ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

قلب مهربان «بزرگمرد کوچک» ایستاد

تاریخ درج : پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
قنبرعلی بهارستانی در 11سالگی به اسارت دشمن درآمد

حسنیه سادات مهدوی / نویسنده

خبر کوتاه بود، جوان ترین اسیر دوران دفاع مقدس درگذشت. اولین بار او را در موسسه پیام آزادگان دیدم. آرام و خوش‌رو  و خسته از مسیری که از داران تا اصفهان توی گرمای تابستان طی کرده بود. از جایش که بلند شد،  فهمیدم جانباز و یک پایش را در جنگ از دست داده است، مدیر موسسه این طور معرفی‌شان کردند: « آقای بهارستانی هستند. جوان‌ترین آزاده دوران دفاع مقدس.»خاطراتی از او و علیرضا احمدی شنیده بودم. سال 60 که اسرای ایرانی اردوگاه موصل در مقابل عراقی‌ها می ایستند و از دستور عراقی ها برای زدن بلوک سیمانی ،به دلیل اینکه ممکن است در سنگرهای عراقی ها مورد استفاده قرار بگیرد، سرپیچی می کنند، عراقی‌ها اسرای معترض را چندین ماه در آسایشگاه حبس می کنند و آب را به روی آنها می بندند. در آن شرایط قنبر علی و علیرضا احمدی به واسطه کوچکی جثه و چابکی شلنگ را به دور کمر خود می بستند ، از میله های کوچک پنجره آسایشگاه عبور می کردند و  به دور از چشم عراقی‌ها آب را از حمام اردوگاه به اسرای محبوس می‌رساندند. این جریان تا 3 ماه ادامه پیدا کرد و در تمام این مدت این بچه ها کار آب رسانی را به بهترین شکل انجام دادند.نوجوان دلیر آن روز از سن و سالش جوان‌تر به نظر می رسید، یک شب اسارت آدم را صد سال بزرگ می کند چه برسد به 4 سال در 11 تا 15 سالگی ، آن هم در یکی از غیر قابل تحمل‌ترین مکان‌های آن روز، اردوگاه اسرای جنگی ایران در عراق که به زعم سازمان ملل عراقی‌ها بدترین رفتار با اسیر را داشتند. با خوشحالی گفتم: شما جوان‌تر بودید یا آقای احمدی، گفت: هر دو 11 سالمان بود. دوربین را تنظیم کردیم و او مقابل دوربین نشست تا خاطره ای بگوید. از نشستن و حرف زدنش پشت دوربین فهمیدم که خیلی جاها رفته و خاطره گفته است. خاطرات آزاده ها همه شنیدنی است، اما از او شنیدنی تر بود، چون دوران اسارتش در نوجوانی گذشته بود و وقتی از اسارت حرف می زد 11 سالگی اش در نگاه و کلامش موج می‌زد. آن روز از پدرش گفت که مسن ترین اسیر اردوگاه بود. فکر کردم چه تضاد زیبایی است که مسن ترین و جوان ترین آزاده در یک خانواده جمع شده بودند، خانواده ای که با پیوستن برادر بزرگ‌تر به آنها در اسارت ، سرنوشتشان بیش از پیش به اردوگاه‌های عراق گره خورد.گفت می‌خواهم خاطره ای درباره پدرم بگویم و با دقت مقدمه چینی کرد «فاصله سنی من و پدرم زیاد بود و پدرم بیش از هر چیز نگران سرنوشت من بود که همراه او اسیر شده بودم و من هم در عالم خودم نگران او بودم. گاهی که بی حوصله و غمگین می شد می‌خواستم او را از این حال بیرون بیاورم، وقتی در خانه بودیم برای بازی کردن  با من کشتی می گرفت و با هم می خندیدیم و شاد می شدیم، در عالم بچگی فکر می کردم اگر با او کشتی بگیرم خوشحال می شود و از حال و هوای خودش بیرون می آید. روی سرو کولش می پریدم و وادارش می کردم با من کشتی بگیرد، او هم این تلاش مرا بی نتیجه نمی گذاشت و برای لحظاتی هم که شده با من همراه می شد یا تظاهر می کرد که همه چیز رو به راه است.» «قنبر علی بهارستانی» ملقب به «بزرگ مرد کوچک» ایران، آزاده و جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، روز یکشنبه ۲۶ خرداد به خیل یاران شهیدش پیوست. این آزاده سرافراز که لقب جوان‌ترین آزاده دفاع مقدس را دارد، در   ۱۱ سالگی و در مهرماه سال ۵۹، در جاده ماهشهر آبادان به همراه پدرش به اسارت درمی‌آید و به اردوگاه موصل منتقل می‌شود. مدتی بعد، پس از انتقال تعدادی از اسرا از اردوگاه رمادی به موصل، متوجه حضور برادر دیگر خود در آن اردوگاه می‌شود و با درخواست‌های مکرر، برادر دیگر نیز به اردوگاه موصل منتقل می‌شود. چهار سال بعد، در بهمن ماه سال ۶۳ به خاطر سن کم خودش و کهولت سن پدرش، با اسرای عراقی تبادل و آزاد می‌شود و پس از بازگشت به میهن متوجه می‌شوند که دو برادر دیگرشان نیز در درگیری با دشمن به خیل شهیدان پیوسته‌اند. قنبرعلی پس از این اتفاقات دوره‌های رزمی و امدادگری را طی می‌کند و به عنوان امدادگر رزمی راهی جبهه می‌شود. پس از ۶ ماه حضور در جبهه، در منطقه فاو و خورعبدالله به شدت مجروح شده و جانباز می‌شوند.  این آزاده سرافراز که براثر سکته به خیل یاران شهیدش پیوست، با شهادتش دریچه آزادگی با امیدها و تلاش های صادقانه و چشمان معصوم و مهربان به اسارت را به روی ما بست. روحش شاد و یادش گرامی... .

url : http://www.isfahanziba.ir/node/97134

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی