ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

به آب سپردن

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸

عادل امیری
یادداشــــــت سی و هـــفـتــم: باورهای عــامــیـانـه درباره حل مشکلات زندگی همواره با عناصر طبیعی و ماوراء‌الطبیعی پیوند می خورده تا چاره ای در این میان برای گرفتارِ آن بلا یا مصیبت از جایی بیرون بیاید. یکی از این باورها، به آب سپردنِ غصه بوده که البته مراحل مختلفی داشته و پیداکردن وجه تسمیه آن ممکن است ما را به اساطیر برساند، پس ولش می کنیم و می رویم سراغ روایت خودمان که دوستی تعریف می کرد: مدت های زیادی یکی از اعضای خانواده اش دچار ناخوش احوالی های روحی بود و هر چه دکتر و دوا و درمان می کردند هم جواب نمی داد.  آن بنده خدا گم کرده ای داشت که نمی یافت و یافته های دیگران هم دردی از او دوا نمی کرد تا آنکه روزی روزگاری یکی از  اهالی قدیمی قدیم را در محله ای قدیمی پرسان پرسان پیدا می کنند و قرار ملاقاتی معین می‌شود و آنها از کوچه ها و خیابان های ناشناخته ای به خانه او می روند و او را از همان کوچه ها و خیابان‌های ناشناس به خانه خودشان و بالای سر مریض می برند که در بستر افتاده، نگاهش خیره به سقف بوده و نام گم کرده‌اش را به آوازی گنگ صدا می زده.  پیرمرد قدیمی همانجور که آب را در استکان کمرباریک هم می زده تا به حلق مریض بریزد، وردهایی می خوانده و می گویند که اسپندی هم برآتش بپاشند و یک بچه نورسِ نابالغ را صدا کنند توی اتاق. خلاصه ولوله در خانه می افتد و این ور را بگرد و آن ور را بگرد، یخه رفیق ما را می گیرند و از وسط گل کوچیک می کشند و می اندازندش توی اتاق، ورِ دست پیرمرد  که داشته روی یک تخم مرغ بومی چیزهایی با مرکبی سرخ می نوشته. رفیقم می‌گفت نوکِ ریش او وقتی با آداب تمام اورادش را بر تخم مرغ بومی نقش می کرد، می لرزید و پیشانی‌اش عرق کرده بود که به من گفت: بچه برو . می‌گفت رفتم و گرفتم و بر که گشتم، دیدم تخم مرغ دعانویسی شده را در حضور همه داد دستم و گفت: برو لبی آبی روون آ اینا بنداز توش. می‌گفت وقتی رفتم، همه با نگاه دنبالم کردند. همه راه توی فکر بودم. عصر وقتی بود و هواتیره و آسمان کوتاه که تخمِ مرغ را نزدیک پلی خواجو به آب انداختم؛ اما....

url : http://www.isfahanziba.ir/node/96702

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی