داستان اصفهان

نگاهی به زندگی محمد صیرفیان و عباس ادیب؛ دو تازه‌درگذشته
به بهانه درگذشت بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی اصفهان
روایت «ندا معتمدی» از شبی که خانه‌شان با بمباران صدام ویران شد

شیرجه در حوض چهلستون و شکار ماهی نقره

به تاریخ جمعه، 16 شهریور 1313 خورشیدی، ساعت سه بعد از ظهر، جمعیتی چند هزار نفری در باغ چهلستون اصفهان گرد هم آمده‌اند. این جمعیت آنجا جمع نشده بودند تا یکی از زیباترین کاخ‌های صفوی را بازدید کنند یا تصویر ستون‌های پرصلابت ایوان کاخ را که هر کدام تنه کامل یک اصل چنار کهن‌سال بوده، بر آب حوض بزرگ باغ چهلستون، به نظاره بنشینند. آن‌ها برای تماشا و تشویق یک رقابت ورزشی، در عرصه‌ای که زمانی جولانگاه قدرت و ابهت پادشاهان صفوی بوده، جمع شده‌اند.

بدرود راویان داستان‌های کهن اصفهان!

نگاهی به زندگی محمد صیرفیان و عباس ادیب؛ دو تازه‌درگذشته

چند روزی از مرگ محمد صیرفیان نگذشته بود. داشتم به این می‌اندیشیدم که درباره این مرد بزرگ چه بنویسم و خدمتی را که او به شهر اصفهان و دانشگاه اصفهان کرده است، با چه کلماتی بازتاب دهم که خبر رسید 15مرداد1400 دکتر عباس ادیب هم درگذشت. تأسف من فزونی یافت. بیشتر بدان خاطر که مردی دیگر از دنیای قدیم، که قلم برگرفته و خاطرات دیروز را نوشته است و نیز مردی که گاهی می‌توانستم ایشان را در دانشکده داروسازی ببینم و پرسش‌های خود را از او بپرسم، دیگر از دنیای ما رفته است. این نوشته ادای دینی است به این دو گوینده خاطرات دنیای دیروز شهر اصفهان.

یک مرثیه نیم‌سروده

به بهانه درگذشت بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی اصفهان

بهانه این یادداشت درگذشت تلخ بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی سه دهه اخیر اصفهان است. مرگ او ناگهانی و ناباورانه بود. اما هدف این یادداشت صرفا پرداختن به چگونگی مرگ او نیست؛ چراکه پیش از این، چنین مرگ‌های ناباورانه‌ای در فضای ادبی اصفهان بازهم داشته‌ایم؛ روزبه فقیرزاده، رضا رحیمی و عبدالله شاه‌سیاه از این جمله‌اند. همه امیدمان این است که آخرین باشد. یقین مرگ از هرچیز دیگر به ما نزدیک‌تر است و ما «شکاریم یک سر پیش او» و اعتراضی به آن نیست. این یادداشت نیز اختصاص به یک فرد ندارد.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - داستان اصفهان