ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

فیلمی

تاریخ درج : شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

سوفیا روشنا

حدود یک هفته می‌شود كه مشتری چندانی این حوالی نمی‌آید.  نمی دانم كجا رفته اند و چه كار می كنند. حتما كاری دارند واجب تر و واقعی تر از كتاب. هرازگاهی صدایشان را می‌شنوم كه دارند چیزی را پس می زنند و از آن می گریزند. نمی فهمم از بیرون است یا جایی دیگر. هرچه كه هست به هیجانم می‌آورد. بعضی وقت‌ها مشتری نداشتن بهتر است. مثل همینی كه در این خلوتی یكهو سر و كله اش پیدا شد و برخلاف همه مشتری‌های این حوالی یک‌راست آمد پیش من. با موبایل حرف می زد كه آمد تو. مدام تاكید می‌كرد كه چندساعت در اتاق عمل بوده و زیرچشمی هم نگاهی به من می انداخت. از دوران دانشگاه از دانشجوهای پزشكی متنفر شدم و بعدتر هم از پزشک ها. شاید از بیمار بودن متنفرم. از اینكه هیچ كاری نداشته باشی به جز بازیابی سلامتت. بیمار باشی به جای انسان. از آن شوخی‌های كلیشه ای بین دكتر و منشی. مطمئن بودم كتاب نمی‌خواهد اما ته دلم كورسوی امیدی روشن شد كه روشنا جان چقدر متعصبی تو آخر، خب پزشک ها هم كتاب می خوانند. ببین این هم یكی. اما واقعا هرقدر براندازش كردم كل افتخارش كتاب‌های پزشكی چند دهه قبل بود كه حتی نقشه آناتومی اش هم دیگر كارآمد نبود.فكر می‌كرد من فیلمی‌ام. كتاب ها روبنا هستند و لای هر كتاب را قد پاكت دی وی دی بریده ام و در آنها جاساز كرده ام. هرچه می گفتم همه داروندارم همین است، باز هم كتاب تاریخ جنون را باز كرده بود و دنبال سی دی هامون می گشت. می گفت دكترها كه فرصت كتاب خواندن ندارند، اما چنان عاشق فرهنگ اند كه حتی در فرصت های كوتاه هم فیلم می بینند. آن هم نه هر فیلمی. فیلمی كه خستگی شان را در ببرد و خواب آور نباشد و نیاز به تامل نداشته باشد. چون پزشک ها كارهای مهم تری دارند. چنان كارهای مهم تری دارند كه حتی وقت ازدواج هم ندارند. ازدواج برای عوام مردم است نه كسانی كه كارهای مهم دارند.وقتی دیدم تمام زندگی اش را بی وقفه صرف علم و فرهنگ كرده با خودم گفتم حتما یكی از پزشكان نام آشنایی است كه من ندیده ام. چقدر غرض ورز بوده ام كه حتی پیش از دیدار یكی شان از نزدیک راجع به همه قضاوت نادرست كرده ام و تا الان كه در دهه سوم زندگی ام هستم اصلا بهشان مراجعه نكرده ام. اسمش را كه پرسیدم چندین بار تلفظ‌ها و املاهای متداولش را توضیح داد و از خاندانش گفت بلكه به جا بیاورم اما نخیر. دید به جا نمی‌آورم گفت شاید چون مطب ندارم كه دو چیز آدم را پیر می كند: ازدواج و مطب. از این سخن حكیمانه لرزه ای بر اندامم افتاد و مدام در دل به خودم دشنام دادم كه چرا تاكنون از این قشر دوری كرده بودم. گفتم باز هم بیاید سر بزند بلكه مصاحبتش از تعصب های بیجای من كم كند؛ اما تا امروز دیگر نیامده است. چند روز بعدش كه رفته بودم مطب دكتر یادش افتادم و فرصت را غنیمت شمردم تا آدرسی پیدا كنم و سری بهش بزنم. اما هرچه به دكترم می گفتم و نشانی می دادم مُصر بود كه چنین دكتری نداریم. از همان اول هم می دانستم كه این دكترها رفتارهای عجیبی دارند.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/66366

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی