ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

عصر + جدید

تاریخ درج : شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

پیام امینی 

 

ماهی قرمز بدبخت 

داشتم زندگی‌ام را می کردم.آبی در ششم می آمد و اندک طعامی از برای تناول گیر می آوردیم. بی استفاده و بی ثمر می زیستم . بی خود و بی جهت توجهاتی را جلب خود نمودم و خوشحال که با این دم کج و چشم های وَزَغی چه نیکو سرشت مخلوقی شدم که همه مرا می‌خواهند و از برایم اشک ها که روانه گونه های خویش نمی سازند. روزی درخواست دوستی را استجابت نمودم که خواستار در آغوش کشیدن و همسفری‌ام را می‌کشید.مجذوب نگاه یکدیگر شدیم و آرزوها در سر پروراندیم و از جسم دنیوی عروج فرمودیم.غافل از آنکه چه خواهد شد سرنوشت این ماهی قرمز کوچولو. از جمع کنار کشیدیم و راهی دیار غربت شدیم .  وارد تنگی شدم که تنگش،تنگ بود آبش سرد. باز هم خوب بود و دلم شاد، چون می پنداشتم بعد از هر سختی آسانی است . هنوز درگیر آن تنگ کوچک بودم که معشوقم از راه رسید و هنوز عرقش نچاییده دستی بر آب تنگ کرد و می خواست آنچنان به گرمی بِفشاردم تا جان از کفم برهاند. من نیز با کوششی اندر  باب فرار در آمدم و دمم را بر کول خویش نهادم و دور تا دور تنگ می چرخیدم. در یک جدال نا برابر هرگاه از رسیدن به من خسته می شد، با انگشتان مهربانش چنان ضربتی بر من وارد می نمود که رَب و رُب خویش را یاد نموده و جویای علتش می‌شدم.این بــهــتـریـن راه ابراز علاقه اش نبود، چرا که هر گاه خود شروع به تناول می نمود از برای من نیز سهمی در نظر می‌گرفت و یــکجــا وارد تنگ می نمود، دانه‌های سفید برنج بود که از سر و کولم بالا می‌رفت و دانه های لپه که در میان آب خود نمایی می کرد .بعد از چندی در میان آن تنگ شیشه ای محو می‌شدم و هر چه چشم کار می کرد نان و بود برنج.حال که چنین می شد نوبت به تعویض مایه  حیاتم می رسید و با تمام انگیزه اش آب را تا انتها خالی می‌نمود و من لا به لای برنج ها غلت می زدم ، جان می دادم تا دم موت مرا وارد تنگی دیگر نمایند. برای عید مرا درمیان هفت عنصر حیات قرار دادند که می گفتند نامش را هفت سین نهادند و ماهی قرمز هیچ دخلی به آن هفت سـیــن نداشت. بــعــد از سال تحویل،تحویلم نمی‌گرفتند و مرا از خانه خویش رانند . کنج عزلتی در میان پستوهای خانه از برای خود ساختم و در انتظار مرگ خویش بودم که ناگهان به سراغم آمدند. می شنیدم می روند سیزده خود را به در نمایند .خوش بودیم و گفتیم و خندیدیم تا روز به سر شد و هر کس روانه کاری شد. یکی سبزه گره می‌زد تا بگشاید این بخت لامصب خود را،دیگری سبزه عیدش را آویزان کرده بود و دور می‌گرفت تا آن سبزه بخت برگشته را به دامان طبیعت بازگرداند .نوبت به من در به در رسید و قرار بر این بود در رودی ریخته شوم تا من نیز به دامان طبیعت باز گردم، ولی چه کنم که زاینده رود خشک بود و طبیعت، پذیرای وجودم نبود. با این حال با اصرار دوست کوچک قاتلم باز روانه زاینده رود شدم و آخرین صدایی که می شنیدم پرواز کن ماهی کوچولو ، پرواز کن بود. این کودک خوشحال بود، چرا که مرا از بند رهانیده و به سوی مادر طبیعت رهسپارم کرده بودف ولی چه می دانست که مادر طبیعت خانه نبود و من را نزد مادر شوهر طبیعت روانه کرده بود ...

url : http://www.isfahanziba.ir/node/92271

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی