ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

عاشقانۀ ساز با کودکان خاص

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
بهرنگ کوفگر: به بیماران موسیقی آموزش می دهم تا امیدشان نمیرد

زهره قندهاری

 

و عشق در دست هایی تفسیر می شود که آیه آیه مهربانی تلاوت می کنند. استاد سازها را کوک می کند و بچه ها ردیف می شوند بالای سن. انگشت ها به لمس سازها عادت می‌کند و صداها می پیچد در هنر سرای خورشید. اینجا یکشنبه های عاشقانه استاد بهرنگ کوفگر است با بچه های خاص. بهرنگ در همین جا خلاصه نمی شود. هر جا بیماری باشد او هم موسیقی درمانی می کند و این خصیصه جزو ذات مهربان اوست که مهر می کارد و عشق درو می کند.

 

 

 اینجا آدم های خاص، نگاه خاص تری دارند، وقتی که ساز زندگی شان را با موسیقی کوک کرده اند تا هم حال دلشان خوب شود و هم دل‌ها را شاد کنند. استاد انگشت هایش را می‌کشد لابه‌لای سیم های مسی. سرش را می چرخاند:«بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.» حالا گروه همنواز و همنوا می شوند و با ریتم سازها شعر فریدون مشیری را همخوانی می کنند. کلاس های بهرنگ از دو بخش آموزش ساز و درس اخلاق تشکیل شده است. در بخش اول تمرین و همنوازی و همخوانی است و در بخش دوم یکی از بچه ها شعر یا مطلب اخلاقی می خواند و استاد تفسیر  می کند. تاثیر موسیقی را در روند بهبودی پدرم درک کردم بهرنــــــگ کوفگــــر متولد 1356 است و سال هاســـــت عاشقانه‌هایش را با بیماران مبتلا به سرطان، قطع نخاع، زندانیان و مددجویان تقسیم می کند:«پدرم شعر می خواند و حافظ دوست بود و مادرم معلم بود و نقاش. پدرم که بیمار شد، سه تارم را برداشتم و نواختم و تاثیر موسیقی را در روند بهبودی پدرم درک کردم و آنجا شد که دریافتم باید برای بیماران بنوازم. به آنها موسیقی یاد بدهم و امید به زندگی را در آنها تقویت کنم. حالا 15 ساعت در روز کار می‌کنم. شعر و داستان زیاد مطالعه می‌کنم و تاکنون 15 کنسرت برگزار کردم.  بهرنگ حالا اما از گذشته هایی دور می گوید:«در سال 1364 موسیقی را با سه تار آغاز کردم در کنار پدر. پدرم به بیماری خاصی مبتلا شد و سال ها درگیر آن بود. از سال 1379 اولین بار که برای پدرم ساز زدم با اینکه نام مرا هم یادش رفته بود،  چون به موسیقی و شعر حافظ بسیار علاقه داشت وقتی برایش ساز می زدم حس بسیار خوبی پیدا می‌کرد. برای من عجیب بود که او با این بیماری چقدر به هنر  واکنش نشان می دهد. آنجا بود که جرقه این موضوع در ذهن من زده شد که می توان برای بیماران دیگر هم ساز زد و موسیقی درمانی کرد.»آسایشگاه جانبازان در خیابان مطهری اولین مکانی بوده که بهرنگ برای موسیقی انتخاب کرده است:« سال 1379 بود و این موضوع به ذهنم خطور کرد آغاز کارم با افرادی باشد که جسم و روحشان را برای ما فدا کرده اند. رفتم آسایشگاه شهید مطهری. جانبازان آنجا روحیات خاصی داشتند و با فضای موسیقی ملموس نبودند، اما کم کم با نواختن ساز اخت شدند و من یک سال و نیم در آن فضا برای آنها کار کردم.» بهرنگ آن سال ها جوان بوده و کار در آن محیط برایش سخت. چون جانبازان از نظر جسمی وضعیت وخیمی داشتند:«در هفته دو جلسه به آنجا می رفتم. محیط سختی بود و من چون سن کمی داشتم، پذیرش بسیاری از مسائل را نداشتم. دیدن بیماری دیگران برای من سخت بود و از دیدن آنها حال عجیبی پیدا می کردم. پدرم آن سال ها هنوز زنده بود و من از ته دل شاد بودم که کاری موثر انجام می دهم برای بیماران. آنجا چهار شاگرد داشتم که به آنها نواختن سه تار را یاد می دادم. همخوانی هم داشتیم. با هم همدل بودیم. متاسفانه بعد از یک سال و نیم یکی از مسئولان گفتند نمی شود  اینجا موسیقی کار کنید.» تاثیر موسیقی در یک فضای معنوی برای من دوچندان شدپس از یک سال و نیم آموزش موسیقی به جانبازان برای بهرنگ دل کندن از آنها سخت بود. او یکی از قشنگ‌ترین خاطراتش را از آن فضا این گونه تعریف می کند: « 20 سال پیش روز جانباز، من هم 20 ساله بودم. آن روز همه جانبازان را دور هم جمع کردیم و هر کس هر آهنگی که دوست داشت، می نواخت. چند تا آهنگ زدیم و این خاطره هنوز در ذهن من باقی است که چگونه ایثارگران هنرمند هم شده بودند و به خوبی می نواختند. پدرم هم از جهادگران بودند. خاطرات پدرم هم در آن فضا برای من زنده می شد. برای من موسیقی حالت عجیبی داشت و این اتفاق ورای هنر بود. چون تاثیر شگرفی بر روی جانبازان داشت. آن زمان شاگردی داشتم از خطه جنوب. او قطع نخاعی بود و بسیار عالی کار می‌کرد. در یادگیری مصر بود و فوق العاده. آنجا بود که تاثیر موسیقی در یک فضای معنوی برای من دوچندان شد. پس از اینکه به من گفتند در این مکان نباید آموزش موسیقی بدهید، خیلی ناراحت شدم و برای من سخت بود جدا شدن از جانبازانی که یک سال و نیم با آنها کار کرده بودم و حالا می خواستم ثمره تلاش آنها را ببینم. شاید اگر  نقاشی یا خوشنویسی به آنها یاد می دادم مانع کارم نمی‌شدند. آنها در کل با موسیقی مخالف بودند، در حالی که نوع موسیقی ما سنتی و تاثیرگذار بود و برای من عجیب بود که آنها نگذاشتند این روند را ادامه دهیم.»بعد از آن بهرنگ، آموزش موسیقی را از سال 1382 با بیماران قطع نخاعی آغاز می کند و ممانعت از کار او در آسایشگاه باعث دلسردی او از ادامه کار نمی شود. 

بهرنگ از این کار درآمدی ندارد و آموزش موسیقی به این افراد را به صورت رایگان انجام می دهد:«در آمد من فقط از راه تدریس خصوصی به دست می آید. درآمد آن چنانی هم ندارم و هم این سوال را از من می پرسند که شما چه می‌کنید با این درآمد کم. من به آنها می‌گویم به سختی می‌گذرانم، ولی می گذرد. اندکی شاگرد دارم که گاهی کنسرت برگزار می‌کنیم، اما درآمد خاصی ندارم.»بهرنگ دوست دارد با این کار به بیماران شهرهای دیگر هم کمک کند: «دلم می خواهد این اتفاق پس از 20 سال به ثمر بنشیند و برای شهرهای دیگر هم کار کنم.»فعالیت های خیرخواهانه او به همین جا ختم نشد. او پس از آموزش موسیقی به جانبازان و بیماران آسیب نخاعی، این کار را با نابینایان، کودکان مبتلا به سرطان، ام اس، اچ آی وی و افرادی که در کانون اصلاح و تربیت بودند، آغاز کرده و هنوز هم این کار ادامه دارد: «من هر روز با افراد هر کدام از این مجموعه ها کار می کنم و به لطف خدا سرم شلوغ است.»بعد معنوی این کار برای بهرنگ بسیار زیاد است:«این کاری است که ابتدا انرژی نمی دهد و بیشتر انرژی می گیرد، اما تا فردی وارد این مجموعه ها نشود، نمی تواند آنچه من می‌گویم درک کند.»انرژی می گیرماو اهل ورزش هم هست و به قول خودش قبل از آموزش بچه‌ها را آماده می کند تا انرژی بگیرند: «وقتی لبخند را بر لب های بچه هایی که ساز می زنند می بینم، خیلی خوشحال می شوم و انرژی می گیرم، چون خوشحالی بچه‌ها خوشحالی من است. سخت است آموزش دادن به آنها،  اما وقتی ثمره کارم را می بینم شاد می شوم و این موضوع در زندگی برای من بسیار ارزشمند است.»بهرنگ می گوید: «در حال حاضر این موضوع در اصفهان بسیار جا افتاده و بسیاری از افراد از آن اطلاع دارند، اما من می خواهم این موضوع بازتاب بیرونی داشته باشد تا بتوانیم کنسرت ها را به راحتی برگزار کنیم تا بچه هایی را که از بیمارستان ها و مجموعه های مختلف پیدا کردم، از آن ناباوری به باور برسانم. اکنون بسیاری از این بچه ها کار تخصصی انجام می دهند و برخی از آنها ردیف موسیقی کار می‌کنند و قطعاتی هست که ساخته خود ماست. در کنسرت وقتی بر روی سن می آیند باورشان می شود که حالشان خوب است و برگزاری این کنسرت ها و کلاس های آموزشی در روند درمان آنها بسیار موثر است.»از او می پرسم تا به حال شده است که بچه ها هنگام تمرین حالشان بد شود، می گوید:«بله دو سه باری این اتفاق افتاده و چون اغلب این بچه ها بیماری های خونی دارند زیاد نمی توانند در کلاس بمانند و اصلا روند کار بسیار کند انجام می شود. 9 سال است که با آنها کار می کنم و در این مدت 8 کنسرت با همین بچه ها برگزار کردم. 7 تا  از آنها فوت شدند و برخی دیگر حالشان روبه بهبودی است. کنار تخت برخی از آنها بودم که فوت کردند. برخی دیگر را هم پدر و مادرشان زنگ زدند که حالش خوب نیست و من سریع خودم را بالای سر  آنها رساندم و لحظه به لحظه این زمان ها برای من خاطره است.»بهرنگ در تشریح یکی از زیباترین خاطراتش می گوید:«در یکی از سال ها شب سال تحویل، به بیمارستان سید الشهدا رفتم. اغلب بچه ها را مرخص کرده بودند تا در شب سال تحویل در کنار خانواده باشند. کودکی آنجا بود به نام معصومه که از شهرستان آمده بود و به دلیل سرطان، پای او را قطع کرده بودند. بسیار لاغر و نحیف شده بود. تمام بیمارستان رفته بودند و عجیب بود وقتی من رسیدم کسی نبود.  انگار کسی مرا صدا کرد که بروم آنجا پیش معصومه. او را دیدم در اتاق ایزوله نشسته و زل زده به دیوار. نشستم در کنار تختش و برای او ساز زدم. چند ماه بعد معصومه فوت کرد. آن روز وقتی لبخند او را دیدم حال و هوای دیگری به من دست داد. این بچه ها به دلیل این بیماری ها دوست ندارند زیاد با کسی حرف بزنند. برخی از آنها اخمو می شوند، اما همین که بتوانی لبخند به لب آنها بنشانی و امید در دل آنها جوانه بزند، حس خیلی خوبی دارد و آن روز در بیمارستان امید این اتفاق برای من افتاد.»باید از زندگی این بچه ها فیلم ساختبهرنگ می گوید: « باید از زندگی این بچه ها فیلم ساخت که چگونه با بیماری مبارزه می کنند: «باید کمک کنیم تا این بچه ها به خود باوری برسند. باید ساز بزنند و شعر بخوانند و در همه حالی به مراتب عالی برسند. نباید انگ بیماری به آنها بزنیم. در بین همین بچه ها دختری هست که شاهنامه را حفظ می‌کند و می خواند. من از لحاظ درونی آنها را تقویت می کنم و با همدلی و همدردی به آنها کمک می کنم. این کار را شروع کردم و نتیجه گرفتم و تاکنون مکانی نبوده است که من برای کمک به آنجا نرفته باشم.»وقتی از او می پرسم از دوستان هنرمندتان نخواستید که با شما همراه شوند و در این موضوع به شما کمک کنند، پاسخ می دهد: «البته که این طور بوده است، منتها این موضوع خاصی است که توفیق و عشق می خواهد. من خودم می خواهم این کار را انجام دهم. آنها هم باید خودشان بخواهند که وارد این کار شوند چون این کار توفیق می خواهد. کسی که می خواهد با این افراد خاص کار کند، باید عاشقانه زندگی‌اش را صرف آنها کند. کودکان کار و کودکان افغانی هم که دستفروش هستند آموزش می‌بینند و این لحظات برای من زیبا و قشنگ است و فراموش شدنی نیست.»  شهرداری و تمام ارگان ها  باید به ما کمک کنندبرای بهرنگ، مهم‌ترین موضوع سهولت در مجوز دادن برای کنسرت هاست: «در حال حاضر با توجه به وضعیت اقتصادی، ساز هم گران شده است. برخی مسئولان از بچه ها حمایت می کنند اما مقطعی و لحظه ای است. مهم‌ترین موضوع این است که  برای مجوز سنگ اندازی نکنند و ما را در راه هایی که دیگران می اندازند، هدایت نکنند. معلوم نیست این بچه ها تا چه زمانی زنده بمانند. شهرداری باید بیلبوردهای شهر را برای تبلیغات کنسرت در اختیار ما قرار دهد. شهرداری و تمام ارگان ها  باید به ما کمک کنند. من هم به تنهایی پشتوانه مالی ندارم که این کار را انجام دهم. این فعالیت کاملا مستقل است و هر کسی هم که می خواهد از هر طریقی کمک کند باید به ما کمک کند. این کار حمایت و تبلیغ می خواهد. در هر جای دنیا   از چنین حرکت‌های خیرخواهانه ای  بسیار حمایت می‌کنند. باید بچه ها حمایت مالی و معنوی شوند. در حال حاضر یکشنبه ها ساعت 15 تا 19 در هنرسرای خورشید با بچه ها موسیقی و شعر و مطالب اخلاقی کار می کنم و از شهرداری می خواهم این  سالن همیشه برای این ساعات در این روزها در اختیار ما بگذارند» او حالا از وابستگی بچه ها به این کار و خودش می گوید:«آنها بعد از مدتی وابسته می شوند و نمی شود که مدتی باشم و بعد آنها را رها کنم به حال خودشان. کسی حاضر نیست به آنها رایگان آموزش بدهد. بنابراین من همه سازها را کم و بیش به آنها آموزش می دهم تا کمی از فنون سازها را یاد بگیرند. بهرنگ می گوید: 8 سال است می خواهم برای ساز زدن به بخش مردان و زنان بیمارستان  سیدالشهدا  بروم، اما اجازه نمی‌دهند و می گویند صدا می رود بیرون. در صورتی که من می دانم نواختن ساز چقدر می تواند در بهبودی حال آنها موثر باشد. دلم می‌خواهد در زندان زنان ساز بزنم چون در روحیه آنها بسیار موثر است. اگر هر زن زندانی نقاشی یاد بگیرد یا سازی بزند و هنری بیاموزد ،در زندگی او بسیار تاثیرگذار خواهد بود و متاسفانه تابوهایی است که ما در جامعه داریم که برخی معتقدند همه هنرها خوب است، به‌جز موسیقی.»تغییر روحیه و شاد کردن انسان ها بهرنگ معتقد است به دو دلیل کارش ادامه دار شده و هیچگاه کسی از او ممانعت نکرده است. یکی چون درخواست پول نکرده و دیگر اینکه این کار استمرار داشته است: «مرا به خاطر کارهایی که انجام می دهم در همه سازمان ها می شناسند. دانشجویان و اساتید دانشگاه‌ها در موضوع فرهنگ و هنر باید دنبال تغییر روحیه و شاد کردن انسان ها باشند. آدم های خاص، خودسازی را به ما یاد می‌دهند. موضوعاتی می بینم که زندگی ام زیر و رو می شود و اگر امکانات بیشتری بود این کار قشنگ تر انجام می شد. شهرهای دیگر این کار را آغاز کردند و به نتیجه هم رسیدند. من دلم می خواهد آنها تا هر کجا که می توانند جلو بروند و ان شاءلله این مصاحبه ها به گوش مسئولان برسد و کمی سختی راه، کمتر شود.» بهرنگ از خاطراتش با بچه های اچ آی وی اینگونه تعریف می‌کند: «اغلب افراد از این بیماران می ترسند و نمی خواهند به آنها نزدیک شوند، اما من در برنامه های آنها با جان و دل شرکت می کنم. با آنها غذا می خورم و تفریح می کنم.» او خاطراتی هم از بچه های کانون اصلاح و تربیت دارد: «یک بار سه  قاتل در کلاس بودند و هر سه نوجوان. یکی از آنها با کت و شلوار می آمد سر کلاس و موسیقی را بسیار دوست داشت. من لذت می بردم از شخصیت او. با اینکه قتل کرده بود در درون خودش می خواست بگوید که من آدم باکلاسی هستم.» او می گوید: «گاهی روز تولد بچه ها به بیمارستان می رفتیم و آهنگی را می نواختیم و شعرهای متنوعی خوانده می شود. خاطرات زیبایی با بچه ها دارم. گاهی با هزینه های کنسرت می رفتیم سفر. یک بار یکی از بچه های دستفروش افغانی آمد و در کلاس حکایت های عطار نیشابوری را از عرفان می خواند، حکایت های عطار را در حال حاضر بزرگان هم نمی خوانند و این کار زیبا انجام شد. برخی دیگر شاهنامه می خوانند. چند سال پیش مادر یکی از دختران که پیوند کبد شد، به من از اتاق پیوند زنگ زد که دخترم می خواهد ساز بزند، گفتم: حتما و شروع به کار کرد. هیچ کس را رد نمی‌کنم و هر کدام از بچه ها خواستند می توانند در کلاس های ما شرکت کنند.» بهرنگ معتقد است نباید برای بچه های بیمار دلسوزی و ترحم کرد. حتی به بچه های مبتلا به سرطان: «با قاطعیت با آنها برخورد می‌کنم،  به طوری که به آنها می فهمانم ما به مرگ فکر نمی‌کنیم به زندگی فکر می کنیم. این بچه ها باید در اجتماع باشند و از مردم جدا نشوند. افرادی که با آنها مصاحبه می‌کنند برای آنها خیلی مهم است و آنها روحیه می گیرند.»پس از 20 سال کار کردن، برخی از مسئولان متوجه شدند این کار چقدر زیباستبهرنگ تصریح می کند: «پس از 20 سال کار کردن، برخی از مسئولان متوجه شدند این کار چقدر زیباست و در روند بهبودی بیماران چقدر تاثیرگذار است.  باید مردم را با هم مهربان کنیم. ما در حال حاضر به مهربانی و معرفت نیاز داریم. من دلم می خواهد مردم سالی یک بار این برنامه ها را ببینند و خبر آن منتشر شود. هزینه ای هم نمی خواهند بدهند. حداقل بیایند و کنسرت ها و کلاس های آموزشی را ببینند. هیچ گاه بیمارستان محل خوبی برای ساز زدن نیست، اما گاهی نیاز است و باید این کار را انجام داد. باید آدم های خاص دید شوند تا مردم بدانند این حرکت هست و آنها انرژی بگیرند.»  به گفته بهرنگ، برخی از هنرمندان موسیقی نمی توانند به این آدم های خاص آموزش بدهند و به من می گویند چگونه تو می توانی این کار را انجام بدهی.کوفگر با نگرش کمک به مردم در هر کجای ایران که نیاز باشد، پس از زلزله کرمانشاه به مناطق زلزله زده سفر کرد و با نوای تار خود تلاش کرد برای لحظاتی دوباره نوای زندگی را به این مناطق مصیبت زده بازگرداند.صبا یکی از بچه هاست که در کلاس های استاد کوفگر شرکت می کند  و ارگ می نوازد. او 17 سال دارد و در کلاس یازدهم رشته تجربی تحصیل می کند. او می گوید: «بیماری من از آبان  1384 شروع شد. آن هنگام سه ساله بودم، ولی خیلی از مسائل را به یاد  دارم. سه سال درمان شدم تا سال 1387 و درمانم قطع شد. یک سال حالم خوب بود، ولی متاسفانه فروردین 1389 بیماری من عود کرد و دوباره همه چیز از اول شروع شد. هفت ماه گذشت. مهر 1389 در بیمارستان سید الشهدا  با استاد آشنا شدم و کلاس های ما از 20 مهر 1389 شروع شد. من که به خاطر عود مجدد بیماری ام خیلی نا امید بودم و تحمل شرایط درمان برایم سخت بود، با شخصیت آرام استاد کوفگر و آرامشی که با آموزش موسیقی به دست می آوردم، توانستم تحمل کنم و دوباره با بیماری ام مبارزه کنم. البته بیماری ای که نمی‌دانستم چیست و برای چه موضوعی درمان می شوم. وقتی هم از مادرم سوال می کردم می‌گفتند یک مشکل خونی است. این موضوع خیلی ذهنم را درگیر کرده بود که برای چه موضوعی شیمی درمانی شدم و مشکلم چه بوده است و برای چه موضوعی اقدام به پیوند کردم. همه این چراها در سرم بود تا اینکه بهمن 1394 که کلاس هشتم بودم  آخر کار خودم را کردم یا بهتر  بگوم فضولی کردم و روز چهارشنبه بهمن 1394 زنگ اول که علوم داشتیم و اسم بیماری ام را به معلمم گفتم و پرسیدم (All)  چیست؟ او هم که از هیچی خبر نداشت رک و راست گفت یعنی سرطان خون. خیلی برایم سخت بود و تا ظهر در مدرسه ذهنم درگیر بود، چون هیچوقت فکر نمی کردم سرطان داشته باشم و همیشه می گفتم سرطان نیست و یک مشکل خونی است. حالم از این خبر خوب نبود. خیلی به هم ریخته بودم. دوستم گفت حالا که دیگر تمام شده تو چرا غصه می‌خوری؟ هرچه بود تمام شده و تو شکستش دادی. 11 سال درگیر بودم، ولی در حال حاضر فقط 3 سال است که فهمیدم سرطان داشتم.هر وقت به این 11 سال و سختی‌هایش فکر می‌کنم می‌بینم یکی از چیزهایی که به من قدرت جنگیدن با سرطان را داد، اعتماد به نفسی بود که استاد کوفگر در من به وجود آورد. استاد نه تنها به ما موسیقی آموزش می‌دهد،  بلکه راه و رسم انسان بودن و درست زندگی کردن را هم می آموزد.»احسان یکی دیگر از کودکان مبتلا به سرطان است. او سنتور می نوازد و می‌گوید: «19 ساله هستم. چهارم تیر 1389 به بیماری سرطان مبتلا شدم و در سال 1390 در بیمارستان امید با استاد و بچه های گروه آشنا شدم. بعد از یک سال که با گروه همراهی کردم، کنسرتی در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار کردیم. آن زمان من 12 ساله بود و بسیار خوشحال شدم که در این کنسرت شرکت کردم. استاد با این کار خیلی به من کمک کرد و اثر بسیاری در بهبودی من داشت. خوشحالم که توانستم در این گروه باشم. وقتی شیمی‌درمانی کرده بودم بچه های مدرسه مرا تمسخر می‌کردند، چون مشکل پوستی هم داشتم. هر موقع اعصابم خرد می شود یا از دست کسی اذیت می شوم ساز می زنم. چون این کار خشمم را فروکش می‌کند و تاثیر خوبی دارد.»مهدی هم 18 ساله است. او دف نواز خوبی است. می گوید: «در کودکی بازی می کردم. یک بار متوجه شدم دست هایم دردهای عجیب و بدی دارد.  به دکتر رفتم. پس از مدتی پزشکان تشخیص دادند یک نوع بیماری خونی دارم. درمان را آغاز کردم. آنهایی را که چنین بیماری هایی دارند 20 تا یک ماه در بیمارستان بستری می کنند. بیمارستان که بودم متوجه شدم مردی می آید و برای بچه ها ساز می زند. من هم دوست داشتم و در کلاس های آنها شرکت کردم. پس از یک سال در بخش درمان های سرپایی بودم که استاد به بیمارستان آمد و سه تار زد. من هم یک آهنگ محلی خواندم و استاد از صدای من خوششان آمد و مرا به بخش کودکان برد و من برای آنها هم خواندم. گفتند که می‌توانی در کلاس‌ها هم شرکت کنی و در گروه ما باشی. مدتی آنها را همراهی کردم و به دلایلی نشد که باز هم بروم. پس از یک سال و نیم دوباره کار را شروع کردم و کنسرتی برگزار شد و من جذب گروه شدم. در حال حاضر به آواز و تار علاقه دارم و در کلاس‌های آواز هم شرکت می‌کنم. فهمیدم استاد علاوه بر معلم موسیقی،  معلم اخلاق هم هستند و حرف‌های خوبی هم می زنند و راه و رسم زندگی را به ما می آموزند. من بسیاری از موضوعات را  از استاد یاد گرفتم. استاد ما را به شعر علاقه‌مند کردند و باعث شد ما جزو  آدم های خاص باشیم. گاهی برای ما شاهنامه می‌خوانند و تفسیر می کنند و اکثر سوالات ما را جواب می‌دهند. استاد خیلی خوبی هستند و من او را خیلی دوست دارم.» 

 

 

عکس از: محمد کاظم کمالی

url : http://www.isfahanziba.ir/node/92233

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی