ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

شماره های پیشین

خوشا به حال این خاک نجیــــب...!

تاریخ درج : شنبه ۲۱ امرداد ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 
گزارشی از اولین لحظات بازگشت آزادگان به ایران در مرداد 69

زینب تاج الدین

مرتضی سرهنگی؛ خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی در دهه 60 و سردبیر دوهفته‌نامه کمان در گزارش زیر که در اولین شماره این نشریه به چاپ رسیده است، ساعات اولیه بازگشت اسرا به خاک میهن و احساس غریب چشمان منتظر را روایت کرده است. روایتی که در روز 26 مرداد 1369 به تصویر کشیده شد...!

 

 

کرمانشاه 1369/5/26   جمعه/ 6 صبح
درهای آهنی استانداری در این صبح کم خنک، پشت سر ما بسته می‌شود و به همراه «آهو»یی که در انتظار ماست برای حرکت به سوی قصر شیرین به راه می‌افتیم. خیابان‌های خلوت و میدان‌های بی‌عابر را پشت سر می‌گذاریم و در یک چشم به هم زدن و یا بیشتر خود را در ابتدای جاده‌ای می‌بینیم که در  جغرافیای جنگ ما، نام آشنایی است. پایان این جاده را سیم‌خاردارهای مرز خسروی مشخص می‌کند و تا رسیدن به این سیم‌خاردارها باید از دشت‌ها، گردنه‌ها و شهرهایی عبور کنیم که هر یک انبوهی از حادثه‌ها را در جنگ پشت سرگذاشته‌اند: از ماهیدشت که دشت وفاداری برای تنگه چهارزبر بود (و این چهارزبر افتخار داشت که نام آسمانی مرصاد را از سینه صخره‌هایش آویزان کند)؛ از اسلام آباد، شهری که هیچ محرمیتی با منافقان نداشت؛ از کرند که میدان‌گاه کوچکش محل تخلیه «ارتش آزادی بخش ملی» بود؛ از سرپل ذهاب که عراق پیش‌مرگان خود (منافقان) را تا این شهر زخمی، از زمین و هوا بدرقه کرد و از قصر شیرین که لقمه گلوگیری برای حزب فرقه گرای بعث بود. وقتی آهوی ما سینه‌کش تنگه مرصاد را خوش نفس بالا می‌کشید، آلبوم خاکستری رنگ مردادماه سال 1367 در برابر چشمان‌مان ورق می‌خورد. آن سال در همان روزهای گرم این ماه پر یاد، گردنه مرصاد انتقام ملت فلات لاله خیز ایران را از فرقه‌ای گرفت که در سده‌های آینده، در ردیف فرق «دست ساز» از آن یاد خواهد شد؛ فرقه وطن فروشی که ارتقای ایدئولوژی را در واگذاری همسران خود می‌داند.

 

 

قصرشیرین/ 8:30 صبح
با گذشتن از میان نخل‌‌های نیم سوخته که به امید زندگی فردا هنوز هم ایستاده‌اند به میدان بزرگ شهر می‌رسیم. انبوه پاترول‌ها و تویوتاها، این میدان نیمه جان را به یک ایستگاه سیاسی نظامی بدل کرده‌اند. با دیدن مسجد «المهدی» قصرشیرین که پس از اشغال عراقی‌ها به مسجد «الصدام» تغییر نام پیدا کرد، به یاد حرف‌های آن اسیر عراقی که چندسال پیش در اردوگاه حشمتیه تهران با ما گفت‌وگو کرد، می‌افتیم؛ «گردان تخریب لشگر هفت، قصر شیرین را ویران کرد. فرمانده این لشگر، سرتیپ نزارخالد نقشبندی بود. در قصر شیرین نام مسجد المهدی را مسجد الصدام گذاشتند و یک بیمارستان هم به نام صدام کردند....» با دیدن قصر شیرین احساس کردیم برادر کوچک خرمشهر را دیده‌ایم. حتی گاهی احساس می‌کردیم که در خیابان طالقانی و یا فردوسی خرمشهر هستیم؛ با همان مظلومیت و شکستگی، شهری که تا دیروز خرما و مرکباتش از خوشمزگی چیزی کم نداشت، امروز طعم تلخ تجاوز را به کام هر بیننده‌ای می‌چشاند. ظاهرا قرار است همه اینجـــا بمانند و منتظر رسیدن آزادگان باشند؛ ولی ما چنین قراری نداریم. دور از چشم دژبان‌های کلاه قرمز و اکسیل سفید، به آهو چراغ سبز می‌دهیم و آنان جز غبار، چیزی از ردپای لاستیکی آهو نمی‌بینند!

 

 

مرز خسروی/ 9 صبح
اینجا آخرین ایستگاه دژبانی است و دیگر چیزی از قصرشیرین دیده نمی‌شود. این ایستگاه، شکاف کوچکی است بین دو تپه که با یک رشته سیم خاردار حلقوی، ماهیت نظامی این آسفالت قدیمی را چند برابر کرده است. با پیوستن چندگروه خبرنگار با لباس شخصی به جمع نظامیانی که در اطراف این شکاف مستقرند، چهره چندساله این منطقه پرآوازه جنگی به هم می‌ریزد. پرچم‌های خوش رنگ ایران، روی سقف ماشین‌ها ایستاده است. در کنار شانه خاکی جاده، لودری تنومند سوار بر کول یک کمرشکن، خودی نشان می‌دهد. بالای تپه سمت راست، آخرین دیدگاه نظامی منطقه است. از پله‌های سیمانی سربازساز این تپه، بالا می‌کشیم. خودمان را به دیدگاه می‌رسانیم. زیرپایمان دشتی است که تاول‌های خاکی زیادی روی پوست آن دیده می‌شود. با کمی چشم دوانی روی یکی از این تاول‌ها، پرچم رنگ باخته‌ای با سه ستاره خاموش، به زور باد در حال جنبیدن است. از بالای این دیدگاه، لکه‌هایی عمودی (سربازان عراقی) با احساسی نامعلوم در حال رفت و آمد هستند. شاید به اعزام ناگهانی خود به مرزهای شبه جزایر عربستان می‌اندیشند؛ شبه جزیره‌ای که ثروتش باعث شد این لکه‌های سیاه در خاک ما نقش بگیرند.

 

 

9:30 صبح
چشم‌هایمان به آن طرف مرز خیره مانده است. عقربه‌های ساعت عجب حوصله‌ای دارند! پشت به پشت یک جیپ و در سایه آن که با قدم‌های آفتاب هرلحظه کوتاه‌تر می‌شود، نشسته‌ایم و آن‌چه می‌بینیم، می‌نویسیم: یک کامیون یخچال دار ارتش به طرف ما می‌آید؛ بار یخ دارد. این را از آنهایی که از هر طرفش می‌‌چکد می‌فهمیم. درست مثل خودمان از گرما! سربازها می‌آیند و می‌روند و خبرنگارها هم یک انتظار مبهم روی صورت همه ما ماسیده است. یک پلاکارد پارچه‌ای سفید رنگ جمله‌ای را  هی برای ما تکرار می‌کند: «مقدم آزادگان را به میهن اسلامی گرامی می‌داریم.»

 

 

10:40 صبح
حاجی بخشی می‌آید؛ با پرچمی که سبز است و بزرگ. یک قطار فشنگ، سینه و کمر حاجی را آهنین کرده است و پیشانی بند قرمزش خیس عرق است. با خود، یخدان بزرگی دارد برای ما که گرما امان‌مان را بریده است. سوال‌های زیادی به سراغ‌مان می‌آید، شربت، گلاب، آب، یخ... و هرچیزی که بتواند ما را خنک کند. کسی به رویش نمی‌آورد، ولی یقه‌های خیس، نیم دایره‌های شورزده زیربغل، تنگی چشم‌ها و خشکی لب‌ها، همه حکایت از نزدیک ظهر دارد. راستش درون آن یخدان چیست؟

 

 

11:40 صبح
صف اتوبوس‌های خالی از راه می‌رسد. محمدکوثری، فرمانده لشگر 27 محمدرسول الله راه را برای آنان باز می‌کند؛ فرمانده‌ای که به چشیدن این گرما و دیدن این بیابان‌های بی انتها عادت دارد. بعضی از رکاب اتوبوس‌ها بالا می‌روند. ما هم معطل نمی‌کنیم، روی آسفالت زخم خورده راه می‌افتیم. بوته‌های بی‌نام و نشانی روی این زخم‌ها سبز شده‌‌‌اند. سمت راست دشتی است سوخته و سمت چپ تپه‌های کوچکی است با بوته‌های زرد خاردار. کمی جلوتر با اشاره دست یک نظامی، اتوبوس‌ها می‌ایستند. پایین می‌آییم. روی تپه روبه رو، چند عراقی نشسته‌اند. می‌گویند باید برگردیم. ظاهرا نباید جز اتوبوس‌ و راننده‌اش کسی جلو برود. و ما می‌بینیم که یکی از این راننده‌ها  مرتضی قربانی،  فرمانده لشگر امام حسین(ع) است.

 

 

قصر شیرین/ 2 بعدازظهر
گرسنه، خسته و تشنه روی موکت یکی از اتاق‌های شهرد اری قصرشیرین نشسته‌ایم. یک کنسرو اتکا در اتاق بالایی ساختمان به داد گرسنگی ما می‌رسد. بین مسئولانی که برای استقبال در این محل جمع شده‌اند، قیمه پلو تقسیم می‌شود. یک کولرگازی باید عرق این جماعت را خشک کند، حتی عرق آقای حسن حبیبی را! کولر گازی کار خودش را می‌کند. کر کره پلک‌ها پایین می‌آید و سرها مثل آونگ ساعت به این طرف و آن طرف خم می‌شود. شروع می‌کنیم. به شمردن آدم‌هایی که چرت می‌زنند؛ یک، دو، پنج، ده... و حین شمارش خودمان هم ....

 

 

4:30 بعدازظهر
کولر گازی مشغول است! سکوت، شانه به شانه انتظار، یکسان در همه اتاق‌ها تقسیم شده است. صدایی که برق هیجان داشت، به سرعت خطی روی این سکوت می‌کشد؛ آمدند...آمدندخودمان را جلوی مسجد المهدی می‌بینیم. آفتاب از سمت راست کلافه می‌کند. همه چشم‌ها به پیچ انتهایی شهر. پیش قراول اتوبوس‌هایی هستند که قبل از ظهر، آنها را خالی دیدیم. می‌آیند... یخ ساعت‌ها انتظار آب می‌شود. ولوله‌ای نامعلوم بین جمعیت پا می‌گیرد. بالا می‌رود. بالاتر.  صداها یکی می‌شود و همراه دست‌ها به آسمان می‌رود. الله اکبر... الله اکبر.... قصر شیرین با این صدا احساس غربت و ویرانی نمی‌کند. این صدا آبی است. رنگ آسمان دارد که بر بستر حنجره‌ها کشیده شده است. خوشا به حال این خاک نجیب! و خوشا به حال ما که اینجا ایستاده‌ایم! اتوبوس‌ها نزدیک‌تر می‌شوند و اشک‌ها سرازیر است. مردم می‌دوند. آسفالت جاده گم می‌شود. کفش‌هایی جا می‌ماند. انگار کسی به خودش نیست. پاها انتظار  10 ساله را لگد می‌کنند.چشم‌ها چه سویی پیدا می‌کنند! قصر شیرین سلام می‌کند؛ او بسیاری از این مسافران خسته را می‌شناسد. اتوبوس‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. چراغ‌های گردان قرمز رنگ از کنار ما می‌گذرند. خود را به آهن گرم اتوبوس می‌چسبانیم. پشت شیشه‌ها، باران شور از چشم‌های گودافتاده می‌بارید. دست‌مان، چهره‌های تکیده را لمس می‌کند. گونه‌های خیس و برجسته‌شان برق می‌زند. با این که قرن پانزدهم است، جفای بین‌النهرین را از نزدیک می‌بینیم! گره دست‌ها و گردن‌ها و تعداد بوسه‌ها شماره‌ای ندارد. داغ‌های دوری یکی پس از دیگری درمان می‌شود. صدای موزیک نظامی بلند است. هیچ گوشی مجال شنیدن ندارد. جایگاه سخنرانی تنها مانده است. اتوبوس‌ها مثل واگن‌های قطار، از جلوی چشم‌ها می‌گذرند. ستاره‌ای دنباله دار روی جاده کشیده می‌شود. امروز مردانی به خانه برمی‌گردند که دل‌هایشان آلیاژی از آهن و آسمان است.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/52001

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی