ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

زیست زنانه به روایت سنت

تاریخ درج : چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
پیرزاد، از واقعیت زنان اثیری پرده برمی‌دارد

 معصومه یزدانی پور

 

شاید شنیدن خبر تجدیدچاپ یک کتاب در میان انبوه سرخ و سیاه حوادث، کم‌اهمیت به نظر برسد، اما اتفاقی است امیدوارکننده؛ به‌خصوص زمانی که بفهمیم آن کتاب یا بهتر بگویم، آن کتاب‌ها، آثاری بوده اند جان‌دار و قوی که برای تغییر و پیشبرد ذهنیت خـوانـنـده‌شــان تلاش می‌کرده اند. «یک روز مانده به عید پاک»، «مثل همه عصرها» و «عادت می‌کنیم» از زویا پیرزاد، قاصدان این خبر خوش هستند.

نویسنده با قلم روان و سبک بی‌تکلف نوشتار خود به خلق آثاری پرداخته که همگی در یک مسیر حرکت می‌کنند. طی این مسیر، گاه سنتی شکسته می‌شود و گاه انسانی قربانی رسوم خودساخته می‌گردد؛ آدابی که چون زنجیر، دست و پای زندگی را بسته و فرصت خواستن، تلاش و تحقق به او نمی‌دهند. «زن» در بیشتر روایت‌ها، نقش اول ماجرا را ایفا می‌کند و اگر هم نکند، قطعا روایت داستان گرد او می‌چرخد. در این یادداشت، مختصر نگاهی خواهیم داشت به مضمون این سه اثر پرطرفدار و رد برجا مانده از نگاه نویسنده در میان خطوط.

مثل همه عصرها؛ قصه زن سنتی

کتاب مثل همه عصرها، اولین مجموعه داستان پیرزاد است که به زبان‌های فرانسوی، گرجی و ارمنی ترجمه شده و حالا به چاپ هفتم خود رسیده است. این مجموعه، دربرگیرنده هجده داستان کوتاه است که هر یک بیش از دو سه صفحه طول نمی‌کشد. شخصیت‌های اول چهارده داستان آن زنان هستند. زنانی معمولی که توقعی از زندگی ندارند، دنیایشان محدود است به آنچه میان چهار دیوار خانه جریان دارد. بی‌آرزو زنده‌اند و تسلیم محض حوادثی  هستند که تقدیر نام دارد. در چهار داستان دیگر این مجموعه نیز، «زن» کانون روایت است و انفعال او، رشته‌ای است که ماجراهای مختلف این کتاب کوچک را به یکدیگر پیوند می‌زند.

شاید بتوان روشنک، شخصیت زن داستان «گل‌های وسط آن روتختی» را نمونه بارز این انفعال دانست، زنی چون سایر زنان در قید سنت که وقتی همسرش با وجود داشتن سه دختر، به خاطر «پسردار نشدن» او را طلاق می‌دهد، خطی به خطوط صورتش اضافه نمی‌شود. میان جنجالی که دخترها به راه انداخته اند، نه فریاد می‌زند، نه گریه می‌کند. آرام و بی‌صدا از پله‌های زیرزمین پایین می‌رود تا روتختی ای را که با مادربزرگ می‌بافته، تمام کند: «یکی از گل‌های روتختی ناتمام مانده بود. قلاب را برداشت. بعد رهایش کرد. قلاب چندبار روی زمین این طرف و آن طرف پرید تا بی‌حرکت ماند.» در ادامه، پیرزاد ارتباطی لطیف میان سنت‌ها و بافتن برقرار می‌کند که از چشم خواننده تیزفهم دور نمی‌ماند: «روشنک به هیچ یک از سه دخترش، هیچ‌وقت بافتن نیاموخت و حتی سال‌ها پس از مرگش کسی ندانست و نپرسید گل‌های وسط آن روتختی را چه کسی بافته بود... روشنک یا مادربزرگ؟» روتختی هیچ‌وقت کامل بافته نمی‌شود، شبیه سنت‌هایی که شاید هیچ موقع به آخر نرسند. این سنت‌ها، همان میراثی هستند که روشنک دوست ندارد نصیب دخترانش شود. در داستان‌های دیگر این مجموعه نیز، زنان همچنان در بن‌بست‌های دنیای خود گم می‌شوند، بی‌آنکه برای پیدا کردن مسیر تلاشی کنند. در داستان «خرگوش و گوجه‌فرنگی»، با دغدغه‌های زنی آشنا می‌شویم که زیر بار کارهای خانه، این تکلیف سنتی زنانه، کمر خم کرده است و برای بهبود اوضاع، صرفا می‌خواهد از بار خود بکاهد. این زن به چهارچوبی که سنت و فرهنگ جامعه برای او ساخته است، عادت دارد و هیچ‌گاه ایده برهم زدن آن به ذهنش خطور نمی‌کند.

این الگوی فکری در داستان «لنگه به لنگه» نیز تکرار می‌شود. شخصیت زن داستان که از روزمرگی و کار تکراری خانه به ستوه آمده، در پی راه حل مطلوبش، سر از مطب روان‌پزشک در  می‌آورد. زن در این داستان نیز همچنان اسیر سنت است و خیال رها شدن از چهارچوب‌ها را به سر ندارد.

یک روز مانده به عید پاک: 

قصه جامعه سنتی

«یک روز مانده به عید پاک» نیز، همچون کتاب پیشین، به زبان‌های مختلفی چون انگلیسی، گرجی، ارمنی و فرانسوی ترجمه و برای هفتمین مرتبه در ایران، تجدید چاپ شده است. نویسنده این بار هم ماجرای خود را حول محور سنت‌های خشک و راکد اجتماعی شکل داده و تأثیر این رسوم را بر زندگی زنان به تصویر کشیده است، هرچند برای رسیدن به این مقصود، راهی جدید را طی کرده است.

در رمان «یک روز مانده به عید پاک»، برخلاف بیشتر کتاب‌های پیرزاد، ماجرا از پس چشمان پسربچه ای به نام ادموند گزارش می‌شود. او که شاهد بی‌طرف اتفاقات خانه است، به گزارش تعارضاتی می‌پردازد که میان مادر نواندیش و پدر سنتی خود جریان دارد. پدر، ناتوان از هرگونه درکی نسبت به زیبایی و ظرافت است و مادر مجبور است به مبارزه با او و مادربزرگ سنت‌گرای ادموند بپردازد؛ زنی که نماد پاسبانی از عقاید کهن و رسوم است: «مادربزرگ خیلی مقید است به پاکیزگی، خانه‌داری و رسم و رسوم.»

البته برخورد سنت و مدرنیته و تعارض میان خواست‌های انسانی و انتظارات اجتماعی، تنها دامنگیر مادر و پدر ادموند نیست و شخصیت کوچک داستان را هم درگیر خود می‌کند. ادموند دوازده ساله عاشق دختری است و قطعا این عشق از سوی پدر، نه تنها مردود است که عواقب ناگواری هم به دنبال دارد. پس ادموند مجبور است سکوت کند و با کسی درباره آرزو و خیالاتش حرفی نزند. شخصیت اصلی داستان ما که زنانه  می‌اندیشد و اسیر بافت سنتی و قواعد مردسالارانه جامعه  است، مدام خود را سانسور می‌کند و ترس از سرزنش شدن به دل دارد: «در اتاق که باز شد، یک آن ترسیدم! اگر پدرم می‌دید گریه می‌کنم، مسخره ام می‌کرد. پدرم همیشه می‌گفت: مرد گریه نمی‌کند!»

با این حال، گذر زمان، ادموند را هم به بازویی برای تحمیل سنت‌ها و تقویت قواعد جامعه مردسالار تبدیل می‌کند. این اتفاق زمانی نمود می‌یابد که آلنوش، دختر ادموند عاشق پسری به نام بهزاد می‌شود. پدر که به ناگاه، نوجوانی خود را به یاد می‌آورد، می‌داند که انتخاب آلنوش، چیزی نیست که به خاطرش قلبا بتواند فرزندش را طرد کند. 

آلنوش  با بهزاد ازدواج می‌کند و از سوی پدر خود طرد می‌شود.

پیرزاد زندگانی ادموند را در سه فصل کودکی، میانسالی و کهنسالی دنبال کرده است.

عادت می‌کنیم: قصه شکست یک مبارز

از میان سـه کـتـاب پیرزاد، «عـادت می‌کنیم» بیشترین مخاطب را بـه خود اختصاص داده است. این اثر که به زبان‌های بسیاری چون ایتالیایی، گرجی، آلمانی، ترکی، یونانی، فرانسوی، چینی، نروژی و... ترجمه شده، حالا به چاپ شصت و هفتم خود رسیده است. نویسنده در این رمان، راوی زندگی سه زن است از سه نسل مختلف که در رأس آن آرزو صارم قرار دارد؛ زن مطلقه‌ای که حالا در کنار دخترش، آیه و مادر خود، ماه‌منیر زندگی می‌کند.

آرزو که نماد مبارزه با سنت‌ها و فرهنگ مردسالارانه جامعه است، با حفظ هویت زنانه خود، دست به نوعی هنجارشکنی می‌زند و عادات را در هم می‌کوبد. شغلی را انتخاب می‌کند که کمتر زنی به فکرش می‌افتد: اداره بنگاه معاملات املاک. 

او پا جای پای پدر می‌گذارد و برای عادی نشان دادن انتخاب غیرمعمول خود تلاش می‌کند. در جایی از داستان، از زبان آیه می‌خوانیم: «مامانم از شرکتی که تویش کار می‌کرد، استعفا داد و تصمیم گرفت بنگاه بابابزرگم رو اداره کنه. با طلبکارها هم حرف زد که طلب‌هاشون رو قسطی بگیرند. گمونم هنوز هم داره طلب‌ها رو میده.»

با این حال، برهم زدن عادات از سوی آرزو، محدود به انتخاب شغل نیست. او در طول داستان بارها رفتاری مردانه از خود نشان می‌دهد و در برابر جامعه  مردسالاری که توانمندی‌های او را به رسمیت نمی‌شناسد، به استفاده از قدرت بدنی روی می‌آورد. او در برابر بنایانی که «ضعیفه» خطابش می‌کنند، آستین بالا می‌زند و مشغول کلنگ‌زدن می‌شود: «نفس‌نفس زد و خـیـس عــرق شد و نصف دیوار نصفه که خراب شد، کلنگ را پرت کرد کنار شیر آب. گره روسری را محکم کرد. انگشت اشاره را گرفت طرف بنا و گفت: یا از جایی که گفتم می‌چینی یا هم الان جل و پلاست رو جمع می‌کنی، می‌زنی به چاک!» از دیگر ویژگی‌های ظریف شخصیت‌پردازی در این داستان، تناقض ظاهری و الگوی فکری شخصـیـت‌هـاسـت. شخصیـت مـاه‌مـنـیـر کـه ظـاهــری مدرن و دغدغه‌هایی فانتزی دارد، از ابزارهای اصلی سنت برای اعمال نفوذ و قدرت به شمار می‌رود. همسر سابق آرزو نیز که نطق‌های جان‌داری در باب برابری حق زنان و مردان می‌کرده، رفتاری متفاوت با آنچه یک جـامـعه مردسالار می‌پسندد، نداشته است و آرزو، همچون دیگر زنانی که پیرزاد، قصه‌شان را روایت می‌کند، قربانی سنتی می‌شود که در دهه هشتاد شمسی، لباسی مدرن به تن کرده است. او که در برابر تمام سختی‌های زندگی ایستاده، از پس مخالفت‌های ماه منیر با ازدواج مجددش با سهراب برنمی‌آید و بار دیگر، سنت فرصتی برای سرکوب افراد  می‌یابد.

در نهایت، با مرور این سه اثر، چنین به نظر می‌رسد که پیرزاد، سبک نوشتار زنانه‌ای  را برای داستان‌پردازی انتخاب کرده است. زنانه بودن این سبک، نه صرفا از جهت مضمون و محتوای آثار که به خاطر نگریستن به جهان از دیدگاهی زنانه است. نویسنده در آثار خود، تصویر مینیاتوری و اثیری زن را در هم می‌ریزد، با استفاده از نثر ساده و نزدیک به محاوره خود، واقعیت او را با تمام آرزوها، خواسته‌ها و امیالش نشان خواننده می‌دهد، به روایت داستان مبارزه‌شان برای ساختن تجربیاتی آرمانی یا سوختن به پای یک زندگی تحمیل شده  می‌پردازد و البته، آنچه در این میان مسلم است، خستگی بی‌پایان زنانی است که پیرزاد در دنیای واقع‌گرایانه  آثارش باز آفریده است.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/106120

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی