ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

قصه خیش خانه هرات

تاریخ درج : شنبه ۲۶ امرداد ۱۳۹۸
شماره روزنامه: 

شیوا  رضایی/نویسنده

ریشه و اصل قصه خیش خانه هرات، یکی از قصه‌های معروف تاریخ بیهقی،« جاسوسی» است که در دربار غزنویان اتفاق می‌افتد. ماجرا این است: سلطان محمود بر سلطان مسعود و برعکس، مسعود بر پدر،  جاسوس می‌گمارند که این هردو نتیجه می‌دهد و منجر به قصه خیش خانه می‌شود.      شیوه حکومت غزنویان، به شکل دربار و دیوان اداره می‌شده است، یکی از این دیوان‌ها به نام دیوانِ اشراف، وظیفه‌اش آگاهی بر زوایای مختلف مملکت بود. به این خاطر علاوه بر کارکنان دائمی‌، جاسوس‌هایی را از افراد رده پایین اجتماعی مثل غلامان، مطربان و....تربیت می کرد  تا به کمک آنها اخباری به دست آید. «از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم یکی آن است (سلطان مسعود) که به روزگار جوانی که به هرات می‌بود و پنهان از پدر شراب می‌خورد؛ پوشیده از ریحان خادم (گماشته سلطان محمود بر سلطان مسعود)، فرود سرای خلوت‌ها می‌کرد و مطربان می‌داشت مرد و زن که ایشان را از راه‌های نبهره (پنهانی) نزدیک وی بردندی. در کوشکِ باغِ عدنانی فرمود تا خانه‌ای برآوردند و آن را مُزَمل ها(لوله‌های آب) ساختند و خیش‌ها(پرده‌های کتانی) آویختند؛ چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم. بر بام خانه شدی و در مزمل‌ها بگشتی و خیش‌ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند، صورت‌های الفیه از انواع گردآمدن مردان با زنان... و امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی و امیر محمود هرچند مُشرفی(جاسوسی) داشت که با این امیر فرزندش بودی پیوسته، تا بیرون بودی با ندیمان و انفاسش(نفس‌ها) می‌شمردی و اِنها (خبررساندن) می‌کردی. مقرر بود که آن مشرف در خلوت جای‌ها نرسیدی. پس پوشیده بر وی مشرفان داشت از مردم چون غلام و فراش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان که بر آنچه واقف گشتندی، بازنمودندی تا از احوال این فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی. و پیوسته او را به نامه‌ها مالیدی(سرزنش کردن) و پندها می‌دادی که ولیعهدش بودی و دانست که تخت ملک او را خواهد بود. و چنانکه پدر بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی (سلطان مسعود) نیز بر پدر داشت هم از این طبقه که هر چه رفتی بازنمودندی. و یکی از ایشان نوشتگین خاصه خادم بود که هیچ خدمتگار به امیر محمود از وی نزدیک تر نبود».     یکی از این جاسوسان، خبر این خانه را به سلطان محمود رساند و آدرسش را داد: « چون از سرای عدنانی بگذشته آید، باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ و بر کران حوض از چپ این خانه است. و شب و روز بر دو قفل باشد زیر و زِبَر و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود». وقتی که سلطان محمود این خبر را شنید با نوشتگین در میان گذاشت و دستور داد غلامی را که خیلی خوب اسب می‌تازد، برای رفتن به هرات آماده باشد تا از حال این خانه خبر دار شود. نوشتگین گفت: «فرمانبردارم» و  سواری را که خیلی سریع می‌تاخت انتخاب کرد و سه اسب برگزیده هم به او داد و گفت شش روز و شش شب و نیم روز خودش را به نزد سلطان مسعود برساند و در نامه‌ای محرمانه، تمام این اتفاقات را برایش توضیح داد و گفت  یک روز و نیم پس از این سوار، غلام شاه، سر می‌رسد و سلطان (مسعود) هرچه زودتر  برای این کار، راه حلی بیندیشد. نوشتگین پس از این سوار، غلامی را که پادشاه خواسته بود،  آماده کرد و سلطان محمود، نامه‌ای سرگشاده نوشت: « فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسد یکسر تا سرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد و شمشیر بر کشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد، گردن وی بزند. و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سرای عدنانی به باغ فرود رود و بر دست راست باغ حوضی است و بر کران آن خانه ای بر چپ. درون آن خانه رود و دیوارهای آن نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بیند و در وقت بازگردد، چنانکه با کس سخن نگوید و به سوی غزنین بازگردد... و امیر نوشتگین خاصه را گفت: اسبی نیک رو از آخور، خیلتاش(غلام) را باید داد و پنج هزار درم. نوشتگین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین کردن اسب روزگاری کشید (وقت کشی کرد) و روز را می بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش بدادند و وی برفت تازان.»   وقتی که سوار نوشتگین به هرات رسید و سلطان مسعود بر ماجرا آگاه شد، دستور داد تا دیوارهای آن خانه را سفید کردند و به حالت طبیعی درآوردند. پس از آن روز هشتم غلام سلطان، به دربار رسید: «امیر مسعود در صفه(ایوان) عدنانی نشسته بود با ندیمان. و حاجب قتلغ تگینِ بهشتی نشسته بود با دیگر حُجّاب و حَشَم و مرتبه داران. و خیلتاش در رسید و شمشیر برکشید...قتلغ تگین بر پای خاست و گفت چیست؟ خیلتاش پاسخ نداد و گشاد نامه بدو داد. قتلغ تگین گشادنامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت: چه باید کرد؟ امیر گفت: هر فرمانی هست به‌جای باید آورد و هزاهز(آشوب، سرو صدا) در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به در آن خانه و دبّوس(گرز آهنین) در نهاد و و هر دو قفل بشکست و در خانه بازکرد و در خانه رفت. خانه ای دید سپید پاکیزه، مُهر زده و  جامه (فرش) افکنده. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت: بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست و این بی ادبی بنده به فرمان سلطان محمود کرد و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم، بازگردم. امیر مسعود گفت: تو به وقت آمدی و فرمان خداوند سلطان، پدر را به جای آوردی. اکنون به فرمان ما یک روز بباش که باشد که به غلط نشانِ خانه بداده باشند تا همه سرای‌ها و خان‌ها به تو نمایند... و امیر برنشست و به دو فرسنگی باغی است که بیلاب (جایی که آب زیادی دارد) گویند، جایی که وی را و قوم را آنجا جای بودی و فرمود تا مردم سرای ها جمله آنجا رفتند و خالی کردند و حرم (اهل و عیال) و غلامان برفتند. و پس خیلتاش را قتلغ تگین بهشتی و مشرف گرد همه سرای‌ها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقرّر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که انها کرده بودند. پس نامه ها نبشتند بر صورت این حال و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت و نامه‌ها نیز بخوانده آمد، امیر محمود گفت: برین فرزند من دروغ‌ها بسیار می‌گویند و دیگر آن جست و جوی‌ها فرا بُرید( قطع کرد).»

url : http://www.isfahanziba.ir/node/99786

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی