبشار بود. کنار در می نشستم. یک کاغذ و تلفن هم جلوی من بود. یک روز  نشسته بودم، یک سرهنگی آمد و داد زد که  با شهردار کار دارم. من گفتم : بفرمایید. فرض بگیرید من شهردار هستم. گفت: رفتگر چند روز است زباله های خانه ما را جمع نکرده. من سریع موضوع را پیگیری کردم و البته راننده را با خود نبردم که متوجه شود من چه کسی هستم. به رفتگر گفتم زباله ها را جمع  و آب و جارو کن. فردای آن روز آن سرهنگ آمد و به شهردار گفت: شما چند تا شهردار هستید؟ او به من اشاره کرد و گفت: این آقا خودش رئیس امور شهر است.رئیس امور شهر آن زمان در واقع جانشین شهردار بود و بر  همه کارها نظارت داشت، من همیشه زودتر از کارگرها سر کار می آمدم. وقتی انسان به کارش علاقه داشته و دلسوز باشد هیچ‌وقت خسته نمی شود.

به چه کشورهایی سفر کردید ؟
زمانی برای فراگیری زبان روسی به دانشگاه روسیه رفتم. بعد علاقه‌مند شدم   همان موضوعات را در آن کشور انجام دهم. کنار دریای سیاه رفتم و فکر کردم یک شهرداری هم در آنجا تاسیس کنم و همین کار را هم کردم. آنجا (در دانشگاه) با فردی آشنا شدم که به اصفهان هم آمده بود و وقتی با او دوست شدم، گفتم: می خواهم لب این دریا تخت بزنم. او هم خوشحال شد وکار شهرداری را یک سالی که آنجا بودم، انجام دادم. پس از بازگشت به آمریکا ( شهر کانزاکی، لاسوگاس و آبشار نیاگارا) رفتم. آنجا هم در کار کاشت گل و گیاه وارد شدم و شهرداران استقبال کردند. سال ها آمریکا بودم.کم‌کم با ایرانی‌های مقیم آمریکا آشنا شدم؛ اما این مسئله برای من جای تعجب  دارد که چرا مردم برای رفتن به آمریکا ابراز تمایل می‌کنند؛ درحالی که آمریکا، تنها 250 سال است که به وجود آمده و  بالای سر سازمان ملل  شعر سعدی بزرگوار«بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند» نوشته شده و وقتی به آنجا می‌روم، می‌گویم:«ما برای وصل کردن آمدیم/ نی برای فصل کردن آمدیم». وقتی وارد آمریکا می‌شوید ایرانی هایی را می بینید که به حرفه های مختلف مشغول هستند. یک ایرانی، کبابی بسیار معروف و یک زن هم بستنی‌فروشی بسیار مشهوری در آمریکا راه اندازی کرده  که 20 دلار ورودی آن است. منظورم این است که تمام سرمایه آمریکا مال ایرانی هاست؛ چرا که مغز ایرانی ها خیلی خوب کار می کند. اصفهان ما هر گوشه اش گنج است؛ اما درآمریکا فقط زمین است و باروت. در آنجا به سازمان‌های مختلف که وارد شوید مسئولان ایرانی زیاد می بینید. بالاترین پزشک ها ایرانی هستند. الان داماد من مهندس الکترونیک هواپیما در آمریکاست و دخترم مسئول امور مالی. در واقع آنجا می گردند ببینند چه کسی مغزش خوب کار می کند و برهمین اساس به او امکانات می دهند. در آنجا هر کسی سر جای خودش است. واقعا آنچه حضرت علی(ع) به مالک در خصوص بیت المال گفته آنجا بیت المال به معنی واقعی اجرا می شود. فرزند من 22 سال است آنجا زندگی می کند. او حق ندارد در محل کار هر کاری دلش خواست انجام دهد. حق ندارد هر لباسی خواست بپوشد؛ باید بر اساس موازین شرکت عمل کند؛ به طور مثال، اگر شما رفتی برای فرزندت کفش بخری و کفش از دستش افتاد و کثیف شد کسی حق ندارد به شما  یا بچه شما ایراد بگیرد ؛ بلکه مسئول آن قسمت جریمه می شود؛ چرا که آنها معتقدند باید به مشتری احترام گذاشت. آنجا تمام موضوعات بر اساس ضوابط و قانون است. در منطقه ای که فرزند من زندگی می‌کند 16 خانه این طرف و آن طرف خیابان وجود داشته و امکان ندارد ماشین همسایه به جای پارک همسایه دیگر وارد شود و همه روی نظم و سر جای خود هستند.

به عنوان یک شهروند متعهد راهکار شما برای  اداره بهتر شهر چیست؟
راهکار من این است که باید مردمی باشیم و وظایف  خود را در هر شغلی هستیم به خوبی انجام دهیم. این شهر مال مردم است و کسی نباید به آن خسارت وارد کند. مسئولان در هر پست و مقامی باید به مردم توجه و مشکلات آنها را حل کنند. در واقع هر کسی جای خودش نیست و کسی دلسوز نیست. سرمایه مردم را باید حفظ کرد. این درختان که زمانی من برای کاشت آنها تلاش زیادی کردم در واقع سرمایه مردم هستند.شما حق ندارید در خیابان دست‌انداز ایجاد کنید تا زیر و بند ماشین ها خراب شود. مسیر اتوبان‌ها ضوابطی دارد؛ اما کف آنها از میخ  پر شده است. همین ماشین‌های «بی آر تی» روی این دست‌اندازها که می روند خراب می‌شوند و سرمایه ملی از بین می رود، به نظر من همه این کارها دلسوز می خواهد و باید برای رفع آنها پیگیری کرد، من دلسوز وطنم هستم. پسرم زنگ زده که بلیت هست چرا نمی آیی آمریکا ؟ گفتم : وطنم اینجاست و باید آن را آباد کنم. 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/95694

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی