اصفهانی که در رؤیای دیولافوا بود

گردشگر فرانسوی چه روایتی از اصفهان قاجاری داشته است؟

در اواسط دوران قاجار، در زمان حکمرانی ناصرالدین شاه و حکومت پسرش ظل‌السلطان، بر اصفهان زن و شوهری فرانسوی برای مدت یک ماه گذارشان به اصفهان افتاد. شوهر این زن امتیاز اکتشاف از آثار تاریخی خوزستان را از دولت گرفته بود. ماجرای حضور آن دو نفر در اصفهان این بود که در سال 1881 م/ 1298 ق مارسل دیولافوای فرانسوی، که مهندس راه آهن این کشور بود، برای انجام مطالعاتی در سبک معماری ساسانی راهی ایران شد. او از راه قفقاز و آذربایجان وارد ایران شده، پس از عبور از شهرهای بین راه، به تهران رسید.

یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰

 مدتی بعد رو به سوی جنوب رفت، پس از گذر از قم و کاشان، خودش را به اصفهان رساند. در این شهر مدتی مهمان هم‌کیشان ارمنی بود، تا این‌که خط جنوب را پیش گرفته، از شیراز راهی بوشهر شد. در آنجا سوار کشتی شده به خطه خوزستان پا گذاشت؛ جایی که در شهرهای مختلف آن به مطالعات و کاوش‌های باستان‌شناسی خود مشغول شد. در این میان سری نیز به بین‌النهرین زد. سرانجام بعد از ماه‌ها کار از طریق خلیج‌فارس و دریای سرخ به فرانسه بازگشت. در این سفر طولانی همسرش «ژان» نیز همراه او بود که کار نوشتن سفرنامه را انجام داده است. نگاه این زن به ابنیه، شهرها و آدم‌ها شاید آن دقت مهندسی را نداشته باشد؛ اما به دلیل نگاه زنانه و رمانتیک در خور توجه است. البته همین امر امتیاز این سفرنامه محسوب می‌شود. مادام ژان دیولافوا، به آسانی می‌توانست به‌اندرون بزرگان و حکام راه یافته، با زنان آنان معاشرت کرده و به این طریق دنیای مجهول و مبهم زنانه و اندرون‌های قاجاری را اندکی به روشنایی آورد. حتی او در جلفا که سکونت داشت شاهد یک عروسی هم بود. عروسی‌ای که خود او دعوت شده و چندین صفحه از آداب و رسوم مردم جلفا راجع به عروسی را بیان می‌کند. دو کتاب «ایران کلده و شوش» و همچنین «خاطرات کاوش‌های باستان‌شناسی شوش» یادگار این سفر و به قلم این خانم نوشته شده‌اند. خوشبختانه هر دو ترجمه شده و توسط انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسیده‌اند.

اصفهان در اولین نگاه دیولافوا

وقتی دیولافوا کاشان را به سمت اصـفـهـــان تــــرک کرد در ذهنش آن اصفهانی موج می‌زد که در سفرنامه‌های کسانی مانند شاردن خوانده بود. پس یک شهر رؤیایی را در ذهن مجسم می‌کرد. وقتی کاروان کوچک آن‌ها بیابان‌های کاشان را پشت سر نهاد و دیوارهای اصفهان را از دور دیدند، او پیش خود چنین می‌گفت «اکنون به شهر زیبای اصفهان نزدیک شدیم یعنی همان اصفهانی که نصف‌جهان و زیباترین زیبایی‌های روی زمین است.» (ص 229) اما با ورود به حصار شهر، اصفهان آن چیزی نبود که می‌پنداشت «بالاخره به دیوارهای شهر نزدیک شدیم و از دروازه و خندق عبور کردیم. من ناگهان مانند اشخاص حیرت‌زده بی‌اختیار توقف کردم و نظری به خرابه‌های اطراف آن انداختم و به غفلت خود پی بردم و آن وجد و سروری که در من ایجاد شده بود، تبدیل به یأس و اندوه گردید زیرا مشاهده کردم که در ویرانه غارت‌شده‌ای وارد شده‌ام. کوچه‌ها همه تنگ و پر از کثافات است. در طرف راست و چپ بازارهای ویرانه‌ای است که همه خالی از سکنه مانده ودیوارها در شرف خرابی هستند.» (دیولافوا، 1371، ص 229) این تصویری است که دیولافوا وقتی از دروازه طوقچی، که دروازه شمالی شهر بود، وارد شهر شد برای ما ثبت و ضبط کرده است. او به محله بعدی می‌رسد؛ جایی که ما به روشنی در می‌یابیم چرا آثار تاریخی شهر، که بیشتر خشت وگلی بودند، به سرعت از روی زمین محو می‌شدند «به محله دیگری وارد شدیم که در ویرانی نظیر محله اول بود. دهقانان خاک این خانه‌های خراب را که کمی شوره دارد بر الاغ‌ها بار کرده و برای قوت دادن به مزارع می‌برند و خلاصه آن که نصف‌جهان و پایتخت شاهان عظیم‌الشأن صفوی ویران شده و جای قصور و عمارات عالیه را مزارع گرمک وخیار اشغال کرده است.»(229)
آنچه دیولافوا از اصفهان تصور می‌کرد، مربوط به عصر طلایی صفوی بود، در حالی که اصفهان از آن روز تا عصر ناصرالدین شاه، روزگار بسیار تلخی را گذرانده بود. جنگ‌ها و مناقشات داخلی از یک سو و قحطی بزرگ سال 1288 ق از سوی دیگر رمق اصفهان را گرفته بود. بدتر از همه دوران حکمرانی شاهزاده ظل‌السلطان، همچون آفتی به جان اصفهان و آثار تاریخی آن افتاده بود.
دیولافوا غمگین و مبهوت بر اسب می‌راند تا بازار و بافت مسکونی را طی کرده به چهارباغ رسیدند. خوشبختانه ورود به خیابان مصفای چهارباغ کمی از ناامیدی او کم کرد «من حیران و مبهوت در فکر مقدرات عجیب‌وغریب و تصادفات روزگار بودم و با خیالات فلسفی راه می‌پیمودم که یک دفعه چشمم روشن شد و منظره دلگشای خیابان چهارباغ در نظرم پدیدار گردید... خیابان چهار باغ در طول سه کیلومتر امتداد دارد. خیابان مرکزی محل عبور پیادگان است و سطح آن سنگ‌فرش و دارای مجرای آبی است که به یک رشته حوض‌های بزرگ و کوچک آب می‌رساند.»(229) دیدن چهارباغ نور امید را در دل او زنده کرد.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.