ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

کمربند و هزار چیز دیگر

تاریخ درج : چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸

الهام ماهری

به‌محض آنکه سگک کمربند را بست، مرد یک‌قدم عقب گذاشت. با حالتی تحسین‌آمیز براندازش کرد و با لحنی دلجویانه گفت: «عالیه بابا! دیگه به همین رضایت بده!» و پسر را خیره نگاه کرد تا حرفی بزند. پسرک سرش پایین بود و با هر دو دست، کمربند را بررسی می‌کرد. چند لحظه گذشت تا بالاخره سرش را با اکراه بالا آورد و گفت: «نه! اینم زیادی پهنه!» پدرش و مرد فروشنده کلافه شدند و زیرلب «نچ» ی گفتند. مرد فروشنده رو به پدر گفت: «حاجی می‌خوام برم کم‌کم. خریداری یا نه؟!» پدر که مستاصل شده بود، فورا جواب داد:‌ «شرمنده آقا...» بعد دست پسر را گرفت و گفت: «تو کمربند بخر نیستی. راه بیفت!» پسرک کمربند را مثل قبلی‌ها، روی زمین رها کرد و با پدرش راهی شد. بعد فروشنده ماند و انبوهی از کمربندهای روی زمین و وانتی پر از خرت و پرت که احتمالا تمام دارایی‌اش بودند.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/96697

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی