ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

خوابی که دیر تعبیر شد

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

زنده یاد  ابوالفضل زرویی

روزی، روزگـاری در ولایت غـربـت پادشاهی بود که هر شب یک خواب می‌دید. این پـادشـاه چـهـارصد و پنجاه تا خـواب‌گـزار داشــــــت کـــه هــر کدامشان اهل یک ولایتی بودند و می‌توانستند هر خوابی را تعبیر کنند.یک شب پادشاه در خواب دید که در دشت خرمی نشسته و سفره‌ای پیش‌رویش گسترده است. ناگهان یک دختر زیبا پیدا شد و تمام غذا‌های سفره را خورد و پس از آن سر یک سفره دیگر رفت و از آن سفره هم خورد. در این وقــت پـادشــاه از خواب پــریـد. تـمـام خواب‌گزاران دربار جمع شدند، ولی هیچ‌کدام نتوانستند خواب پادشاه را تعبیر کنند.در نهایت، خواب‌گزار اعظم دربار گفت: «ای پادشاه، من پیر‌مردی را می‌شناسم که استاد من است و در یک ولایت دیگر زندگی می‌کند. اگر او را احضار بفرمایید، حتما خواب شما را تعبیر می‌کند.»پــادشــاه فـی‌الـفـور دســـتــور داد تـا خـواب‌گـزار اعظم،هیئتی را ترتیب بدهد و در معیت آنها برود و پیر‌مرد را بیاورد. این هیئت در یک سفر دو ماهه، نصف خزانه پادشاه را خرج کردند و سر آخر پیر‌مرد را پیدا کردند و با خودشان آوردند به ولایت غربت. پادشاه که بی‌صبرانه منتظر ورود پیر‌مرد بود، خوابش را برای پیر‌مرد تعریف کرد.پیر‌مرد برای تعبیر خواب، سه روز مهلت خواست. بعد از سه روز به دربار آمد و زمین ادب بوسه داد و گفت: «ای پادشاه، من در این سه روز، خیلی فکر کردم اما نتوانستم خواب شما را تعبیر کنم. با این حال جای امیدواری باقی است، چون من استادی دارم در ولایت جابلقا، اگر بودجه در اختیارم بگذارید، می‌روم او را به اینجا می‌آورم.»پادشاه به خزانه‌دار گفت: «هر قدر بودجه لازم است، در اختیار پیر‌مرد بگذارید.» پیر‌مرد لیست مایحتاج و مخارج سفر و هیئت همراه را تحویل خزانه‌دار داد و خزانه‌دار، هرچه در خزانه باقی مانده بود، بار شتر کرد و تحویل پیر‌مرد داد.پیرمرد هیئت همراه ولایت غربت را همراه خودش برد به ولایت خودش و از آنجا زن و فرزند و فامیل و آشنای خودش را هم برداشت و همگی با هم رفتند به ولایت جابلقا.سه ماه طول کشید تا استاد را همراه خودشان آوردند به ولایت غربت، در طول این مدت، علاوه بر دارایی خزانه، یک مبلغ سنگینی هم از پادشاه ولایت جابلقا و بانک جهانی، وام گرفتند و خرج کردند.وقتی قافله خواب‌گزاران و هیئت همراه به دروازه ولایت غربت رسید، پادشاه امر کرد فی‌الفور به حضور او بروند. پادشاه با بی‌قراری خواب خودش را برای استاد جابلقایی نقل کرد و خواست هرچه زودتر خوابش را تعبیر کند.استاد جابلقایی پرسید: «شما کی این خواب را دیده‌ای؟» پادشاه گفت: «حدود پنج ماه پیش.» استاد، رمل و اسطرلاب را پیش کشید و قدری حساب و کتاب کرد و در نهایت، پس کله‌اش را خاراند و گفت: «ای پادشاه، این‌طور که بروج فلکی و محاسبات رمل و اسطرلاب نشان می‌دهد، این خواب تا حالا دیگر تعبیر شده است.»پادشاه گـفـت: «مگر تــعـبـیـر خــواب من چــه بوده؟»استاد جابلقایی گفت: «آن دختر زیبا، خواب و رویای شما بوده و آن سفره، خزانه شما. تعبیر خوابتان این است که تمام خزانه خود را ظرف پنج ماه صرف خواب و خیال خودتان می‌کنید.» پادشاه گفت:«آن سفره دیگر چی؟» استاد گفت: «آن سفره دیگر خزانه دیگران است.»پادشاه از شنیدن این تعبیر و دیدن صورت حساب مخارج دو هیئت اعزامی و اسناد استقراض خارجی، از حال رفت و از آن روز به بعد تصمیم گرفت دیگر اصلا خواب نبیند.ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که قبل از چاپ کتاب‌های تعبیر خواب، مردم تمام درآمدشان را صرف تعبیر خواب و خیالشان می‌کرده‌اند!قصه ما به سر رسید،‌ غلاغه به خونه‌ش نرسید!

url : http://www.isfahanziba.ir/node/86104

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی