ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

دست و پا زدن در مایع تنهایی

تاریخ درج : دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸

آنالی اکبری / نویسنده

در فضایی مه گرفته سخت مشغول دویدنی، همه جانت را ریخته‌ای توی پا اما پاهایت آن جور که باید نمی‌دوند. کسی دنبالت است. کسی سایه به سایه تعقیبت می‌کند و دستش را برای چنگ‌زدن به شانه‌ات دراز کرده. می‌خواهد تو را بگیرد و به زمین بزند. نمی‌دانی از تو چه می‌خواهد. نمی‌دانی چرا دنبالت می‌دود. جیغ می‌کشی. صدایت در نمی‌آید. می‌خواهی فریاد «کمک» سر بدهی. کمک کننده‌ای نیست. تویی و جهانِ مه گرفته و جانور پشت سرت. تویی و تنهایی. تویی و کابوسی که هنوز نمی‌دانی می‌شود ازش بیدار شد و از مهِ خفه کننده‌اش بیرون خزید.تنهایی در کابوسِ ساعت سه و چهل دقیقه‌ نیمه شب، مرا به یاد مراسم خاکسپاری می‌اندازد. توی کابوس‌های شبانه به همان اندازه‌ای تنهایی که دارند تنِ باد کرده‌ پارچه پیچت را قِل می‌دهند ته قبری سرد. توی زنده/مرده همان جا، کنار آن مردکِ بد صدای غریبه که دارد صفت‌های نیکِ قلابی همه جایی را ته اسمت می‌بندد و اشک‌های دروغین می‌ریزد ایستاده‌ای.خودت را می‌بینی که ته آن قبرِ گود، کنار کرم‌هایی که خودشان را برای خوردن ران و گردنت آماده کرده‌اند خوابیدی. آنها را می‌بینی که بیل را در خاک فرو می‌کنند و خاک را روی صورتت می‌پاشند. فریاد می‌کشی. صدایت در نمی‌آید. کمک می‌خواهی. نجات دهنده‌ای نیست. یاران دیروز حالا دارند تو را زیر خاک دفن می‌کنند. تویی و تاریکیِ ابدی جهان. تویی و خودت. تویی و تنهایی.زندگی پر است از تصاویر افسرده کننده‌ مه آلودی که تنهایی حقیقی انسان را به نمایش می‌گذارند. مثل پیرزنی با صورت پایین ریخته، جمع شده روی ویلچری دست دوم کنار پنجره که زل زده به دیوار روبه‌رو و حتی نمی‌داند که چرا آنجا نشسته. مثل پیرمردی با پاهای لرزان که تنها روی نیمکت سبز پارک نشسته و با حسرت به چند نیمکت آن طرف‌تر چشم دوخته و به سختی با گوش‌های سنگینش به صدای خنده‌ پیرمردهای دیگر گوش می‌کند. مثل پسرکی لاغر با کله‌ تراشیده و بازوهای نازک که کنار دیوار ایستاده و به بازی بچه‌های دیگر نگاه می‌کند و زیر لب وردی خودساخته می‌خواند؛ که کاش توپ به سمت او بیاید؛ که کاش کسی او را ببیند؛ که کاش یک نفر دستش را به سمتش دراز کند و بیرونش بکشد از آن جعبه‌ مه گرفته و او را به دنیای روشن و پر نور خود ببرد.حالا بیشتر ما در مایع تنهایی شناوریم. گاه دست و پا می‌زنیم و خودمان را برای نفس کشیدن بالا می‌کشیم و دوباره با وزنه سنگینِ بسته به پاهایمان پایین می‌رویم. می‌چسبیم به گوشه کاناپه‌ای که فرورفتگی باسنمان روی آن حک شده و موبایلِ هوشمندِ پُر لکمان را بیرون می‌آوریم و خودمان را وصل می‌کنیم به آدم‌هایی که تصویراند، جمله‌اند، فیلم‌های ادیت شده‌اند، اما خودشان نیستند. گوشت و رگ و استخوان نیستند.به دوستی هرگز ندیده وعده‌ دوستانه می‌دهیم و ناغافل چشممان به آن گوشه‌ کاناپه می‌افتد که خالی است؛ که همیشه خالی بوده. یادمان می‌افتد که خیلی وقت است بازوهایمان به جای نوک انگشت‌هایمان،جسم حقیقی را در آغوش نگرفته. باز در مایع تنهایی دست و پا می‌زنیم و نوک انگشتمان تند تند روی عکس‌ها و فیلم‌های سرگردان ضربه می‌زند، ضربه‌ها تبدیل به قلبی سرخ می‌شوند، قلب‌های سرخ تعداد عددها را بالا می‌برند. ما دست و پا می‌زنیم. جلوتر می‌رویم. موج تنهایی به صورتمان می‌خورد. برای بار هزارم در آن روز صفحه نوتیفیکیشن‌ها را چک می‌کنیم. آیا کسی به یادمان بوده؟ کسی نشانه‌هایمان را دیده؟ کسی صدایمان را شنیده؟دوباره پای دوچرخه و دوباره بالا آمدن و دوباره چند نفس دیگر. دوباره فرو رفتن در مایع تنهایی. دوباره خوابیدن روی تخت فلزیِ بو گرفته‌ بیمارستان در ساعات غیر ملاقات. دوباره زل زدن به قطره‌های پایین ریخته‌ سرُم. دوباره بسته شدن درِ سلول انفرادی. دوباره صدای بسته شدن قفل آهنی. دوباره نشستن پشت پنجره‌ کارگاهی دود گرفته و زل زدن به خیابان. دوباره تماشای مردمانِ سرگشته‌ شهر. دوباره تاکسی‌هایی که مسافرهای خسته را به جعبه‌های مه گرفته برمی‌گردانند. دوباره مسافرهایی که زل می‌زنند به شلوغی خیابان و غرق می‌شوند در معمایِ «یعنی چی می‌شه؟». دوباره تن‌های تنهایی که می‌خواهند در آغوش گرفته شوند. دوباره انگشت‌هایی که عکس آدم‌ها را در آغوشی خیالی می‌گیرند و لایکشان می‌کنند. دوباره کابوسی شبانه. دوباره فرار. دوباره سایه‌ای سیاه که دنبالت می‌آید. دوباره فریادِ کمک. دوباره حس تنهایی. در این کابوس بیداری‌ای هست؟ از سایت ویرگول

 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/103165

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی