ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

الهام ماهری + فاطمه صفری

 

        الهه گفت: «زود باش دیگه لپم درد گرفت!» و سعی کرد خندیدنش را ادامه دهد. سارا تلفن همراهش را پایین آورد، الهه را نگاه کرد و به سرعت گفت: «چیکار کنم خب؟ نورش بده» و بعد دوباره تلاش کرد. دو قدم آن‌طرف‌تر، فاطمه و نرگس هم مشغول عکس گرفتن بودند. نرگس دوربین حرفه‌ای‌اش را مدام بالا و پایین می‌برد و از مدلش که فاطمه بود، عکس می‌گرفت. فاطمه هم جابه‌جا ژست عوض می‌کرد و تاکید می‌کرد که بیشتر پرتره بگیرد. نیم‌ساعتی را این گونه به‌سر کردند تا بالاخره الهه خسته شد و گفت: «خب بسه دیگه. بریم؟» و بیشتر به فاطمه نگاه کرد که دست‌بردار نبود. فاطمه بلافاصله گفت: «یکم دیگه یکم دیگه» و دوباره رو به دوربین نرگس لبخند زد. نرگس شانه بالا داد و دوربین را نزدیک چشم‌هایش برد. الهه تاکید کرد که «این دیگه آخریشه» و رو به سارا گفت: «حالا توام یکی دیگه بگیر».

 

     قاسمی داشت از آنجا رد می‌شد که چشمش به آن سه افتاد. قیافه شیطانی به خود گرفت و داد زد:‌ «چی شده شماها خلوت کردین؟ خبریه؟» هر سه‌شان یک دفعه سر برگرداندند و با خنده قاسمی را نگاه کردند. احمدزاده که دست دور گردن دوست تازه‌واردش انداخته بود گفت: «این آقا غلام ما تازه اومده. یکم خجالتیه... داریم چشم و گوشش رو باز می‌کنیم!» و بلند بلند خندید. آقا غلام اول سرخ شد ولی بعد او هم شروع به خندیدن کرد. قاسمی هم به ذوق آمد و دوباره داد زد: «ایشالا همیشه خوشتون باشه» و راهش را ادامه داد. نفر سوم که تا قبل از این مجالی برای حرف زدن پیدا نکرده بود، رو به آقا غلام گفت: «این قاسمی همش با همه شوخی می‌کنه. کم‌کم عادت می‌کنی بهش». تازه وارد سری تکان داد و لبخند زد. بعد سه‌تایی از جایشان بلند شدند و به سمت در ورودی کارخانه به‌راه افتادند تا کار عصر را از سر بگیرند...

 

      هر چهار زن، چادرهای مشکی به سر داشتند و با قیافه‌هایی شبیه به‌هم، در خیابان‌ها راه می‌رفتند. دوتایشان پیرتر بودند و دو تای دیگر کم سن و سال‌تر. از بین این دو، یکی‌شان زییاتر به‌نظر می‌رسید. انگار که تازه اصلاح کرده باشد، ابروهای مرتب و رنگ‌کرده‌ای داشت، چشم‌هایش را سرمه کشیده بود و ر‌ژ لب کمرنگی به لب زده بود. دستانش را که نگاه می‌کردی، سه‌چهار النگوی ضخیم خودنمایی می‌کردند و لباس‌هایش طوری به نظر می‌رسید، انگار برای اولین‌بار است که به تن دختر جوان رفته‌اند. همه‌چیز نشان می‌داد که او تازه عروس است...دخترها باهم راه می‌رفتند، زیرلب حرف‌هایی می‌زدند و گاهی هم می‌خندیدند. دو زن میانسال اما هیچ صحبت نمی‌کردند. لب‌بسته و جدی، روبه‌رویشان را نگاه می‌کردند و راه می‌رفتند. بالاخره به چهارراهی رسیدند. یکی از زن‌ها رو به عروس کرد و گفت:‌ «فردا هم می‌ریم برای سرویس. خودم یه‌جای خوب رو می‌شناسم.» بعد رو به آن‌یکی دختر کرد و گفت: «بیا بریم اعظم» بعد هم خطاب به مادر تازه‌عروس گفت: «شما فردا هم میایید؟» زن در جواب گفت: «ان شاءالله». بعد اعظم و مادرش دور شدند و تازه‌عروس و مادرش هم، راه خانه را در پیش گرفتند تا فردا دوباره چهارتایی به خرید بروند.

     صندلی لهستانی رنگ‌ و رو رفته را از جلوی مغازه برداشت و آورد لب جوی گذاشت. جایی نزدیک دوچرخه‌اش بود. همان‌جا نشست و دست به سینه، مشغول تماشای خیابان و آدم‌ها شد. این کار هرروزش بود و از آن لذت می‌برد.
هفته پیش پدرش باب صحبت را باز کرده بود. اول از وضعیت خودش پرسیده بود و بعد از وضعیت مغازه. آخر سر هم گفته بود: «چرا توی مغازه بند نمی‌شی؟» او هم توضیح داده بود که مشتری کم است و حوصله‌اش سر می‌رود. برای همین می‌رود کنار آن جوی کوچک جلوی مغازه می‌نشیند و آدم‌ها را نگاه می‌‌کند. پدرش عصبانی شده بود و گفته بود که نمی‌داند آخر کی سر عقل می‌آید؟ و بعد مکالمه‌شان پایان یافته بود.فارغ از همه این حرف‌ها، او باز هم کنار جوی نشست. درست همان جا که دوچرخه‌اش بود. نشست و مثل هرروز، یک دل سیر خیابان و آدم‌ها را تماشا کرد و  مثل همیشه، غرق در لذت شد.

     وانت آبی در حرکت بود و دو مرد داخل آن، مشغول صحبت. آنکه پشت فرمان نشسته بود، مسن‌تر می‌زد. کلاه و کاپشن پاییزه داشت و سبیل‌های بلندش، ابهت خاصی به چهره‌اش داده بود. آن‌یکی جوان‌تر بود و قیافه‌ ملایم‌تری داشت. نه سبیلی داشت و نه ریشی. چهره‌اش آرام بود و لبخندی به لب داشت. باهم گرم صحبت بودند که صدایی شبیه صدای انفجار بلند شد. مرد مسن‌تر رنگش پرید و یک‌باره روی ترمز زد. به آینه ماشین خیره شد و داد زد: «یا ابوالفضل! چی بود؟!» آن‌یکی هم دست و پا گم کرده بود. به سرعت سرش را برگرداند و با دلهره گفت :«نمی‌دونم!» بعد هردو به خود آمدند و با عجله از ماشین پیاده شدند. به پشت آن رفتند و نگاهی به بارشان انداختند. یکی از کپسول‌ها جدا شده بود و با شدت، روی زمین افتاده بود. دو مرد اول نگاهی به یکدیگر انداختند، بعد آرام کپسول را بلند کردند و سر جایش گذاشتند. مرد مسن‌تر به خنده افتاد و گفت: «جدی جدی ترسیدما!» و بعد دوباره رفت پشت فرمان تا راه را از سر بگیرد.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/61158

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی