ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

شهر با ما حرف می‌زند

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
شماره روزنامه: 

سعیده بقایی/نویسنده

گل‌های خانه مادربزرگم با گل‌های خیلی از خانه‌های دیگر فرق دارند. طراحی و چیدمان خاصی ندارند؛ اما سرزنده‌اند. با آدم حرف می‌زنند. جوری گل می‌دهند که انگار از قبیله گل‌های جاودان هستند. یاد ندارم گلی از خانه‌شان قهر کرده باشد. حتی گل‌هایی که عمر کوتاهی دارند، سال بعد و سال‌های بعدش هم در خانه مادربزرگ زنده می‌شوند و جان می‌گیرند و لبخندی تحویلمان می‌دهند که مراقبت صاحبشان را جار می‌زند. آن‌ها اگر بخواهند هم چاره دیگری جز شکوفایی ندارند. با آن همه قربان‌صدقه‌ای که مادربزرگ برایشان می‌رود و نوازششان می‌کند و به‌موقع آبشان می‌دهد، مگر می‌شود ناسپاس شوند؟ حتی دوست دارم این‌طور تعبیر کنم که نه‌فقط ناسپاس نیستند، بلکه حواسشان به کم‌سویی چشم‌های مادربزرگ هم هست و برای سپاسگزاری، درشت‌تر و پررنگ‌تر رخ می‌نمایند که او بتواند ببیند و لذت ببرد و باز هم قربان‌صدقه‌شان برود. انگار «مراقبت» سهم گل‌ها از ماجراست و «شکوفایی» سهم مادربزرگ و آن‌ها هر دو، با این واژه‌ها برای هم رفیق شده‌اند. اگر مادربزرگی نبود که از گل‌ها مراقبت کند، گل‌هایی از تجربه سرزندگی به‌واسطه رفاقت و تعامل با او باز می‌ماندند یا اگر بودند، خیلی زود خشک می‌شدند و گلی اگر وجود نداشت، جنبه لطیفی از وجود مادربزرگ، هیچ‌وقت شکوفا نمی‌شد.   داستان گل‌ها و مادربزرگ، قصه مراقبت و شکوفایی، شاید استعاره‌ای از شهر باشد. شهر بدون آدم‌هایش تبدیل به شهر مردگان می‌شود و آدم‌ها در تعاملشان با جای‌جای شهر و آدم‌هایش، بخشی از خود را می‌جویند و شاید بخش‌های کشف‌نشده بسیار داشته باشند. شهر زبان دارد و برای ما حرف می‌زند. شهر گوش دارد و حرف‌های ما را می‌شنود. شهر چشم دارد و حرف‌هایمان را می‌بیند؛ حرف‌هایی که خودمان هم شاید نمی‌شنویم و نمی‌بینیم. او ممکن است با تاریخش برایمان سخن بگوید یا از جغرافیایش یا با مبلمانش؛ ممکن است از ما خشنود شود، دردمند شود، زجر بکشد، قلبش درد بگیرد، تاول بزند و... ما ممکن است پای حرفش بنشینیم یا چسب بر دهانش ببندیم یا بدون توجه به همه آنچه برایمان تعریف می‌کند، محل نگذاریم و از آن عبور کنیم. مثلا وارد بازار اصفهان یا میدان نقش جهان شویم و فقط مشغول مغازه‌هایش شویم، از گم‌شدن در پیچ‌وخم‌ها شاکی شویم؛ درحالی‌که شاید ما را به سرایی از سراهایش کشانده باشد تا دمی‌با او و آدم‌های آنجا باشیم. او حتی با سروصدای بازارش شاید فریاد می‌زند که مرا ببین چه نقش‌ونگاری برایت دارم، بیا ببین پیرمردی که مسگر است، چه دنیایی در درونش نهفته است، بیا این مسجد را ببین که همیشه نوجوانی با خود دارد که وقتی از دنیا دلش می‌گیرد، می‌آید و می‌نشیند برای آنجا درددل می‌کند و ماحواسمان نباشد و غر بزنیم که وقتی گم شدیم، کلی از وقتمان تلف شد یا حسابی ترسیدیم و آخرش هم برویم پی خریدمان. بعید نیست بعد از چند بار بگوید: اصلا‌ تو عرضه بهره‌بردن از گم‌شدن را هم نداری!داستان همان داستان گل‌هاست. شهر و ‌گل‌ها، شبیه همدیگرند؛ شبیه همان اتفاقی که در روابط انسانی هم می‌افتد. کافی است احساس امنیت در رابطه باشد تا ابراز وجود به کمک رفع تناقض‌ها بیاید. حضورداشتن همه‌جا جواب می‌دهد. گل‌ها و شهر و آدم‌ها منتظر لحظه‌ای هستند که به آن‌ها دل‌ داده شود و یک «آن» رابطه‌ای یک‌به‌یک دریابند تا «آن»هایشان را بدون خشک‌دستی، بر وجودمان جلوه‌گر کنند.  شاید بدون اینکه بدانم، دارم به‌گونه‌ای در حوالی «اندام‌وارگی» شهر پرسه می‌زنم. چیزی که اسپنسر به جامعه نسبت می‌دهد و آن را به یک اندام زنده که دارای اعضا و جوارحی است، تشبیه می‌کند. از نظر او کل جامعه کارکرد مشخصی دارد. اجتماعات بشری را مثل موجود زنده‌ای در نظر می‌گیرد که در حال رشد و تکامل است. او تکامل جامعه را متکی به یک عامل نمی‌داند، بلکه معتقد است مسیر تکاملی از طریق نیروی ناشناخته‌ای تعیین می‌شود و هیچ عامل تعیین‌کننده واحدی برای تبیین تغییر و تحولات جامعه وجود ندارد. اسپنسر میان مجموعه‌های ارگانیک و مجموعه‌های اجتماعی، شباهت‌هایی را عنوان می‌کند. از جمله اینکه «هر دو، رشدشان را از حالت نامتمایز آغاز می‌کنند؛ ابتدا اجزای یک مجموعه مانند همدیگرند سپس به حالت متمایز می‌رسند و ناهمانند می‌شوند؛ هر دو حرکت در مسیر رشد و تکامل دارند؛ هر دو در اندازه، ابعاد، پیچیدگی و افزایش ساختاری دارند؛ مجموعه‌های اجتماعی و ارگانیک به هم وابسته‌اند» و... . او همچنین تفاوت‌هایی را نیز میان ارگانیسم و اجتماع، بیان می‌کند که از آن جمله است: «اجزای ارگانیسم اجتماعی می‌توانند به‌وسیله واسطه‌هایی چون زبان، بر یکدیگر تاثیر بگذارند؛ تبادل پیام در ارگانیسم، از طریق  محرک فیزیکی است، اما تبادل پیام در جامعه، به‌وسیله زبان و عاطفه است؛ در ارگانیسم، آگاهی در بخش کوچکی متمرکز شده؛ اما در جامعه، آگاهی در سراسر مجموعه پراکنده است؛ اعضای بدن به وسیله اعصاب ( مرکز) زنده‌اند؛ اما جامعه برای اعضایش وجود دارد» و... .ستون زبان شهر سوالات بسیار از شهر دارد و از زبان و از دادوستدی که میان این دو برقرار است دارد و می‌خواهد دنبال جواب‌هایش بگردد.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/103253

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی