سینما در مسیر امانت‌داری از تاریخ

فیلم «سیانور» بازگوکننده اختلاف‌ها میان چهره‌های کلیدی سازمان مجاهدین مانند تقی شهرام و مجید شریف‌واقفی است

سیانور فیلمی به کارگردانی بهروز شعیبی، نویسندگی مسعود احمدیان و تهیه‌کنندگی سید محمود رضوی محصول ۱۳۹۴ است. داستان فیلم برگرفته از روایات رسمی دولت ایران از وقــایــع درونــی سازمان مــجــاهــدیــن خــلق ایــران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ است. این فیلم بازگوکننده اختلاف‌ها میان دودسته در سازمان مجاهدین خلق و درگیری میان چهره‌های کلیدی آن مــانــنــد تــقــی شهرام، مرتضی صمدیه‌لباف و مجید شریف‌واقفی در متن یک داستان عاشقانه نافرجام است.

پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

پایان یک سکوت طولانی!

داستان سیانور در دهه ۱۳۵۰ می‌گذرد و محور اصلی آن زندگی عاشقانه یک زوج است که در آن دوره زمانی به تصویر کشیده می‌شود. بعد از پایان یک سکوت طولانی، امیر (پدرام شریفی) و هما (هانیه توسلی) پس از مدتی یکدیگر را می‌یابند؛ درحالی‌که یک انتخاب بیشتر ندارند: سیانور یا زندگی! هما سیانور را انتخاب می‌کند. البته درام عاشقانه فیلم به اینجا ختم نمی‌شود؛ چراکه باز عشق نافرجام دیگری را در فیلم شاهد هستیم که به دلیل مسائل ایدئولوژیکی به خیانت بدل می‌شود: ارتباط مجید شریف‌واقفی (بهروز شعیبی) و لیلا زمردیان (بهنوش طباطبایی) در رابطه زن و شوهری که به سازمان مجاهدین خلق وابسته هستند. نویسنده قصد دارد در دل چنین ارتباطات عاشقانه‌ای به موضوع اصلی فیلم اشاره‌هایی داشته باشد.

زنان قربانی و کپسول ایدئولوژیک

فیلم سیانور به بخشی از تاریخ معاصر ایران برمی‌گردد که در اواخر دوران پهلوی دوم به وقوع پیوسته است. قبل از شروع بحث درباره مسائل فنی و روایت فیلم لازم دانسته تا نقش و تأثیر سینما در بازنمایی تاریخ معاصر ایران راکمی مرور کنیم؛ چراکه سینما به‌مثابه تاریخ تصویری و شفاهی است که برای نسل‌های بعدی امانت‌داری می‌کند، در این میان در دو بخش به تصویرگری درباره اتفاق‌ها و رویدادهای تاریخی می‌پردازد: یکی، سینمای مستند و دیگری، سینمای داستانی. در مستند همه‌چیز با توجه به وقوع تاریخی بازگو و به نمایش درخواهد آمد. البته این نوع سینما  فاقد عناصر روایی و نمایشی مانند داستان، قهرمان، گره، حادثه، نقطه اوج و غیره است؛ درصورتی‌که سینمای داستان‌گو عناصر ذکرشده را دارد و علاوه بر موضوع‌های عنوان‌شده از مفهومی به نام «زیبایی‌شناسی» بهره می‌جوید که آهنگی در دل روایت فیلم است و همانا مجموعه مناسبات داستان منتج به پدیدآمدن «درام» می‌شود. البته مورد سوم دیگری هم وجود دارد: فیلم‌های شبه‌مستند یا « مستند ساختگی» که در تعریف آن باید گفت: گونه‌ای فیلم یا برنامه تلویزیونی است که در آن رویدادها به‌صورت ساختگی اما در قالب مستند و غیرداستانی ارائه می‌شود.
این ژانر با به‌کارگیری عناصر و صحنه‌های غیرواقعی، اما با ظاهر مستند واقعی، به بیان و تحلیل مسائل و رویدادهای موردنظر کارگردان می‌پردازد. به هر شکل سینمای داستانی در ایران به دو بخش قبل از سال 57 و بعدازآن که دوران انقلاب اسلامی است، برمی‌گردد.
شکوفایی این نوع سینما در ایران به بعد از انقلاب برمی‌گردد که به‌صورت سریال،‌ شاهدانعکاس مسائل تاریخی در میان تصاویر متحرک در قاب تلویزیون بودیم؛ اما سینما هم بیکار ننشست و در بازنمایی این مهم به ساخت آثاری اقدام کرد که موضوع‌های سیاسی در آن‌ها به کار رفته بود. درمیان کل آثار ساخته شده، چه قبل و بعد از انقلاب، نام فیلم‌های «گوزن‌ها»، «آشغال‌های دوســـت‌داشــتــنــی»،«سیانور»، «امکان‌های مینا» و «ماجرای نیمروز 1 و 2» به چشم می‌خورند که درباره سازمان مجاهدین خلق ساخته شده‌اند. باتوجه به تغزل و شکل زیبایی‌شناسی که ذکر شد، آثار برای اینکه بیشتر شکل زندگی‌نامه‌ای داشته باشند، می‌بایست از شکل مستندگونه خارج می‌شدند تا بتوانند در امر همراه‌کردن مخاطب موفق باشند. در آثار ساخته‌شده با توجه به کم‌بودن آثار، قضاوت زیادی نمی‌توان داشت؛ اما در اغلب فیلم‌های ساخته‌شده، سازندگان با «محوریت زنان» فیلم‌های خود را ساختند؛ چراکه در سازمان مجاهدین به‌شدت زنان دستمایه‌ای برای زدودن عواطف انسانی، روح زنانگی و مادرانگی آن‌ها بوده است و گویی از آن‌ها همیشه در جهت منافع و اغراض نفسانی خود سود جسته‌اند.
در بیشتر مستندهای ساخته‌شده از «اردوگاه اشرف» به این قضیه اشاره شده است. فیلم «سیانور» با چنین هسته مرکزی قصد داشته قربانی‌شدن زنان وابسته به سازمان را به تصویر بکشد که همه چیز خود (مادر بودن، همسر بودن، آزاد بودن و نجابت خود) را بدهند و آنچه مطالبه می‌کنند، تباهی محض باشد. هانیه توسلی که در نقش «هما اعتمادی» هنرآفرینی کرده درباره زنان وابسته به سازمان مجاهدین می‌گوید: اولین کاری که برای درک شخصیت می‌کنم این است که خود را جای آن شخصیت می‌گذارم. کتاب‌هایی از بانوان زندانی در قبل از انقلاب را مطالعه کردم. آن‌ها آرمانی داشتند که برای رسیدن به آن حاضر بودند جانشان را بدهند.

شخصیت‌های تاریخی «سیانور»

 در شروع فیلم متنی را با این عنوان شاهد هستیم: «پس از سرکوب قیام 15خرداد1342 تمامی راه‌های مخالفت مسالمت‌آمیز با رژیم مسدود شد. اواخر دهه چهل شمسی در ادامه مبارزات مردمی، گروه‌های چریکی تشکیل و مبارزه مسلحانه به اوج خود رسید. شهریور 1350 ساواک با گستردن تورهای پلیس تعداد زیادی از سران این گروه‌ها را دستگیر و بیشتر آن‌ها را به جوخه اعدام سپرد. در این میان، سازمان مجاهدین خلق، بنا به تصمیم برخی از اعضای کادر مرکزی جدید دچار تغییر ایدئولوژیک شد. آن‌ها در 1353 با گرایش به مارکسیسم، اعلام کردند از خط‌مشی اعتقادی خود (تفکر اسلامی) فاصله گرفته‌اند.» در همین ابتدا با کدی که فیلم به مخاطب می‌دهد، متوجه می‌شویم با یک «اتفاق تاریخی» که در واقعیت رخ داده، مواجهه خواهیم داشت: «تقی شهرام» فردی است که به تنهایی می‌توانست سوژه‌ای برای یک فیلم سینمایی باشد. هرچند فیلم تلاش می‌کند از ترور ظالمانه او نسبت به مجید شریف واقفی پرده بردارد، کماکان در پرداخت این شخصیت به دلیل زیادبودن سوژه‌ها صرف‌نظر و به چند پلان خلاصه می‌کند. او از رهبران
شاخه مارکسیسم، لنینیسم سازمان مجاهدین خلق ایران و عامل تغییر ایدئولوژیک و انشعاب سازمان در 1354 است. این شاخه بعد از انقلاب به نام سامان پیکار به مبارزه ادامه داد. در فیلم، بخش کوتاهی از زندگی او را مشاهده می‌کنیم. از سوی دیگر، «مرتضی صمدیه‌لباف» و «مجید شریف‌واقفی» افرادی هستند که در  رده بالایی از سازمان قرار داشتند؛
اما باتوجه به مواضع تقی شهرام نتوانستند با آن‌ها همراه باشند. لیلا زمردیان (همسر شریف‌واقفی) که در مرگ فجیع او نقش داشت، از دیگر شخصیت‌هایی است که در فیلم به آن پرداخته شده است. «بهنوش طباطبایی» درباره این کاراکتر گفته است: این مقطع زمانی از انقلاب برای من بسیار جذاب بود. نام لیلا زمردیان را نمی‌شناختم. تحقیقات میدانی بسیاری درباره او انجام دادیم. دوست ندارم فرصت ایفای نقش شخصیت‌های این‌گونه تاریخی را از دست بدهم. همچنین وحید افراخته از دیگر شخصیت‌های فیلم، در کشتن مجید شریف‌واقفی نقش به‌سزایی داشت که «حامد کمیلی» نقش او را ایفا کرد. کمیلی درباره این شخصیت گفته است: وحید افراخته یکی از سخت‌ترین نقش‌هایی بود که تا به حال ایفا کردم؛ زیرا تعریف تاریخی این شخصیت مشخص است و از طرف دیگر من به‌عنوان بازیگر باید به این شخصیت حق می‌دادم. من با سازمان منافقین از طریق سریال «پروانه» آشنایی داشتم؛ اما وقتی نام وحید افراخته پیش آمد، جلساتی را برگزار کردیم تا به حدی که بتوانم به شخصیت نزدیک شوم.

گسست در روایت فیلم

فیلم با ترور آمریکایی‌ها شروع می‌شود که باتوجه به حادثه محرک داستان آغاز مناسبی به‌نظر می‌رسد و به صحنه دفاعیه «امیر فخرا» در مقابل استادان دانشگاه پیوند زده می‌شود. نکاتی که افرا در قالب دیالوگ به آن اشاره دارد، تعریفی از چریک‌ها در آن دوران است. نکته بعدی، معرفی مهدی هاشمی، بازپرس خشن ساواک، است. هرچند این بازیگر نام‌آشنا در هنرمندی خود خبره است، اما انتخاب او به‌عنوان چنین کاراکتری سؤال‌برانگیز است؛ چرا که نوعی کمدی درون این شخصیت نهفته است که جدیت او را خیلی قابل‌باور نمی‌دارد. افرادی دستگیر شده‌اند؛ اما عاملان ترور آمریکایی‌ها نیستند، بلکه فیلم به دستگیری «صمدیه لباف» اشاره دارد. پرش‌های مکرر فیلم برای شناساندن آن‌ها به مخاطب از انسجام قصه می‌کاهد؛ به‌طورمثال، «امیر افرا»
در فیلم به‌سمت کافه‌ای می‌رود. دوربین فردی را نشان می‌دهد که از همکاری با سازمان خسته شده و کنار گرفته است (کامران فاتحی) و باز در نمایی دیگر نوبت به دستگیری عوامل ترور آمریکایی‌ها می‌رسد که به‌شدت باسمه‌ای و دم‌دستی با دیالوگی که گفته می‌شود «این دوتا مشکوک هستند» به دستگیری آن دو می‌انجامد؛ بعد از آن ورود نفت‌فروش به خانه‌ای که هما و لیلا در آن پنهان شده‌اند، منجر به انفجار و تیر اندازی به سوی آن‌ها می‌شود. نمای بعدی فیلم همان شب است. زنی به سمت افرا می آیدکه تیر خورده است و به او می‌گوید: «اگر جایی رو داشتم نمی‌اومدم پیشت؛ گلوله تو بدنمه، خودت درش بیار.» و او به درآوردن گلوله مشغول می‌شود. در همان سکانس، امیر فخرا کیف زن را بررسی و بسته سیانور را پیدا می‌کند. این دومین مواجهه مخاطب با سیانور است. فلش‌بک خاطره آشنایی امیر فخرا با زن گلوله خورده را می‌بینیم که همراه دوستش لیلا وارد کافه‌ای می‌شوند که ظاهرا تولد بازپرس جوان آغاز این آشنایی بوده است.
قرارملاقات در مقابل سینما به شروع عشق این دوحکایت دارد. ارجاع به فیلم «پستچی» داریوش مهرجویی و فیلم «صادق کرده» ناصر تقوایی که اشاره به سینمای روشنفکرانه دارد، در این سکانس مطرح می‌شود؛ البته خیلی کارکرد مناسبی متناسب با پرش‌های داستانی ندارد. شب در مقابل سینما دختر حاضر نمی‌شود؛ و این عشق نافرجام امیر و هنگامه (هما اعتمادی) است. هنگامه دلیل نیامدنش را چنین توجیه می‌کند: «باید بین تو و سیانور یکی را انتخاب می‌کردم» که در پایان‌بندی فیلم باز شاهد چنین روایتی هستیم.
در سکانس دستگیری «وحید افراخته» در مواجهه بازپرس از «تقی شهرام» در این سکانس پرده برداشته و از «مجید شریف‌واقفی» و «صمدیه‌لباف» در فیلم نام برده می‌شود. پیش‌آگهی این سکانس اشاره به اعتراف «وحید افراخته» مبنی بر لودادن هنگامه است که به تصویر امیر فخرا سنجاق می‌شود (مخاطب می‌داند که آن‌ها رابطه دارند؛ ولی در فیلم بازپرس بی‌اطلاع است. نحوه روایت دانای کل است).
باز فلش‌بک و همان کافه که قبل از ورود امیر برای تبریک، به گفت‌وگوی لیلا با هنگامه می‌پردازد و از رابطه تشکیلاتی «کامران فاتحی» صحبت می‌شود . سکانس بعدی که باز همان منزل امیر در شب تیرخوردن هماست، به کامران اشاره می‌شود که همانا همسر هما بوده و حالا دختر کوچکی دارند. کامران را در همان صحنه‌های ابتدایی دیده بودیم که امیر به سراغش، به‌عنوان یکی از افرادی که از تشکیلات جدا شده، رفته بود. باز به سراغ مرتضی صمدیه لباف با نام سازمانی ایمان ثقفی می‌روند و بعد از شکنجه او به‌وسیله بازپرس، به چگونه تیرخوردن او می‌پردازد که توسط افراخته صورت می‌پذیرفته است. بعد از شلیک به او موسیقی نواخته می‌شود؛ ولی مخاطب همچنان خود را از فیلم جدا می‌داند و با نواختن موسیقی هم درامی خلق نمی‌شود؛ چراکه تا اینجای داستان پرش‌های زیادی را مشاهده کرده است. حال نوبت ورود شریف‌واقفی به داستان است که در سینما اتفاق می‌افتد. معرفی لیلا بر سر شام با دو سوژه اصلی فیلم، نشان از جدایی ایدئولوژیکی آن‌ها دارد. نهایتا نفر بعدی که باید وارد داستان شود «تقی شهرام» است که لیلا به سراغش می‌رود.
او با این دیالوگ به مخاطب شناخته می‌شود: «مذهب تا زمانی مفیده که مانع مبارزه نباشه.» این دیالوگ تقی شهرام است که با بازی خوب «فرزین صابونی» همراه است. اما اگر مخاطب تاریخ نداند، فیلم به‌سختی می‌تواند روش‌های فکری او را برایش تبیین کند؛ چون فرصتی برای این کار ندارد. در صحنه بعد؛ باز دوربین به اتاق هنگامه و امیر فخرا می‌رود که با موسیقی ویگن همراه است. با تمام تلاش نویسنده برای ایجاد فیلمی عاشقانه، همچنان عشق در این فیلم محلی از اعراب ندارد و در آخر، صحنه ترور «شریف واقفی» که درست نحوه قرارگیری او بین دو نفر ترورکننده مشابه ترور صمدیه لباف است، باران و لحظه تیرخوردن او بر حس هم‌ذات‌پنداری مخاطب تأثیری ندارد؛ چون به دلیل ازدیاد پلان‌ها و نحوه روایت همچنان تکلیف خود را نمی‌داند و نویسنده فرصت عمق پیدا کردن ارتباط مخاطب با شخصیت‌ها را ایجاد نمی‌کند؛ چون می‌خواهد به همه چیز در فیلم اشاره کند.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.