ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

یادی از یادگاران آن روزها

تاریخ درج : شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
شماره روزنامه: 

فرزانه فرجی

 

گوشه اتاق بابا خوابیده است. بابا روی تخت خوابیده است. بابا سرفه می‌کند. بابا همیشه سرفه می‌کند.حرف می زند، سرفه می کند. روی تختش کمی فقط کمی تصمیم می‌گیرد پهلو به پهلو شود سرفه می‌کند. آب می‌خورد سرفه می‌کند. می‌خندد سرفه می‌کند.بابا سرفه اش تمامی ندارد، آخر بابا شیمیایی شده است. تمام دنیای بابا خلاصه شده در نگاهی که از پشت پنجره می‌رود و می رسد به آسمان. یک وقت هایی دوست دارم فقط به چشم های بابا نگاه کنم.آن موقع است که می فهمم چقدر حرف دارد. حرف هایش انباشته شده توی چشم هایش و این حرف ها آنقدر سنگینی می کند در پشت این سرفه ها که هر  روز گودی چشم هایش بیشتر می شود اما بابا باز هم می گوید، با اشاره سر  و چشم می گوید که حالش خوب است.بعضی وقت ها بابا خیلی زود خسته می شود و می خوابد. چه خوابی دارد بابا، شاید خواب پیرانشهر، شاید هم مریوان، شاید پنجوین و پاوه را می‌بیند. نمی دانم خواب، بابا را به کدام شهر می‌برد که خوابش هم خواب نیست. شاید بابا می رود تا هورالهویزه جایی که هواپیماهای بی رحم دشمن در باران شیمیایی، شهر را گلوله باران می‌کردند. آنجا که ابری از تلخی سراسر شهر  را می‌پوشاند.نفس های بابا بوی زندگی می دهد زیر کپسول اکسیژن؛ جایی که خواب به جاهای پر از دردش می رسد بابا زندگی را فریاد می زند. بابا می خواست که کاری کند، بابا می خواست برای یک شهر کاری کند. دوباره سرفه می‌کند، سرفه ای به قد غرب تا کنج اتاق کنار پنجره. سرفه ای که پایانی برایش نیست. کاش می شد فهمید که در پس صدای خس خس خسته سینه‌اش چه می گوید که بین واژه‌ها کمی سردرگمم می کند. بابا ماسکش را نمی زند آخر یک نفر... بگذریم...!

 

 

قطره کوچکی از کنار مژه‌های پایین چشم چــپ بــابـــا یـکــــدفـعـــــه می افتد، بابا از پنجره بیرون را نگاه می کند. کمی از حرف‌های نگفته بابا می بارد آن هم از چشم هایش. اما باران حرف های بابا هم انگار در کنار سینه پر از خس خس حرف هایش فرو می ریزد. کم می بارد تا بابا را آرام کند. چند تای دیگر از حرف های بابا از لا به لای پلک هایش با ناز می افتد. یک روزهایی رفقای بابا برای دیدنش که می آیند حال بابا بهتر از همیشه می‌شود.فقط باید بنشینی و نگاهشان کنی. یکی دست ‌هایش جا مانده است، یکی پاهایش. یکی هر دو چشم و هردو پایش. یکی دو پا ندارد و کارهای آن رفیقی که چشم هایش را برای این خاک هدیه داده انجام می‌دهد. دیدنی می شود این چرخه عشق. انگار سجاده‌ای از عشق پهن می شود و می شود با آن عاشقی را جور دیگر تجربه کرد.زیبایی دنیای بابا با رفقایش یکی از دیدنیترین دیدنی‌های زمان ماست و حرف هایشانشنیدنیترین حرف های زمان ما. چرخ های ویلچر می چرخد و صدای یکی در میان عصای زیر بغل یکی از رفقای بابا لابه لای صدای کپسول اکسیژن به سختی شنیده می شود وقتی به زمین می خورد. هر بار که رفقای بابا برای دیدنش می آیند و حرف هایشان از جا ماندن دم می زند به یاد این ابیات از فاضل نظری می افتم و مدام زیر لب می گویم: «تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران، که آسمان و زمین را به هم بیامیزی،خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد، وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی...»

url : http://www.isfahanziba.ir/node/72128

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی