جهان فقط به لطف فلسفه خودش را بر ما آشکار خواهد کرد

چرا به فلسفه نیاز داریم؟

در گفتگوهای روزمره حتماً این عبارات را شنیده‌ایم: «چه حرف‌های فلسفی‌ای؟»، «چقدر فیلسوف شدی!»، «فلسفی حرف نزن!» و عبارات مشابه دیگر. اما چرا در لحظاتی از زندگی فکر می‌کنیم که خودمان یا دیگران، حرف‌های فلسفی می‌زنیم؟ این فلسفی بودن اشاره به چه چیزی دارد؟ آیا لزوماً به معنای ادای سخنان پیچیده و مبهم است؟ آیا ممکن است کسی که فلسفه نخوانده باشد بتواند حرف‌های فلسفی بزند؟ آیا نظرات فلسفی هیچ فایده‌ و معنایی دارند یا فقط برای فضل فروشی و به قول معروف به خاطر ژست و ادا بیان می‌شوند؟ در اینجا می‌خواهیم به پنج سوال اصلی که عامه مردم درباره فلسفه و فلاسفه از خودشان می‌پرسند پاسخ دهیم.

چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

سوال اول: آیا برای فیلسوف شدن حتماَ باید کتاب‌های فلسفی بخوانیم؟ آیا امکان دارد بدون رجوع به تاریخ فلسفه خودمان بفلسفیم؟

 پاسخ: ای کاش می‌شد اما نمی‌شود. نه به دلیل این‌که انسان به خودی خود نمی‌تواند فلسفه‌ورزی کند بلکه به این خاطر که دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم پر از کلیشه‌ها و دگم‌های متفاوت است. ما گمان می‌کنیم خودمان فکر می‌کنیم اما در واقع این دیگران هستند که از خلال ما فکر می‌کنند. حتی شاید انسان‌های اولیه بیشتر از ما فیلسوف بودند. آن‌ها در مواجهه با مفاهیمی مانند مرگ، هستی، عشق، اخلاق و زیبایی به معنای واقعی کلمه تأمل می‌کردند، درست برخلاف ما. اگر بپذیریم که فلسفه با حیرت شروع می‌شود پس می‌توانیم این حقیقت را تایید کنیم که ما امروز به راحتی نمی‌توانیم فلسفه بورزیم چرا که در مواجهه با هیچ چیزی حیرت نمی‌کنیم. چرا حیرت نمی‌کنیم؟ زیرا برای هر پدیده‌ای هزاران جواب حاضر و آماده داریم. به همین دلیل برای فیلسوف شدن باید به تاریخ فلسفه رجوع کرد. نه به خاطر اینکه پاسخ دادن به دنیای اطراف را فرا بگیریم بلکه به این خاطر مهارت متحیر شدن را فرا بگیریم.

سوال دوم: آیا فراگیری فلسفه دشوار است؟ آیا حتماَ باید با زبان پیچیده و نامفهوم فلسفه‌ورزی کرد؟ آیا نمی‌شود با زبانی ساده و همه‌فهم حرف‌های فلسفی زد؟

پاسخ: متاسفانه نه، نمی‌شود. البته در تاریخ فلسفه فیلسوفانی وجود دارند که تا حدودی زبانی ساده و عامیانه دارند اما به طور کلی فلسفه‌ورزی بدون استفاده از مفاهیم پیچیده بسیار دشوار است. زبان فلسفی پیچیده و گنگ است چرا که جهان پیچیده و گنگ است و امکان ندارد که مقولات عظیمی همچون مرگ یا عشق را با زبانی ساده توضیح داد. احساسات و کیفیات بزرگ نیاز به زبانی بزرگ دارند. احتمالاً همه ما در محیط مجازی هر روز با جملات قصاری درباره زندگی و مرگ و اخلاق و زیبایی سروکار داریم. شاید از شنیدن این جملات انگیزشی سنگین یک لحظه به وجد بیاییم اما چند دقیقه بعد متوجه خواهیم شد که این جملات دم‌دستی به هیچ عنوان نمی‌توانند پیچیدگی زندگی را توضیح دهند. شب داخل اینستاگرام درباره مفاهیمی همچون اراده و خواست یک پست می‌گذاریم اما فردا صبح متوجه می‌شویم که اراده کردن چقدر سخت و ناممکن است. در این لحظه حتماً با خودمان می‌گوییم فلاسفه‌ای مانند نیچه و شوپنهاور شاید کمی! بیشتر از ما می‌دانستند که، به جای بیرون دادن یک جمله قصار تکراری، زندگی‌شان را وقف توضیح مفاهیم پیچیده‌ای مانند اراده و خواست کردند.

سوال سوم: آیا فلسفه یک تخصص است؟ آیا فیلسوف بودن یک حرفه است؟

پاسخ: متاسفانه امروز تبدیل به یک حرفه و تخصص شده است. در دوران قدیم فلسفه جزیی از زندگی بود و در زیست روزمره به کار می‌آمد اما در روزگار ما تبدیل به تخصص عده‌ای متخصص شده است. همانطور که فلاسفه‌ای مانند مونتنی یا نیچه می‌گویند فلسفه باید مرتبط و درون زندگی باشد و نه اینکه به یک کار حرفه‌ای تقلیل یابد. امروز ممکن است یک فیلسوف سر کلاس خود درباره فلسفه حرف بزند اما بعد از اتمام کلاس همه چیز را کنار بگذارد و به اصطلاح کتاب‌هایش را ببندد. تو گویی که برای فیلسوف بودن نیاز به یک اتاق جدا یا یک سالن کنفرانس به همراه چندین میکروفون و صندلی است. در حالی که تا پیش از دوران مدرن هرگز چنین باوری درباره فلسفه وجود نداشت. یونانی‌ها در میدان شهر کلاس‌های خود را برگزار می‌کردند و تلاش می‌کردند که دانش خود را در فضای عمومی به جوانان بیاموزند. به عبارت دیگر، فلسفه در آن زمان نوعی سبک زندگی بود اما در دوران ما به یک تخصص در کنار تخصص‌های دیگر تبدیل شده است. 

سوال چهارم: آیا با پیشرفت علم و تکنولوژی هنوز به فلسفه نیاز داریم؟ آیا با حضور علوم پیشرفته‌ای مانند عصب‌شناسی و فیزیک کوانتوم هنوز نیاز به خواندن فیلسوفان چند قرن پیش داریم؟

پاسخ: بله، حتی بیش از پیش به فلسفه نیاز داریم. علوم جدید شاید بتوانند به بعضی از پرسش‌های قدیمی فلسفه پاسخ بدهند اما هرگز نمی‌توانند نفس وجودی فلسفه را انکار کنند. علم مدرن نه تنها جایگزین فلسفه نیست بلکه در بیشتر موارد موجب تقویت و رشد فلسفه شده است. در واقع علم و فلسفه همانند دو خط متقاطع هستند که در بسیاری از نقاط همدیگر را قطع کرده و به یکدیگر یاری می‌رسانند. علم با اینکه به بسیاری از پرسش‌های انسان معاصر پاسخ می‌دهد اما قادر نیست بسیاری دیگر از ابهامات او را برطرف کند. به عنوان نمونه هیچ علمی نمی‌تواند درباره زیبایی، ادراک، دیگری، معرفت، وجود، شر، خیر و مفاهیم دیگر پاسخی بدهد. اگر این مسائل به صورت علمی حل و فصل می‌شدند که امروز دیگر تاریخ به پایان رسیده بود. به همین دلیل هنوز فلاسفه‌ای مانند سقراط و افلاطون، که هزاران سال پیش می‌زیستند، در بسیاری از موارد هنوز از ما بیشتر می‌دانند.

سوال پنجم: آیا فلسفه به کار می‌آید؟ چه فایده و کاربردی دارد؟

پاسخ: اگر بخواهیم طبق منطق سود سرمایه‌داری پاسخ بدهیم باید بگوییم فلسفه به هیچ دردی نمی‌خورد. با فلسفه نه ثروتی می‌اندوزیم و نه پولی به جیب می‌زنیم، حتی ممکن است آینده خودمان را هم خراب کنیم و آدم منزوی یا بداخلاقی بشویم. اما اگر بخواهیم پاسخی عمیق‌تر و «فلسفی‌تر» به سوال فوق بدهیم باید بگوییم در زندگی هیچ چیزی همانند فلسفه به درد نمی‌خورد. این جهان بزرگ، شگفت و رازآمیز تنها به لطف فلسفه خودش را بر ما آشکار خواهد کرد. ما به این زندگی پرتاب شده‌ایم اما هرگز از خودمان نپرسیده‌ایم در این دنیا چه کار می‌کنیم؟ هنوز نمی‌دانیم که وجود داشتن چه معنایی دارد و هنوز پی نبرده‌ایم که چرا از یک گل یا یک سمفونی لذت می‌بریم؟ این فلسفه است که ما را با این پرسش‌های مهم و حیاتی مواجه می‌کند. البته هیچ پاسخ قطعی و مشخصی به آن‌ها نمی‌دهد بلکه تنها امکان فکر کردن به جهان و حیرت زده شدن را برای ما فراهم می‌کند. فلسفه رازهای جهان را افشا نمی‌کند بلکه جهان را در رازآمیز بودنشان بر روی ما می‌گشاید.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.