ویژه نامه ها

اشتراک الکترونیکی روزنامه

CAPTCHA ی تصویری

شماره های پیشین

یک حکایت گوش کن ای نیک‌پی!

تاریخ درج : شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
تحلیل روان شناختی حکایتی از مثنوی

 شیوا رضایی / نویسنده و مددکار اجتماعی

مولوی به مثابه یک عارف وارسته که بر گنج آگاهی دست یافته و اصل انسانی بر  او آشکار شده،‌   از خویشتن واقعی ما خبر می‌آورد و در قالب داستان‌ها و حکایت‌ها، ما را  از هرچه که از بالندگی، تعالی، اصل و حقیقت وجودمان باز می‌دارد و در قفس تمایلات نفسانی، آموخته‌های شرطی و تقلیدی و آداب و رسوم غلط، زنجیر می‌کند،‌ آگاه می‌سازد و به برون شدن از توهمات، خودبیگانگی و حرکت به سوی آزادگی دعوت می‌کند.

حکایت مسجد مهمان کش

در اطراف شهر ری، مسجدی بود که هرکسی شب در آن می‌خوابید، صبح مرده آن را بیرون می‌آوردند. اهالی شهر بدون بررسی علت واقعی این اتفاق، در مورد آن، داستان پردازی می‌کردند:

هرکس گفتنی پَریان‌اند  تند

 اندرو مهمان کشان با تیغ کند

آن دگر گفتی که سحرست طلسم 

کین رَصد باشد عدوِّ جان و خصم

تا اینکه انسان شجاعی که آوازه‌‌ این مسجد را شنیده بود، وارد شهر شد:

تا یکی مهمان درآمد وقت شب 

کو شنیده بود آن صیتِ عجب

از برای آزمون می‌آموزد  

زانکه پس مردانه و جان سیر بود

گفت کم گیرم سر  و  اشکمبه ای

رفته گیر از گنج جان یک حبّه‌ای

و از اهالی شهر نشان این مسجد را پرسید، اهالی او را نصیحت کردند و از خوابیدن دراین مسجد بر حذر داشتند:

قوم گفتندش که هین اینجا مخسب

 تا نکوبد جان ستانت همچو کسب

که غریبی و نمی‌دانی زحال

کاندرینجا هرکه خفت آمد زوال

هرکه آن مسجد شبی مسکن شدش

نیم شب مرگ هلاهل آمدش

از یکی ما تا به صد این دیده‌ایم  

نه به تقلید از کسی بشنیده‌ایم

مهمان در جواب آنها گفت من از مرگ نمی‌ترسم و پشت پا به دنیا زده ام. حال من چون مرغی است در قفس که از میله‌های قفس، باغ و صحرا را می‌بیند و دائما در پی آزاد شدن است:

مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا 

چون قفس هشتن پریدن مرغ را

اهالی شهر ملامتش کردند که این کار در نظرت آسان است ولی در عمل دشوار است و خیلی‌ها این کار را انجام دادند و تباه شدند. مهمان در جواب نصیحت‌های بی شمار اهالی شهر:

گفت ای یاران از دیوان نیم 

 که ز لاحولی ضعیف آید پیَم

عاشقم من کشته قربان لا  

جان من نوبتگه طبل بلا

ای حریفان من از آنها نیستم  

کز خیالاتی درین ره بیستم

من چو  اسماعیلیانم بی حذر 

 بل چو اسماعیل آزادم ز سر

مهمان گفت: کسی نیستم که فکر و خیال مانع شود و از نیستی هم ترسی ندارم. سرزنش‌ها و تهدیدهای مردم، خللی در اراده او ایجاد نکرد و دلسردش نساخت و باوجود همه‌ ممانعت‌های مردم وارد مسجد شد:

آن غریب شهر سربالاطلب 

 گفت می‌خسبم در این مسجد به شب

نیم شب آواز با هولی رسید

کایم آیم بر سرت ای مُستفید

پنج کرت این چنین آواز سخت 

می‌رسید و دل همی شد لخت لخت

نیمه‌های شب صدای وحشتناکی در مسجد طنین انداز شد که‌ای کسی در اینجا خفته‌ای اکنون به سراغ تو می‌آیم. پنج بار این جمله را تکرار کرد. مرد با خودش گفت:

گفت چون ترسم این طبل عید  

تا دهل ترسد که زخم او را رسید

ای دهل‌های تهی بی قلوب  

قسمتان از عید جان شد زخم چوب

چونکه بشنود آن دهل آن مرد دید

گفت چون ترسد دلم از طبل عید

گفت با خود هین ملرزان دل کزین

مُرد جانِ بد دلانِ بی یقین

وقت آمد که حیدروار من 

 مُلک گیرم یا بپردازم بدن

برجهید و و بانگ زد کا کیا  

حاضرم اینک اگر مردی بیا

مرد با خودش گفت چرا من باید بترسم این تنها یک طبل تو خالی و تنها یک صدای موهم است و آسیبی به من نمی‌رساند و با صدای بلند گفت من از تو نمی‌ترسم و اگر راست می‌گویی بیا و جان مرا بگیر. 

ناگهان:

در زمان بشکست ز آواز آن طلسم  

 زر همی ریزید هر قِسم قِسم

ریخت چندان زر که ترسید آن پسر  

تا نگیرد زر ز پُری راه در

بعد از آن برخاست آن شیر عتید

تا سحرگه زر به بیرون می‌کشید

دفن می‌کرد و همی آمد به زر

با جُوال و توبره بار دگر

گنج‌ها بنهاد آن جانباز  از آن

 کوریِ ترسانی  واپس خزان

این زر ظاهر به خاطر آمده است 

 در دل هر کور دور  زر پرست

آن زری که دل ازو گردد غنی  

غالب آید بر قمر در روشنی

شمع بود آن مسجد و پروانه او

 خویشتن درباخت آن پروانه خو

پر بسوخت او را ولیکن ساختش 

 بس مبارک آمد آن انداختش

 این جان باز،  در برابر این مسجد  که همــــان قدرت‌های کـــــاذب و اندیشه‌های منجمدشده و وابستگی به عادت‌هاست، با ایمـــــان و شجاعت، ایستادگی می‌ورزد و از مرگ نمی‌هراسد. هرچند که عقل جزئی پندش می‌دهد که خود را به خطر نینداز و نفس با وسوسه ترس در دلش می‌اندازد، او شجاعانه در راه قدم می‌گذارد و به گنج بیکران معرفت و نه گنج ظاهری نائل می‌شود.پس از داستان همه ما دارای ترس‌های روانی هستیم که هیچ واقعیتی ندارند و مثل طبل‌های تو خالی، صدا و توهمی بیش نیستند.  باید به سوی ترس‌هایمان که مجازی و دروغین هستند حرکت کنیم، آن موقع آنها محو می‌شوند، نه اینکه بگذاریم آنها ما را احاطه کنند، حاکم وجود ما شوند و کنترل ما را در دست بگیرند. پس در اولین قدم باید از ترس‌هایمان آگاه شویم و بدانیم که آنها جزو  اصیل وجود ما نیستند و همگی ساختگی‌اند. زمانی که آگاه شدیم باید برای تحول و تغییر و کنار گذاشتن عادت‌ها، ایستادگی کنیم. منابع: دفتر سوم مثنوی معنوی/ حشمت الله ریاضی،  داستان‌ها و پیام‌های مثنوی/اندرو هاروی، شیوه‌ عاشقی.

url : http://www.isfahanziba.ir/node/103037

اصفهان زیبا را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

 

 

ضمائم روز

پیوست‌ها

  

 

 

بایگانی