ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فرهنگ + شهروندی

تاریخ درج : پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

الهام ماهری

    لب جوی، پشت به ترازوی زهواردررفته‌اش نشسته بود و در عوالم دیگری سیر می‌کرد. دسته‌ای پسربچه  رد شدند. یکی‌شان داد زد: «حاجی چند می‌گیری وزن کنی؟» و بقیه‌ پسرها به خنده افتادند. دیگری گفت: «تراوزی حاجی رو می‌شکنی بابا... برو اونور» و خودش را به ترازو رساند. بی‌هوا روی آن پرید و سرش را پایین گرفت تا وزنش را ببیند. مرد تازه سرش را برگرداند. به عدد روی وزنه نگاه کرد و با سردی گفت:‌ «بیشتر از اینایی. درست نشون نمی‌ده!» اوقات پسر تلخ شد. ابروها را درهم کشید و گفت: «تو ترازوت خرابه چرا بساط می‌کنی؟» بعد به سمت دوستانش رفت و گفت: «بیاید بریم بابا. مسخره‌مون کرده» و خیلی زود دور شدند. مرد رفتنشان را تماشا کرد. بدنش را دوباره پشت به ترازو برگرداند و رفت در عوالم خودش.

 

  از آرام گرفتن مغازه هنوز نیم ساعت نگذشته بود. تا نیم ساعت پیش که وقت ناهار بود، در رستوران جایی برای سوزن انداختن هم پیدا نمی‌شد! اما حالا اوضاع بهتر شده بود. هنوز چند مشتری در سالن نشسته بودند، اما کار زیادی باقی نمانده بود. این موقع‌های روز که می‌شود، کارگرها می‌توانند کمی استراحت کنند تا بعد نوبت آماده‌سازی غذای شب برسد. آن دو هم جزو همین کارگرها بودند. از لباس فرمشان هم معلوم بود. پشت یکی از میزهای سالن نشسته بودند و هرکدام به شیوه‌ خود نفسی تازه می‌کردند. بالاخره سر و کله‌ سرکارگرها پیدا شد. نزدیکشان آمد و گفت: «پس هنوز اینجایید؟ بلند شید کلی کار مونده» و به سرعت رفت. بعد آن دو ماندند و بدنی که انگار از جا تکان نمی‌خورد و یک‌عالم خستگی که به جانشان مانده بود.

 

 

    به قول زنش، کارش کوچه‌گردی بود. می‌گفت: «این شوهر من تو خیابونا می‌گرده که کنتر آب مردم رو چک بکنه. یه‌پا کوچه‌گرده دیگه» و غش‌غش می‌خندید. ولی مرد خوشش نمی‌آمد. پشت چشمی نازک می‌کرد و هرجا که بودند، به‌بهانه‌ای بیرون می‌زد. بعد به زنش می‌گفت: «دوباره اینو گفتی؟ اصلا هم خنده‌دار نیست. فقط داری کار من رو مسخره می‌کنی!» و زن هربار تاکید می‌کرد که قصدش مسخره‌کردن نبوده و فقط خواسته کمی شیرین‌زبانی کند. چون می‌دانست که مرد کارش را به واقع دوست دارد. برای همین فکر می‌کرد که شوخی کردن درباره آن اشکالی ندارد. ولی داشت و هیچ‌کس بهتر از مرد این را نمی‌دانست.

 

 

   آن‌چنان غرق بود که حتی صدای کر کننده‌ بوق موتور را نمی‌شنید. موتور نزدیک شد، سرش را ازپنجره ماشین داخل کرد و داد زد: «حاجی گرفتی ما رو؟» پسر یک‌باره در جایش پرید. گوشی موبایل از دستانش سر خورد و کف ماشین افتاد. سرش را با ترس بالا گرفت و با صدای لرزان گفت: «چی می‌گی آقا؟» مرد موتوری هم خنده‌اش گرفته و هم می‌خواست جذبه خود را حفظ کند. با صدایی آرام‌تر ازدفعه‌ پیش گفت:‌ «حاجی یه ساعته دارم برات بوق می‌زنم. کجایی؟» بعد ادامه داد:‌ «لکنته‌ت رو باید جابه‌جا کنی» و به کامیون پشت سر ماشین اشاره کرد. پسر سری تکان داد و با دستانی که هنوز می‌لرزید، سوییچ را در جایش چرخاند.

 

 

   همین نمای بسته از مادری سالخورده به‌همراه واکرش و باب اسفنجی‌هایی که با لب‌های خندان، دو طرفش را احاطه کرده‌اند، خود همه ماجراست.... خلاصه‌ای از همه داستان‌های جهان.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/86103

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی