ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری

 

 

  فقط 10 دقیقه از زمانی که آن زن سر رسید و کالسکه را کنارش گذاشته بود، می‌گذشت. گفته بود: «آقا این یه لحظه پیشتون باشه من برم و بیام؟» و کالسکه و بچه درونش را «این» خطاب کرده بود. بعد بدون آنکه منتظر جواب او باشد، همان‌جا کالسکه را رها کرده بود و به سرعت و با قدم‌های بلند تا آن‌طرف خیابان رفته بود و خیلی زود محو شده بود. خودش متعحب بود. چطور زنی اطمینان کرده و بچه‌اش را به همچون کسی چون او سپرده بود؟ بعد فکر کرد به طور حتم چهره قابل اعتمادی دارد و یک لحظه از این فکر خوشش آمد. ولی خیلی زود دوباره متوجه بچه شد و نگاه مضطربی به جایی که زن ناپدید شده بود کرد، خبری نبود. دوباره حواسش را به بچه داد. انگار خواب بود یا حالتی داشت که می‌خواهد بخوابد. به‌نرمی پشت انگشت اشاره‌اش را روی صورت لطیفش کشید و خیره نگاهش کرد. شاید این اولین برخورد نزدیک او با یک بچه خیلی کوچک بود. به صورتش دست می‌کشید و امیدوار بود که زن هرچه زودتر پیدایش شود تا از این حجم اضطراب و نگرانی رها شود.

 

 

 

  کبابی ناصر خان را همه می‌شناختند. سال‌ها بود که دکان کبابی او به‌راه بود و ظهر و شب کباب دست مردم می‌داد. ناصر آدم آرام ولی خوش‌برخوردی بود. با مشتری‌ها خوش‌وبش می‌کرد و برای بعضی‌ها که خاص‌تر بودند، یکی دو سیخ اضافه‌تر می‌گذاشت. صبح‌های زود مغازه را باز می‌کرد و خودش با کارگرها مشغول آماده‌کردن گوشت می‌شد و عصرها که دیگر مغازه خلوت بود و کار زیادی نداشت، موبایلش را درمی‌آورد و به زهرا پیامی می‌داد و حال و احوال می‌کرد. زهرا همسرش بود و به گفته خودش، ناصر تنها مونس و همدمش در این دنیا بود. برای همین زیاد دلتنگش می‌شد و از او قول گرفته بود که روزی حداقل یک‌بار پیام بدهد تا دلش باز شود. ناصر هم قول داده بود و هرروز عصر، بعد از آنکه کارش کمتر می‌شد و سرش خلوت‌تر، به زهرا پیام می‌داد. او هم با خوشحالی روی گوشی می‌پرید و به سرعت  جوابش را می‌داد. بعد لبخند می‌زد و منتظر می‌ماند تا شب ناصر به خانه بیاید.

 

 

 

   تا مدت‌ها مادر سرزنششان می‌کرد. به خصوص محمد را که بزرگ‌تر بود و به طور احتمالی همه آتش‌ها از گور او بلند می‌شد! برای آنکه شیطان بود و مادر خوب او را می‌شناخت. ولی هیچ‌وقت نفهمید چرا آن‌روز تابستان محمد و خواهر کوچکش بدون لباس و فقط با آن شلوارهای مشکی راحتی در خیابان به راه افتاده بودند و جولان می‌دادند. ولی سرزنشش تا مدت‌ها، حتی ماه‌ها بعد ادامه داشت و البته به جوابی هم نمی‌رسید.آن‌روز هوا مثل همیشه گرم بود. مادرشان خانه نبود و پدر هم مثل همیشه سرکار بود. محمد به خواهر کوچکش سارا پیشنهاد داد که دوتایی بروند بستنی بخرند و هیچ‌وقت به مادرشان نگویند که از خانه بیرون رفته‌اند. سارا هم قبول کرده بود ولی ته دلش می‌ترسید و رفتن برایش دلهره‌آور بود. محمد متقاعدش کرد که اگر لباس‌های‌شان را دربیاورند و بیرون بروند، کسی آنها را نمی‌شناسد! این‌جوری حتی اصغر آقا، بقال محله هم نمی‌تواند آنها را به مادرشان لو بدهد. بعد هر دو، لباسشان را درآورده بودند و بی‌مهابا و سرخوش در خیابان به‌راه افتاده بودند.

 

 

 

    روی هر کتابی که دست می‌گذاشت، مادرش اخم می‌کرد و می‌گفت: «این به درد شما نمی‌خوره!» بعد خودش دوباره و چندباره کتاب‌ها را وارسی می‌کرد و چندتایی را برای دخترک برمی‌داشت. دختر اما غمگین بود و با چهره‌ای ملتمسانه مادر را نگاه می‌کرد که حتی اجازه نمی‌داد به کتاب‌ها دست بزند. در نهایت مادر سه کتاب را به سلیقه خودش انتخاب کرد و بی‌آنکه حرفی بزند، دست دختر را گرفت و به سمت پیش‌خوان مغازه رفت. نگاه مغموم دخترک هنوز روی کتاب‌ها بود و در حالیکه دست مادر را سفت چسبیده بود، در دلش با کتاب‌های رنگارنگ خداحافظی می‌کرد...

 

 

 

 هم سرمای داخل مغازه از روشن بودن مدام کولر گازی اذیتش می‌کرد، هم از گرمای عجیب ظهر تابستان کلافه بود، اما باید کار را تمام می‌کرد. کاری که بهش قول داده بودند اگر تمامش کند بالاخره بعد از یک سال پول دویدن‌ها و کار کردن‌هایش را می‌دهند.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/79126

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی