تاریخ اشک‌ها

سه برش از یک کتاب

آنچه می‌خوانید سه برش از کتاب «تاریخ اشک‌ها» است که چند سالی است مشغول گردآوری و نوشتنش هستم، اثری که از آغاز، دوست عزیز زنده‌یادم محمود نیکبخت در جریان نوشتنش بود و گاهی بخش‌هایی از این را برایش می‌خواندم و اتفاقا دو هفته پیش که آخرین بار (با تلفن) با او حرف زدم سراغش را گرفت و گفت حیف است که همین طور بماند و سرانجام پیدا نکند.در این یک سال و نیم گذشته ما فقط با تلفن در تماس بودیم. همه احتیاط‌های لازم را انجام می‌دادیم غافل از آنکه مرگ همیشه از دری وارد می‌شود که اصلا فکرش را نکرده‌ای. ترفندهای زیادی در آستین دارد. فقط کاش محمود بود و این‌ها را می‌خواند. یعنی این خواسته زیادی است؟

سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰

«اینجا و آنجا، بر درختان چند برگی مانده و من اغلب اندیشناک در برابر آن‌ها می‌ایستم. غرق تماشای برگی می‌شوم و به آن دل می‌بندم. وقتی که این برگ اسیر باد می‌شود، تمام تنم به لرزه می‌افتد. اگر این برگ بیفتد، افسوس، امید من نیز بر باد خواهد رفت.»1
اما (باز هم این امای لعنتی) خواهی‌نخواهی این برگ می‌افتد. (آخرین برگِ داستان او هنری را که یادتان هست؟) و تو نمی‌دانی چه کنی.
در سوگ این آخرین برگ می‌گریی. «چندان گریستم که هرکس بر گذشت در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جو‌ست؟»
(جمله منسوب به حافظ به نقل شرفنامه مینوی).
 می‌گریی و سبک می‌شوی. از قدیم گفته‌اند: «مگر اشک چقدر وزن دارد که با جاری‌شدنش این قدر سبک می‌شویم؟»
این اشک‌ها سابقه‌ای طولانی و قدیمی دارند و در زبور آمده است که از «عادات قدیم رومانیان باشد که اشک عزاداران را در شیشه جمع کرده در قبور اموات می‌گذراند تا دلالت نماید بر آنکه زندگانی خویشان و اقربای میت از مرگ او بسیار تلخ‌تر است و حزن و اندوه ایشان به‌غایت شد.»(از قاموس کتاب مقدس)
این اشک گرچه سه حرف بیشترندارد، اما خیلی حرف دارد و بالاخره کسی باید سرگذشتش را بنویسد. رولان بارت در کتاب سخن عاشق به نقل از شوبرت می‌پرسد: «تاریخ اشک‌ها را چه کسی خواهد نوشت؟ ما در چه جوامعی، در چه دوره‌هایی گریسته‌ایم؟ از چه زمان مردان و (و نه زنان) دیگر نگریسته‌اند؟ چرا در برخی برهه‌ها، «حساسیت» به «احساساتی‌گری» تعبیر شد؟ انگاره‌های مردانگی در حال تغییرند: یونانیان نیز همچون تماشاگران قرن هفدهمی ما در تماشاخانه‌ها بسیار می‌گریستند. به نظر میشله، لوئی از این در رنج بود که از موهبت اشک‌ریختن بی‌بهره ماند؛ و یک بار که احساس کرد اشک آرام و آهسته بر صورتش جاری می‌شود «به نظرش این اشک‌ها نه‌تنها برای دل که برای زبان نیز مطبوع و آرامش‌بخش بودند.» (به همین نحو: در سال 1199، راهب جوانی عازم صومعه سیسترسیان شد تا از برکت اشک‌های ساکنان آن، موهبت اشک‌ریختن را به دست آورد.»2
از اشک سخن می‌گوییم که در زبان فارسی به معنای قطره آب، سرشک، قطره آب چشم است و در زبان انگلیسی tear را برایش دارند که با tear (پاره‌کردن) هم‌ریشه است و هر دو از teron  (انگلیسی میانه ) گرفته شده‌اند (به معنای سوختن و نابودکردن). آب چشم که از سوز دل برمی‌آید، ‌می‌سوزاند و فرومی‌افتد. به قول پروین اعتصامی:
اشک طرف دیده را گردید و رفت
                                                    اوفتاد آهسته و غلتید و رفت
بر سپهرتیره هستی دمی
                                چون ستاره روشنی بخشید و رفت
من چو از جور فلک بگریستم
                                          بر من و بر گریه‌ام خندید و رفت
اشکی که به نظر اعتصامی می‌تواند به سفر برود (شعر بالا سفر اشک است.) یا کسی را در خود غرق کند؛ نمونه‌اش آلیس در سرزمین عجایب که دخترک آن‌قدر کوچک شد که به اندازه یک موجود چندسانتی درآمد و آلیس از این کوچک‌شدن دائم گریه می‌کرد ودور و برش استخری از اشک درست شده بود. استخری از اشک تجسم غریبی است و اشک به معنای باران هم هست. (فرهنگ سروری) و همین طور «نمی که بر گیاه و به زمین نشیند» (فرهنگ اسدی). اشک گیاهان و پرندگان. ربکا سولنیت جستاری خواندنی نوشته است با عنوان «شاپرک‌ها از اشک پرندگان خواب‌رفته می‌نوشند.»3 این شاپرک‌ها در جزیره ماداگاسکار زندگی می‌کنند و از اشک پرندگان تغذیه می‌کنند. اشک یکی غذای دیگری است. به قول نویسنده مقاله «می‌توانی اندوه را بنوشی. اشک‌هایت گواراست»، پرنده روی درخت خوابیده و از همه جا بی‌خبر شاپرک‌ها اشک‌هایش را می‌نوشند و به زندگی‌شان ادامه می‌دهند. هم‌زیستی عجیب و خیا‌ل‌انگیزی است.
و البته دستمال‌های اشکی هم هستند. اشکی سرازیر می‌شود و دستمالی آن را پاک می‌کند و اشک بر دستمال خشک می‌شود و آثاری از آن باقی می‌ماند. این دستمال‌ها چنان متنوع و زیادند که مطلب مستقلی را می‌طلبند، فعلا به یاد بیاوریم همه آن دستمال‌های اشکی آنا اخماتووا، شاعر بزرگ روس را که روزهایی را پشت در زندان مسکو برای دیدار پسرش گذراند و چه اشک‌ها که نریخت و بالاخره پسرش به دست مأموران استالین اعدام شد.
خاطره‌ای هم آقای عطرفروشی برای خود من تعریف کرد که مادرش سکته کرد و در بیمارستان بستری بود و فقط با باز و بسته‌کردن چشم‌هایش حرف می‌زد (می‌گفت آره یا نه) و دائم اشک می‌ریخت و پسر (همین آقای عطرفروش) با دستمالی اشک‌های مادرش را پاک می‌کرد و دستمال را گذاشته بود در جیب روی قلبش.
از اشک اشیا هم سخن گفته‌اند. Acrimae reum یا (عبارت لاتینی به معنای اشک اشیا).
این گفته ویرژیل در کتاب انه‌اید (کتاب اول، سطر 462) است. به نظر ویرژیل اشیا هم اشک دارند و از پیری خود و ازدست‌رفتن صاحبانشان می‌گریند. مثلا میز تجارتخانه پدرم که پس از رفتنش در گوشه اتاقی در خانه‌مان بود و حال خوبی نداشت و کسی از آن استفاده نمی‌کرد و به‌درد کسی نمی‌خورد. به آن دلبستگی داشتیم؛ اما به کار بچه‌ها نمی‌آمد. بدجوری نگاه می‌کرد. کسی حرفی نمی‌زد اما اضافی بود. بالاخره این مشکل به دست با کفایت مادر حل شد و روزی که هیچ‌کدام ما در خانه نبودیم به کسی گفت بیاید آن را ببرد. کسی به روی خودش نیاورد. گرچه همه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده اما هیچ‌کدام حرفی نزدیم.
و سرانجام از گریه بدون اشک هم باید حرفی بزنیم. دوستی داری، رفیقی خیلی نزدیک. حالا آن دیگری دیگر نیست. یکی از معانی دوستی همین است که بدانی روزی می‌آید که یکی از شما می‌رود. اینکه فعلا هست آن دیگری غایب را (یک صندلی به‌جای فلان دوست) با خود به همه جا می‌برد، به‌جایش می‌بیند و می‌خواند و همه کارهایی را می‌کند که آن دیگری دوست داشت جایش را خالی کند. این هم نوعی گریستن، بدون اشک است. جایش خالی است دوست من.

1. گفته شوبرت به نقل از رولان بارت، سخن عاشق، ترجمه پیام یزدانجو، نشر مرکز، 1383، صفحه 217.
2. همان، صفحه 239.
3. برای ترجمه فارسی‌اش بنگرید به نشریه شبکه آفتاب، شماره 54، دی ماه 1399.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.