داستان اصفهان

به بهانه درگذشت بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی اصفهان
روایت «ندا معتمدی» از شبی که خانه‌شان با بمباران صدام ویران شد
آب در مادی نیاصرم جاری است

یک مرثیه نیم‌سروده

به بهانه درگذشت بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی اصفهان

بهانه این یادداشت درگذشت تلخ بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی سه دهه اخیر اصفهان است. مرگ او ناگهانی و ناباورانه بود. اما هدف این یادداشت صرفا پرداختن به چگونگی مرگ او نیست؛ چراکه پیش از این، چنین مرگ‌های ناباورانه‌ای در فضای ادبی اصفهان بازهم داشته‌ایم؛ روزبه فقیرزاده، رضا رحیمی و عبدالله شاه‌سیاه از این جمله‌اند. همه امیدمان این است که آخرین باشد. یقین مرگ از هرچیز دیگر به ما نزدیک‌تر است و ما «شکاریم یک سر پیش او» و اعتراضی به آن نیست. این یادداشت نیز اختصاص به یک فرد ندارد.

حاشیه زاینده رود یا ساحل سِن (3)

«دیروز عصری برای گردش در حاشیه رودخانه از حوالی مدرسه چهارباغ حرکت می‌کردم. بدیهی است در هنگام عصر در خیابان چهارباغ، آلات نقاله مخصوصا درشکه در ایاب و ذهاب است و در هر درشکه کرایه، شاید در ده، شش تا حامل زنان می‌باشد. بر حسب تصادف در طول خیابان چهارباغ قبل از انحراف به طرف جاده کنار رودخانه زاینده‌رود، چندین درشکه متعاقب یکدیگر مملو از زنان ایرانی را دیدم» (اخگر، شماره 245، آذرماه 1308 شمسی).

خاک و خون در چهارباغ‌خواجو!

روایت «ندا معتمدی» از شبی که خانه‌شان با بمباران صدام ویران شد

چهارباغ خواجو، بعد از خیابان منوچهری، کوچه‌ای به نام کوچه جعفری قدیم، پلاک دوم، خانواده معتمدی ساکن هستند. یک ماه بیشتر نیـــســت که بـــه این خانه آمـــده‌انـــد. پـــدر، مـــحـــمـــدابراهیـــم معتمدی، معمار و خیر مدرسه‌ساز و مادر مهیندخت همتی صاحب هفت دختر هستند. مادربزرگ مادری هم با آن‌ها زندگی می‌کند. چند روزی به پایان سال 66 باقی نمانده، چهاردهم اسفند، پدر آجیل شب عید را خریده است، دور هم جمع شده‌اند، تولد گرفته‌اند برای نوه خانواده، از بودن با یکدیگر لذت می‌برند، پدر کمی کسالت دارد، دندانش را کشیده، اما باز هم مهمانی برقرار است، پدر عاشق خانواده است، شاید هم به دلش خطور کرده که باید این لحظات باهم بودن را بیشتر قدر بداند.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - داستان اصفهان