ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

نامه‌های رسیده

تاریخ درج : چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸

جان مریم

محمدحسین شیرویه زاد

مثل همیشه صدای سه تار از اتاق بغلی می‌آمد. یواشکی لای در اتاق را باز کردم و چشمم را میان فاصله بین دو در گذاشتم. شاگردش آمده بود. گفته بود نیم ساعتی می‌آید و اگر سه تار را دوست داشت، ثبت نام می‌کند. شاگرد، دختر خانم نعیمی بود که شوهرش شاعر بود. معلوم بود پدرش دخترک را پیش خواهرم فرستاده تا سه تار زدن یادش بدهد، اما دخترک خانم نعیمی، اصلا مثل خانواده‌اش نبود. سه تار دوست نداشت، کتاب خواندن دوست نداشت، مدام پای درس و کتاب نشستن را دوست نداشت. فقط دوست داشت ساعت‌ها برود آخر بن بستشان و با پسر های محلشان، گل کوچیک بازی کند. بماند که با این کارش، کتک مفصلی هم از پدرش خورده بود. داشت جمع و جور می‌کرد که برود. این را از صدای زیپ کیفش که آن را می‌بست، می‌شد فهمید. کنج دیوار تکیه دادم که برود. وقتی رفت دویدم و خودم را انداختم توی اتاق سمیرا. مثل هر بار که به او سر می‌زدم، چشمانش را بسته بود. سه تار به‌دست روی صندلی لهستانی بغل پنجره نشسته بود و سه‌تار می‌زد. موهایش ریخته بود روی صورتش و دستانش خیلی نرم روی سیم‌ها، می‌رفت و می‌آمد. آرام سر ضرب، پایش را روی زمین می‌زد و با آهنگ بداهه‌ای که می‌نواخت، سرش را تکان می‌داد و لبخند می‌زد. معلوم بود که حرفی نزدم. از صدای سه تار مسحور شدم و روی زمین نشستم و فقط گوش دادم. این آهنگ جدید بود. پس معلوم بود که سمیرا کتاب نت جدیدش را شروع کرده است. آهنگ در یک لحظه، به آرامی تمام شد و جایش را به خنده سمیرا داد. دوست داشتم باز هم بشنوم. به خاطر همین ، خواهش کردم: «آهنگ من، آهنگ من... »و منتظر ماندم تا بشنوم. سمیرا خنده‌ای کرد و باز، دستش به حرکت در آمد. جان مریم، آهنگ مورد علاقه‌ام بود، سمیرا همین‌طور که جان مریم را می‌نواخت زیر لب زمزمه می‌کرد: جان مریم چشماتو وا کن... همیشه این آهنگ را برایم می‌زد. به خودم هم یاد داده بود که چطور ساز را دست بگیرم و جان مریم بزنم، اما خودش خیلی زیباتر می‌نواخت. روی دیوار پر بود از عکس سه تار و موسیقی و استادان سه تار که نشسته بودند و سه تار می‌زدند. هنوز یادم است، سمیرا سه تار را از دوستش لاله، یاد گرفته بود. بعد از ظهرها بعد از مدرسه، به خانه او می‌رفت و سه تار تمرین می‌کرد. خوب که سه تار زدن یاد گرفت، پول عیدی‌هایش را با کمی از پول‌هایی که از بابا قرض گرفته بود روی هم گذاشت و یک سه تار خرید. سه تارش را خیلی دوست داشتم. انگار صدای قلب خانه بود. انگار لالایی شب‌های بی‌خوابی همه‌مان بود و نغمه بیداری صبح‌هایمان. کاش همین جا روی قالی می‌نشستم و جان مریم گوش می‌کردم. کاش هیچ وقت، این جان مریم، تمام نمی‌شد.

عضو نوجوان سرزمین قصه‌های کهن

 

 

من همچنان می‌خندم

آتریا حاج سلطانی

روی مبل قهوه‌ای رنگ کهنه‌مان نشسته‌ام و به صفحه‌ سیاه تلویزیون قدیمی خاموش نگاه می‌کنم. مادرم توی آشپزخانه قورمه سبزی درست می‌کند و بویش تمام خانه را برداشته است. پدرم هنوز مشغول فروش لبنیات در دکان کوچکش است و به خانه نیامده است. من هم پاچه‌های زیرشلواری آبی و سفیدش را به هم گره زده‌ام تا وقتی خواست بپوشد در آن گیر کند. مادرم از آشپزخانه بیرون می‌آید. پیراهن قرمز گل‌دارش را پوشیده‌ و موهای تا سر شانه‌اش را که به تازگی کمی می‌ریزد بالای سرش گوجه کرده است تا مو در غذا نیفتد. صفحه‌ گرامافون مورد علاقه‌اش را از توی گنجه‌ قدیمی و موریانه‌زده بر می‌دارد و روی دستگاه می‌گذارد. چند لحظه بعد صدای موسیقی اپرا بلند می‌شود. پدرم وارد خانه می‌شود؛ سریع سلام می‌کند و وارد اتاقش می‌شود. بعد مادرم جیغ می‌زند.با تعجب به او نگاه می‌کنم و رد نگاهش را دنبال می‌کنم. یک موش قهوه‌ای خیس و کثیف؛ مثل موش‌های فاضلابی، فقط بزرگ‌تر و کثیف‌تر و یک نصف دم کمتر. خنده‌ام می‌گیرد. مادرم جیغ می‌زند. خانم اپرا‌خوان جیغ می‌زند. موش می‌دود. مادرم دامنش را بالا می‌گیرد و روی صندلی می‌پرد. باز هم جیغ می‌زند. هم‌زمان با ویولن‌های آهنگ، موش زیر میز می‌رود. پدرم با تعجب از اتاق بیرون می‌آید. سعی می‌کند شلوارش را بالا بکشد؛ اما پاچه‌هایش گره خورده است. بیشتر خنده‌ام می‌گیرد.مادرم از حال می‌رود و روی مبل می‌افتد. مبل صدای بدی می‌دهد. بالاخره در جنگ پدر و شلوار، شلوار برنده می‌شود و پدرم روی زمین می‌افتد. من باز هم می‌خندم و از خنده دلم درد می‌گیرد.  موش، ترسیده به نظر می‌رسد. یک لحظه روی دو پای عقبی‌اش می‌ایستد. روی فرش دستباف ایرانی‌مان خراب‌کاری می‌کند و با تمام سرعت بیرون می‌رود. من همچنان 

می‌خندم.

دانش‌آموز مدرسه پرسش

url : http://www.isfahanziba.ir/node/106125

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی