ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

لطفا دلزده مشوید

تاریخ درج : پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

 کتاب را به او دادم و شروع کرد از روی کتاب خواندن.
خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشت آرام می‌گرفت
انگار خون زصاحب خود وام می‌گرفت
هی می‌نوشت، هی می‌نوشت، هی
گویی کلاف‌دار خودش را
هی می‌سرشت ، هی می‌سرشت

 

اولین بار بود شعرخوانی نصرت را از نزدیک می‌دیدم. قلبم داشت می‌تپید. توی صدایش هیچ نشانی از حال ناخوشش نبود. خواندنش که تمام شد پرسید: « چه کار می‌کنی؟» آن روزها من در یک عکاسی کار می‌کردم و ابراز تمایل کردم عکسی از او بگیرم. گفتم: « از آقای شاملو هم خیلی دوست دارم عکس بگیرم.» گفت: « احمد گاهی که می‌آید رشت به من سر می‌زند، ولی یک چیز یادت باشد، ما را همیشه از دور ببینید. به ما نزدیک نشوید. هر کدام از ما عوالمی داریم که برای شما آشنا نیست و ممکن است توی ذوقتان بخورد. شما تصویری از ما دارید که با خواندن کتاب‌های ما و شعرهای ما شکل گرفته، وقتی نزدیکمان می‌شوید خود واقعی‌مان با آن چیزی که در کتاب‌های‌مان خوانده‌اید یکی نیست و دلزده می‌شوید.»آن شب گذشت و من شب‌های زیاد دیگری می‌رفتم خانه‌شان و گاهی هم که حال نصرت خوب بود عکسی می‌گرفتم و مختصر صحبتی می‌کردیم. یکی از شب‌های پاییزی سال ۷۸، وقتی من و آرش داشتیم گپ می‌زدیم، زنگ خانه را زدند و دوست شاعر ما علیرضا پنجه‌ای به همراه خانواده‌اش وارد شد. فضای خانه گرم شد، آقای پنجه‌ای با نصرت خیلی صمیمی بود، نصرت به اتاق آرش آمد و شروع کرد به حرف زدن. به پیشنهاد پنجه‌ای که عکسی بگیریم، نصرت کت و پالتو پوشید، اصلاح کرد و دستمال گردنش را هم بست و خیلی شیک روی صندلی نشست. من هم شروع کردم به عکس گرفتن. آن شب نصرت خیلی سرحال و خوش بود‌.

 

 یشم بر مرمر/ همشهری داستان ۹۱
 عکس و تصویر: کوروش رنجبر 

url : http://www.isfahanziba.ir/node/81284

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی