ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری

    زن دستی روی انگشترش کشید و همان‌طور که سرش پایین بود، گفت: «این انگشتره رو یادته؟ اون‌روز که کنکور قبول شده بودم بابا برام خرید...»‌ بعد احساس کرد که انگار دارد با خودش حرف می‌زند و فکر کرد که چه چیز بی‌ربط و بی‌مقدمه‌ای گفته و خوب شد که مرد حواسش نبوده. از فکر انگشتر بیرون آمد. چرخشی به بدنش داد و رو به مرد نشست. بعد آرام گوشی را از دستش گرفت و گفت: «خسته نشدی از این؟» مرد  واکنش  خاصی نشان نداد. خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که زن بی‌مهابا گوشی یا چیزهای دیگر را از دستش بقاپد، برای همین برایش عادی شده بود. فقط آرام و بی‌تفاوت گفت: «قضیه‌ انگشتر چه بود؟» زن جا خورد. فکرش را هم نمی‌کرد که مرد چیزی شنیده باشد. به سرعت گفت: «هیچی... یهو یاد بابا کردم.» مرد انگار که دنبال بهانه‌ای باشد، گفت: «منم که تبریک گفتم و شام رفتیم بیرون!» زن بیشتر جا خورد. با تعجب گفت: «منظور من این نبود! تو اصلا مگه سرت تو گوشی نبود؟» بعد دوباره گوشی را داد دست مرد و به انگشترش خیره شد.

 

 

   مادرش گفت: «حالا همین‌جا می‌خوای بخونی؟» و کتاب را از نایلون در آورد و به دست دختر داد. دختر کتاب را به سرعت از دستش مادر گرفت و گفت:‌ «خانوممون گفته هروقت بیکارید کتابتون رو بخونید. اتوبوسم که حالا نمیاد» و به شکل اغراق‌آمیزی سرش را در کتاب فرو برد. مادر لبخندی زد و گفت: «حالا موضوعش چیه؟» دختر کمی هول شد. من‌من کرد و گفت: «قشنگه» و دیگر چیزی نگفت. بعد سرش را چندین بار از راست به چپ تکان داد که یعنی دارد می‌خواند و حواسش به مادرش هم بود که داشت نگاهش می‌کرد. چند دقیقه بعد، کتاب را به آرامی بست و درحالی که روبه‌رو را نگاه می‌کرد گفت: «هووووم. خیلی جالب بود!»

 

 

     تعداد دورهایش را می‌شمرد:  یازده، دوازده... آنقدر زیاد شده بود که به سی و دو رسید و بالاخره احساس کرد که سرش گیج می‌رود. دستش را آرام از میله‌ سطل زباله رها کرد و درحالی که دو دستش را روی چشمانش گذاشته بود، خودش را به جدول رساند. مادرش که از دور نگاهش می‌کرد، سرعتش را بیشتر کرد و با گا‌م‌های بلند خودش را به پسرک رساند. کنارش روی جدول نشست و با حالت غر گفت: «چندبار بهت گفتم نکن؟ غش کنی بیفتی خوبه؟!» و دستش را روی سر پسر گذاشت. بعد ادامه داد: «خوبی؟» پسر فقط سر تکان داد ولی دست‌هایش را از چشم‌هایش جدا نکرد. 10 دقیقه بعد، دست‌ها را آرام از صورتش برداشت و بی‌آنکه به مادرش نگاه کند، به سرعت از جایش جست، دوباره خودش را به میله سطل زباله رساند و مادرش بی‌مهابا فریاد کشید: «امیر!!!»

 

 

   وقتی  وارد مغازه می‌شود، همه‌چیز انگار به‌یک‌باره تغییر می‌کند. بازیگوشی‌ها تمام می‌شود
و جز صحبت با مشتری، هیچ‌کس حرف اضافه‌ای نمی‌زند. همه یک‌جور خاصی از او حساب می‌برند. با اینکه سن و سالی هم ندارد و شاید فقط سه چهار سال از بقیه بزرگ‌تر باشد. هیکل ریزه‌میزه‌ای دارد، اما چنان سینه را جلو می‌دهد و ابروها را بالا می‌اندازد که کمتر کسی جرات می‌کند سربه‌سرش بگذارد یا روی حرفش حرفی بزند. موهای بلند و فر دارد و به طور تقریبی دیگر همه‌ می‌دانند که هر تار مویش را چقدر دوست دارد. همیشه وقتی وارد مغازه می‌شود، اول دستی به موهایش می‌کشد، بعد دور و بر را نگاهی می‌اندازد و رو به یکی از بچه‌ها می‌پرسد: «کاسبی خوبه؟» او هم جوابی می‌دهد.. آن‌وقت نیم ساعتی روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند و وقتی خوب اوضاع را بررسی کرد، بلند می‌شود و آرام و بی‌خداحافظی بیرون می‌رود. آن‌وقت همه‌چیز دوباره به حالت عادی برمی‌گردد و همه نفس راحتی می‌کشند.

 

 

     این یازدهمین فرغونی بود که می‌برد تا خالی کند. عباس نیامده بود و مجبور بود جور او را هم بکشد. سرکارگر رد شده بود، نگاه بی‌تفاوتی کرده بود و فقط گفته بود: «تو مگه حمال اونایی با این سن و سال؟» و با سر بقیه‌ کارگرها را نشان داده بود. او هم گفته بود: «جای عباسم. خانمش بارداره، رفته خونه» و به آهستگی راهش را ادامه داده بود تا یازدهمی را خالی کند و برود سراغ دوازدهمی و بقیه...

url : http://www.isfahanziba.ir/node/83530

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی