ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

معصومیت به یغما رفته

تاریخ درج : سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 
بررسی داستان «از روزگار رفته حکایت» گلستان

افسانه دهکامه

 

 

 انگار تمام کائنات دست به دست هم داده اند تا شاعران و نویسندگان  در این ماه به دنیا بیایند، از حافظ و دکتر شفیعی کدکنی بگیرید تا سهراب سپهری  و ابراهیم گلستان. ماه مهر یک مناسبت دیگر هم دارد: «روز کودک». سروکله کودکان از کی وارد ادبیات ما شد؟! منظورم فقط گفتن از آنها نیست. منظورم این است که به واقع در ادبیات «نقشی» گرفته باشند و خودشان به جای خودشان حرف بزنند. در بعضی حکایت‌های سعدی و عبیدزاکانی کودکانی حضور دارند که رند و بازیگوش‌اند  و با پاسخ‌های کوتاهشان بزرگسالان را درجا میخکوب می‌کنند ولی جز این، دیگر نمی‌توان نقش ویژه‌ای برای آنان در ادبیات قائل  شد.

 

 

کودکان همین صدسال اخیر وارد ادبیات ما شدند آن هم به واسطه ترجمه داستان‌هایی از غرب. یکی از کسانی که این داستان‌ها را وارد ایران کرد و سپس خودش هم شروع به نوشتن داستانی با حضور قهرمان نوجوان کرد، ابراهیم گلستان است. روز کودک و تولد ابراهیم گلستان شاید بهانه خوبی باشد که به هردو موضوع بپردازیم. ابراهیم گلستان متولد 1301 ، نخستین دنباله‌روی داستان نویسان آمریکایی در ایران است که نخستین ترجمه های داستان های همینگوی و فاکنر به فارسی هم از اوست. برای او، نثر و سبک و توجه به ساختمان اثر بسیار اهمیت دارد. او هم مانند جلال آل احمد مدتی در حزب توده بود، ولی پس از مدتی از آن جدا شد و همین باعث شد در بسیاری از داستان هایش به فعالیت های سیاسی با دید تردید بنگرد. « از روزگار رفته حکایت» یکی از غنی ترین داستان های ایرانی درباره  دوران کودکی است. راوی داستان بر اساس تنها عکسی که از مشهدی اصغر (بابا)، للۀ کودکان یک خانواده اشرافی، به جا مانده است، ماجرا را آغاز می‌کند. این عکس وسیله ای می شود برای به یاد آوردن حادثه‌هایی که تحول فکری و جسمی ناقل داستان را باعث شده اند، حادثه هایی که هنرمندانه به دنبال هم قرار گرفته اند تا فضای مناسب برای بردن خواننده به سال های کودکی فراهم  شود. هرچه در داستان روی می دهد، جزئی کار آمد در شکل دادن به ساختمان داستان و آشکار کردن فلسفه نهفته در آن است .  بابا در تمامی حوادث مستقیم یا غیر مستقیم شرکت دارد. البته او را همواره چهره ای ثابت می بینیم، همان چهره‌ای که در تنها عکس بازمانده اش هست. در مقابل، شخصیت متحول کودک قرار دارد. آنچه در بیرون می گذرد، از طریق بابا به او انتقال می یابد و درونش را تغییر می دهد. کودک با گنگی و معصومیت سختی ها و بی رحمی های محیط را می شناسد و با طنزی گزنده به افشای موقعیت دروغین خانواده اشرافی می پردازد که در جهت حفظ آبروی کهن تلاش می کند. اما نابودی زندگی کسانی را که برایش کار می‌کنند نادیده می گیرد. کودک همراه با بابا به گردش و مدرسه می رود. می بیند که درشکه جای خود را به اتومبیل می دهد و بازار کهنه را خراب می کنند تا خیابان بسازند. صدای سوت کارخانه تازه تاسیس دایی عزیز که وکیل مجلس هم هست آغاز دورانی متفاوت را خبر می دهد: دوره قدرت یابی طبقه سرمایه‌دار بوروکراتی که با رخوت اشرافیت کهن سازگار نیست. گلستان توضیح نمی دهد، بلکه ضمن اعمال داستانی رفتارو افکار آدم‌ها و مراحل تدریجی تغییر اجتماعی را می‌نمایاند. آشنایی ما با زندگی از طریق تاثیر جلوه‌های آن بر پسرکی هوشیار حاصل می شود. او دنیا را به مرور کشف می کند و از نظر روحی متحول می شود. ریتم داستان نیز همپای تحول پسرک تغییر می کند. زبان انتخابی نویسنده برای هر مرحله متفاوت است. زیرا راوی در طی مراحل رشد عوض می شود. از دنیای بی خیالی و شاد کودکی به شک سال های نوجوانی می رسد  و عاقبت درک ماهیت مرگ، او را به دریافت حقیقت تلخ وا می دارد و جانش را از اندوه دانایی می آکند.ابراهیم گلستان در داستان از روزگار رفته حکایت، داستانی نوجوانی را از زبان خودش بازگو می کند که با نگاه متعجب و حیران به دنیای پر از ریای بزرگ‌ترها نگاه می کند و از آن سر در نمی آورد. آداب و رسوم دست و پا گیر و گاه مسخره برایش مبهم هستند.این داستان از اولین داستان های ادبیات معاصر ایران است که از زبان یک نوجوان روایت می شود و دنیا از زاویه دید او نگاه و قضاوت می شود.شخصیت بابا نمادی از یک آدم روستایی و همین طور نماد گذشته ایران است.در این داستان سنت و مدرنیته در تقابل هم قرار می گیرند.نخستین نمادهای یک جامعه شبه مدرن در داستان دیده می شود و گلستان مانند یک دوربین تمام زوایا را نشان می‌دهد.راوی هنگامی که داستان را تعریف می‌کند 50 و چند سال دارد.او یاد گذشته می افتد و نگاهی توام با حسرت به آن دارد.نثر داستان در ابتدای آن روان تر و کودکانه تر  است و هرچه به سن راوی اضافه می‌شود نثر پخته‌تر و بزرگ‌تر می شود: «نزدیک ظهر دوباره می آمدیم به خانه بازار با بوی ادویه دود کبابی و به های لای پنبه پیچیده نوری را که از شکاف سقف می افتاد و سقف بوریایی بود درویش اکبر مثنوی می خواند و نقل و نبات می بخشید عصر وقتی هوا خوش بود تا کشتزارهای حاشیه شهر می‌رفتیم در دستمال یزدی نان با شامی یا گوشت یا پنیر و گردو همراه می آورد با الاغ می رفتیم گاهی مرا به خانه اش می برد آنجا زنش برایم تخم هندوانه بو می‌داد.» (ص10) «گفتم پس زن بابا چه می شود حالا؟این اعتراض بود نه پرسیدن.بعد از سکوت که انگار یک جور پاسخ بود با تلخی پدر جوابم داد : حالا بگذار این یکی که مرده ببینیم چه می شود تا بعد...»(ص122) این داستان به زندگی خود ابراهیم گلستان نزدیک است.گلستان هم در یک خانواده مرفه به دنیا آمد.اما نمی توان صد در صد گفت که داستان، زندگی خود او است. گلستان در مصاحبه‌ای   دراین‌باره گفته است:«این داستان زاییده خیال است نه یک روایت از سرگذشت واقعی چند شخص واقعی.خواننده آن را به صورت سرگذشت یک دوره از زندگانی یک جامعه می‌گیرد.داستان برای نمایاندن روحیه ها و حرکت عمومی جامعه درگیرودار تحول بود.» پرویز راوی داستان نگران باباست.نمی تواند بی خیال سرنوشت او شود.اگر خبر بدی از او بشنود بغضش می‌گیرد.از طرفی از رفتار بزرگ‌ترها تعجب می‌کند.مدرسه که می رود با صحنه‌های جدیدی آشنا می‌شود:«تاریخ تازه بود و فرق داشت به آن قصه های پیش از این.تاریخ جوری که پارسال بود دیگر نبود و اسم‌های پر از فخر و پهلوانی و عمر دراز و قصه های پر از اژدها و دیو، سیمرغ، رخش، جادو و خواب و خیال از صفحه کتاب سفر کرد و عکس گور کوروش آغاز واقعیت تاریخ شد.تاریخ تازه بود،تاریخ داشت.»(ص33) پرویز خسته از تمام شعار ها وقتی راجع به موضوع انشای «در عفو لذتی است که در انتقام نیست،» می خواهد بنویسد، این گونه می گوید:«انشای من آن روز با یک حکایت پرت و پلا نشان می داد که زجردارترین انتقام ها عفو است.»(ص36)در قسمتی از داستان راوی در جمع بزرگ‌ترها نشسته و به صحبت های آنها گوش می دهد.مردها مشغول حرف سیاسی زدن و فحاشی هستند.اعتقادات همدیگر را مسخره می کنند و می خواهند دیگری را به کرسی بنشانند.صحبت ها بی معنی و کسل کننده است.در پاسخ به حرف یکی بقیه سکوت کرده‌اند،در همین حین پرویز کاری ناخودآگاه ازش سر می زند.البته این عمل ناخودآگاه گویی پاسخ مردان آن محفل است.«فهم انگار خرده خرده راه افتاد انگار با نگاه از چشمی به چشم دیگر رفت...در سکوت همه منتظر بودند و در سکوتی که انتها نداشت... .»(ص77).پدر و سید لگدی به او می زنند ولی بقیه جمع می خندند.این عمل محفل مضحکشان را کمی تغییر داد.  در آخر پرویز بزرگ می‌شود.بابا مرده است و او هنوز شاهد رفتارهای دایی و امثال دایی اش است.عکس بابا را نگه داشته و گاهی به آن نگاه می کند.وجدان بیدار پرویز همان وجدان بیدار نویسنده و هم نسلان اوست که مدافع حقوق ضعفا بودند و می خواستند در این تقابل بین سنت و مدرنیته معصومیت و آگاهی خود را از دست ندهند. وجه بارز این داستان وجود یک نوجوان-کودک باهوش است که با نگاهی پرسشجو تمام رفتارهای بزرگ‌ترها را زیر ذره‌بین دارد.کودک نماد معصومیت در این داستان است، معصومیتی که توسط بزرگ‌ترها به یغما می رود.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/82908

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی