ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

شماره های پیشین

چهره + خوان

تاریخ درج : شنبه ۲۱ امرداد ۱۳۹۶
شماره روزنامه: 

من سحر  نمی‌دانم
مصطفی مستور، روی ماه خدا را ببوس: من سحر نمی دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم. من سحر نمی‌دانم. گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حالت سوخت، پس روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید. گفتم: دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم: نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟پس روح ام را از روی تو برچیدم؛ اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی‌دانم.

 

با آدم‌ها بحث نکن
زویا پیرزاد، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم: یاد پدر افتادم که می‌گفت: «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیـده‌ات را می‌پـــرسنـــد، نظـــرت را نمی‌خـــواهند. می‌خــواهند با عقیـــده‌ خــودشــان موافقت کنی. بحـث کـــردن با آدم‌هــا بی‌فایــده است.»

url : http://www.isfahanziba.ir/node/52008

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی