ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

خرازی بدون قوچانی، خرازی نیست

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 
به بهانه سی‌ودومین سالگرد شهادت سردار جاویدالاثر شهید حاج علی قوچانی

سردار شهید حاج علی قوچانی یکی از سرداران بنام اصفهان در هشت سال جنگ تحمیلی است که 22 بهمن سال 64 در شبه جزیره فاو پس از شش سال مبارزه خستگی ناپذیر با دشمنان انقلاب اسلامی و 12 بار زخمی شدن در جبهه ها به شهادت می‌رسد. آنچه در ادامه می‌خوانید مروری بر خاطرات این شهید والامقام از زبان پدرش است.

 

بعد از شهادت علی، آقای خرازی با وجودی که از شهادت او متأثر بود و باید ایشان را مورد دلجویی قرار می‌دادند، گاهی به خانه ما می آمد و از ما دلجویی می‌کرد. من می دانستم که ایشان خیلی علاقه به علی داشتند؛ ولی تاکنون از زبان خودشان نشنیده بودم تا در یکی از ملاقات ها فرمودند: «حسین خرازی، بدون قوچانی، حسین خرازی نیست، از وقتی علی شهید شده است ماندن برای من خیلی سخت است.»علی در کودکی نسبت به بعضی از مسائل بسیار حساس و دقیق بود و طاقت انجام بعضی کار ها را نداشت، یادم هست ایام عید برای او لباس نو می‌خریدیم و طبیعی بود که اکثر کودکان ذوق و شوق داشتند که سال جدید فرا رسد و لباس های نو را به تن کنند؛ اما او از پوشیدن لباس خود داری می کرد. علت را که جویا شدیم، می‌گفت: شاید من لباس نو بپوشم و بیرون از خانه بچه‌های یتیم و بی سر پرست و بچه های بی بضاعت و فقیر مرا ببینند و از نداشتن لباس نو، آه بکشند؛ من طاقت دیدن این صحنه ها را ندارم. برای همین حدود دو ماه بعد از ایام عید لباس ها را می پوشید.نسبت به مسائل بیت‌المال خیلی حساس بود. هیچگاه نشد وسایل بیت‌المال را مورد استفاده شخصی قرار دهد، حتی یادم هست یکبار به صورت تشویقی او را به مشهد برده بودند. وقتی بر گشت حساب و کتاب می کرد.به او گفتم: چکار می کنی. گفت: خرج مشهد را حساب می کنم. گفتم: مگر رایگان نبوده است، گفت: چرا ولی مسئله بیت المال در میان است خودم نصف خرج را تقبل می کنم.یک تکه زمین نیز به او اختصاص داده بودند، با هم به آن محل رفتیم،  به او گفتم: قصد داری چکار کنی؟ گفت: من هیچ به فکر مال دنیا نیستم. این زمین را به خاطر زن و فرزندم گرفته ام تا در نبود من سر پناهی داشته باشند و گرنه من به تنهایی دو متر زمین بیشتر نمی خواهم آن هم معلوم نیست به من تعلق بگیرد، شاید همین دو متر را هم ندهند.هیچ چیزی مانع رفتن او به جبهه نمی شد، چندین بار مجروح شد؛ اما مجروحیت او باعث نشد تا در خانه بماند با همان حال و با وجود اینکه هنوز تحت درمان بود، باز تحمل نشستن در خانه را نداشت و عازم جبهه می شد.وقتی ازدواج کرد با خودمان گفتیم، شاید کمتر به جبهه برود؛ ولی چند روزی که گذشت آماده رفتن به جبهه شد. شبی ایشان با پای گچ گرفته از جبهه به خانه آمدند. گفتم: چه شده است؟ گفت: پایم ترکش خورده و درد می کند. به او گفتم: چند روز استراحت کن. فردا صبح گفت: بابا برو و برای من دو عدد بلیت بگیر. گفتم: برای چه دو عدد بلیت و اصلا برای چه می خواهید؟ گفت: خدمت شما گفتم، اگر می روید که هیچ و گر نه خودم با همین عصا می‌روم بلیت می خرم.گفتم: شما تازه دیشب با پای مجروح از جبهه بر‌گشته‌اید و دکتر گفته یک ماه استراحت کنید، ابتدا خواستم نروم؛ ولی وقتی اصرار او را دیدم بالاخره بلیت تهیه کردم.قبل از رفتن با اره گچ پای خود را باز کرد و وقتی با مخالفت پدر و مادر رو به رو شد، گفت: شما اطلاعات کافی از جنگ ندارید، هم اکنون من به‌واسطه مسئولیت و تعهدی که دارم باید در کنار بچه ها باشم و وجودم آنجا ضروری است، شبانه عازم جبهه شد؛  وقتی می رفت سوال کردم:نگفتی دو بلیت را برای چه می خواستی؟ خندید و گفت: نمی خواهم ناراحتی من باعث عذاب دیگری شود.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/68586

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی