ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

باز هم دیر آمدی، لیلی

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
روایت دختر استاد کسایی از شب های تنهایی

لیلی کسایی

 

 

هنوز می شنوم صدای قهقه های آن دختر کوچک را، هنگامی که پدرش او را در حیاط خانه با آن کالسکه بزرگ قدیمی می گرداند. انگاری هنوز هم دخترک حرف می‌زند، آنچنان با شور و احساس که حتی درختان و گل‌های خانه به وجد می ‌آیند چه رسد به دخترک . حیاط خانه همیشه تداعی می کند، آن تصاویر نخست از دوران شیرین کودکی و انس و الفت با پدر را. آخ «آقا حسن» نامی ‌آشنا که دوران کودکی را برای من همواره زنده نگه می دارد.   طبق آنچه در خانه مرسوم بود. من هم پدر را آقا حسن صدا می‌زدم. البته با آن لهجه خاص کودکی که می‌فهمیدم او غرق در سرور می‌شود.

 

 

 

چه زود می گذرد روزهای کودکی و با گذشت آن روزها، من هر چه بیشتر، به آقا حسن دلبسته می‌شدم. زمانی که برای سفرهای چند روزه عازم تهران یا شیراز بود، غمی سنگین به دلم می نشست و لحظه ها را برای دوباره دیدنش می شمردم. از کودکستان یا مدرسه که باز می گشتم، جای من روی زانوانش بود. انگار آنجا مکان امن و پناه منت بود و همین جا بود که برایم داستان های کهن فارسی چون «حسین کرد و ارسلان نامدار»می خواند و من تنها طنین با صلابت و حرکت لبانش را به یاد دارم که چه دوست داشتنی شعر و کتاب می خواند و چقدر برایم دشورا بود فهم آنها.اما چه بگویم از نگرانی هایم. آخر 43 سال تفاوت سن داشتیم و این باعث می شد  آقا حسن در ذهن من پدری جا افتاده جلوه کند. پس چه شب ها که به روزی فکر می کردم که او دیگر در کنار من نباشد. اشک از چشمانم سرازیر می شد و بالش زیر سرم را سیل باران می کرد  و من با این اندیشه تلخ، شب‌هایم را سپری می‌کردم. دوست داشتم، آقا حسن همیشه مال خودم باشد. با هم به مهمانی، خرید، پارک و سفر برویم، مثل پدرهمه دوستانم. اما او هنرمندی برای مردم بود و من باید قبول می‌کردم. ولی خواستۀ من همیشه در وجودم بود و با بزرگ‌تر شدنم این حس هم،  در من رشد می کرد و قوت می گرفت. با او سفر، خرید و ... می رفتم اما آقا حسن، انگار با تمام پدرهای دنیا فرق می کرد. اگر لایق بودی، لحظه لحظه بودن با او، درس زندگی بود و لذت بردن. در کنارش بسیار حس کوچک بودن می کردم و این حس، نمی‌گذاشت با او، خودم باشم. حریمی محکم چون یک دژ ، بین ما بود. در کنار مهربانی و دلسوزی، جذبه‌ای خاص داشت که همه کس را ساکت و مجذوب می کرد. صدای بوق ماشین آقا حسن، وقتی فضای محله را پر می‌کرد، نظم و انضباط جای خود را با هیاهوی بچه‌ها عوض می کرد. همه منتظر ورود او می شدند و بعد هرکس به دنبال کار و درس خود می رفت.ورودش به خانه آرامش و قرار می داد.  خانه ما محفل انس هنرمندان، شعرا و هنردوستان بود. صدای ساز و آواز و شعر، فضای اتاقش و در نتیجه خانه را پروژه می‌کرد. گوش های ما عادت به شنیدن اصوات موزون داشت. صداهایی که این روزها کیمیا شده اند. به یاد دارم آن صبح‌های زود، وقتی دستش را بر شانه‌ام حس می کردم.  «لیلی پاشو بریم پیاده روی» و من که همیشه به دنبال او هنگام راه رفتن می دویدم. باور نداشتم روزی را که حتی یک قدم نتواند به دنبالم بیاید. زمانی که برای تحصیل، از خانه و آقا حسن دور بودم، می‌دیدم و می شنیدم که در فراغم اشک می ریزد و «راه شیراز برای تو دوره» را زمزمه می کند. آن دوران نیزبا همه سختی گذشت. چه بزرگوار بود او که ازدواج مرا به خودم واگذار کرد و گفت: می دانم پرورده من درست انتخاب می کند و چه سربلند شدم من که درستی حرفش را ثابت کردم. بله حالا دیگر آقا حسن، «بابا حسن جون» شده بود. او عاشقانه نوه هایش را دوست داشت.  هرگز باور نداشتم آن همه جذبه پدرانه، روزی تبدیل به عشق کودکانه یک پدربزرگ شود،‌ تا جایی که گاه به بچه های خودم حسادت می کردم. او زیبا نقل می کرد: خاطرات و قصه های شیرین و زیبایی داشت. گاه پروژه از طنز و گاه مملو از نکات اخلاقی. بالاخره زنگ های خطر،‌ از دور به صدا درآمدند و خبر از روزهای سختی دادند که من شب‌های مدید از غمش اشک ریخته بودم. چه بردبار بود او که سال‌ها با بیماریش مبارزه کرد. همیشه به من می‌گفت: دخترم با بیماری‌ات دوست شو، تا با تو دوست شود و تو را آزار ندهد. تحمل رنج‌هایش دردآورد بود. تو نازک طبعی و طاقت نداری، عاقبت آن شب تنهایی‌ام فرا رسید. اشک ریختم و این بار، بالش من به درستی، گرمی اشک‌های مرا در سوز از دست دادن آقا حسن حس کرد. و امروز وقتی که درب خانه پدر را باز می‌کنم، زانوانم سست می شود و صدایش در گوشم زمزمه می‌کند که باباجون بازم دیر کردید.
عشق تو در دل نهان شد/‌ دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر کمان شد/ از بار غم پیکر من

url : http://www.isfahanziba.ir/node/75264

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی